آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۸ آذر ۱۳۹۵

نورالدین زرین‌کلک

طنزپژوهی


رستم کوی فردوسی


داستان طنز رستم کوی فردوسی از داستان‌های کوتاهی است که نورالدین زرین‌کلک انیماتور و تصویرگر کتاب کودکان نوشته است، داستانی از زندگی خودش که شصت هفتاد سال قبل در دنیای کودکانه اش اتفاق افتاده است. این داستان در مجموعه داستان‌های کوتاه زرین‌کلک به نام « دبیرستان اسدآبادی» منتشر شده است، نخستین بار است که منتشر می‌شود.

 

رستم‌ شاه‌ زابلستاني‌ شاهنشاه‌ ايران‌، غرق‌ در اسلحه‌ و با شنل و تاج وسط کوچه ظهور می کرد

 

 

عشق فردوسی مرا کشته بود، اما نه شاهنامه را خوانده بودم و نه چیزی از آن می‌دانستم. سوادم به خواندنش قد نمی‌داد، هرچند که قدم به تاقچه‌ای می‌رسید که شاهنامه قطور و سنگینی زیر کتابهای لاغرتر از خودش خوابیده بود.

با اين‌همه‌ و به‌رغم‌ مخالفت‌هاي‌ منطقي‌ پدرم‌ كه‌ مي‌گفت‌: «پسر جان‌، مقام‌ فردوسي‌ بالاتر از اين‌ كوچه‌ي‌ تنگ‌ و باريك‌ است‌…» در يك‌ تابستان‌ بي‌كاري‌، اسم‌ كوچه‌مان‌ را گذاشتم‌ «كوي‌ فردوسي‌» و آن‌ را روي‌ يك‌ حلبي‌ چهارگوش‌ رنگ‌ شده‌ به‌ خط‌ نستعليق‌ خام‌ خودم‌ نوشتم‌ و كوبيدم‌ به‌ پيشاني‌ كوچه. و هرچه‌ منتظر شدم‌ يكي‌ از ساكنين‌ كوچه‌ اعتراضي‌ بكند، يا بچه‌هاي‌ بي‌كار و ويلان‌ محل براي‌ سرگرمي‌ هم‌ كه‌ شده‌ آن‌ را از جا درآورند، آب‌ از آب‌ تكان‌ نخورد و حتي‌ يك‌ سنگ‌ هم‌ به‌ طرفش‌ پرتاب‌ نكردند.
ودم‌ هم‌ نمي‌دانستم‌ اين‌ همه‌ احترام‌ من‌ به‌ فردوسي‌ از كجا مي‌آمد. از شاهنامه‌، تنها رستم‌ را مي‌شناختم‌ كه‌ تازه‌ خيال‌ مي‌كردم‌ پادشاه‌ ايران‌ بوده‌ است‌. اما آن¬چه‌ به‌ يقين‌ مي‌دانستم‌ اين‌ بود كه‌ آدم‌ گردن‌ كلفتي‌ بوده‌ كه‌ با ديو سفيد و اشكبوس‌ و افراسياب‌ و اسفنديار دست‌ به‌ يقه‌ شده‌ و همه‌ را مثل‌ خيار، به‌ دو نيم‌ كرده‌ است‌.
پدرم‌ دوستي‌ يزدي‌ داشت‌ به‌ نام‌ آقاي‌ «غبار»، پيرمردي‌ كوچك‌ اندام‌ و ريزنقش‌ مثل‌ غبار؛ با مويي‌ نقره‌اي‌ و دست¬خطي‌ به‌ ريزي‌ غبار كه‌ هر وقت‌ به‌ تهران‌ مي‌آمد يك‌ شب‌ خانه‌ي‌ ما مي‌ماند و اين‌ يك‌ شب‌ از شب‌هايي‌ بود كه‌ پدر آن‌ را با هيچ‌ چيز عوض‌ نمي‌كرد. از ساعتي‌ كه‌ مي‌آمد، با هم‌ در اتاق‌ پدر مي‌نشستند و آن‌قدر از كتاب‌ و شعر و علم‌ و ادبيات‌ حرف‌ مي‌زدند كه‌ من‌ هم‌ كه‌، دم‌ به‌ دم‌، بايد چاي‌ و شيريني‌ مي‌بردم‌ و ظروف‌ غذا و آشغال‌ ميوه‌ را برمي‌گرداندم‌ كم‌كم‌ گوشم‌ به‌ حرف‌هاشان‌ خو گرفت‌ و بدم‌ نمي‌آمد بهانه‌اي‌ براي‌ ماندن‌ در اتاق‌ پيدا كنم‌ و سر از حرف‌هاشان‌ در بياورم‌.

تا يك‌ روز كه‌ شاهنامه‌ي‌ كلفت‌ چاپ‌ سنگي‌ را جلوشان‌ باز كرده‌ بودند و داشتند اين‌ اشعار را مي‌خواندند:
«به‌ روز نبرد آن‌ يل‌ ارجمند
به‌ شمشير و خنجر به‌ گرز و كمند
بريد و دريد و شكست‌ و ببست‌
يلان‌ را سر و سينه‌ و پاي‌ و دست‌»
و هر دو پيرمرد هيجان‌زده‌ در وصف‌ صناعت‌ شعري‌ فردوسي‌ با هم‌ مسابقه‌ مي‌دادند:
ملاحظه‌ فرماييد معماري‌ كلام‌ را كه‌ اگر كلمات‌ را عمودي‌ بخوانيم‌ مي‌شود:
به‌ شمشير- بريد- دست‌
به‌ خنجر- دريد- سينه‌
به‌ گرز- شكست- پا
به‌ كمند- بست‌- دست‌
بله‌ بله‌؛ بي‌جهت‌ نيست‌ كه‌ مي‌گويد «عجم‌ زنده‌ كردم‌ بدين‌ پارسي‌»
– و استاد سخن‌، سعدي‌ در حق‌ اوست‌ كه‌ مي‌گويد «..كه‌ رحمت‌ بر آن‌ تربت‌ پاك‌ باد»
و من‌ سيني‌ در دست‌ و مست‌ از كشف‌ اين‌ شاهكار، يادم‌ رفته‌ بود آن¬جا چه‌‌كار دارم‌.
و آن‌ روز به‌ علاوه‌ دانستم‌ رستم‌ چه‌ سلاح‌هايي‌ داشته‌ است‌.
يازده‌ سالم‌ بود و دلم‌ مي‌خواست‌ مثل‌ رستم‌- نه‌؛ ببخشيد- می‌خواستم خودِ رستم‌ باشم‌.

خانه‌ي‌ ما ته‌ همين‌ «كوي‌ فردوسي‌» قرار داشت‌ و پنجره‌ي‌ راه‌پلّه‌ي‌ شرقي‌ آن‌ ناظر به‌ همه‌ي‌ طول‌ كوتاه‌ كوچه‌ بود.چند خانه‌ جلوتر، يعني‌ در كمركش‌ كوچه‌، خانواده‌اي‌ آذري‌ مي‌زيستند، با دختر ده‌ ساله‌اي‌ با نام‌ عجيب‌ «نرمين‌». نرمين‌ بدون‌ اين‌ كه‌ خود بداند يا من‌ بخواهم‌، تمام‌ سرزمين‌ رؤياهاي‌ مرا تصاحب‌ كرده‌ بود و تنها به‌ اين‌ دليل‌ ساده‌ كه‌ يك‌ بار در يك‌ ظهر تابستان، تن‌ برهنه‌ي‌ او را وقتي‌ كه‌ از حوض‌ خانه‌شان‌ درمي‌آمد ديده‌ بودم‌. اندام‌ نازك‌ و سفيد و بدون‌ پستي‌ بلندي‌ نرمين‌، يكتا اندام‌ دخترانه‌اي‌ بود كه‌ تا آن‌ روز ديده‌ بودم‌ و تا سال‌ها بعد كه‌ اندام‌ زنان‌ و دختران‌ بالغ‌ را با پست‌ و بلندهايش‌ ديدم‌، تصويرم‌ از جنس‌ دوم‌ همان‌ نرمين‌ بود كه‌ به‌ چشمم‌ مانند ملائكه‌اي‌ مي‌آمد كه‌ با لباس‌هاي‌ گشاد توري‌، توي‌ نقاشي‌هاي‌ ديني‌ مي‌كشند.

خرپايي‌ كه‌ راه‌پله‌ي‌ خانه‌ي‌ ما را به‌ پشت‌ بام‌ مي‌رساند پيش‌ از اين‌ كه‌ به‌ درب‌ بام‌ ختم‌ شود، پاگردي‌ داشت‌ كه‌ من‌ آن‌ را به‌ عنوان‌ پناهگاه‌ و انبار و دفتر و كارگاه‌ خود غصب‌ كرده‌ بودم‌ و تابستان‌ها كرم‌هاي‌ ابريشم‌ام‌ را آن‌جا پرورش‌ مي‌دادم‌؛ و باز همان‌جا بود كه‌ با كاغذهاي‌ زرورق‌ و ني‌هاي‌ حصير و سريش‌، فرفره‌ و بادبادك‌ درست‌ مي‌كردم‌ و بالأخره‌ از همين‌ پنجره‌ بود كه‌ در آن‌ روز رؤيايي‌، تن‌ برهنه‌ نرمين‌ را ديده‌ بودم‌.

آن‌ سال‌ كه‌ ملائكه‌ي‌ تابلوي‌ رؤياهايم‌ را روي‌ زمين‌ و توي‌ كوچه‌ي‌ خودمان‌ يافتم‌، تابستانش‌ ديگر نه‌ كرم‌ ابريشم‌ پرورش‌ دادم‌ و نه‌ بادبادك‌ درست‌ كردم‌.

و آن‌ سال‌ همان‌ سال‌ هم‌ بود كه‌ مي‌خواستم‌ رستم‌ باشم‌. و حالا شما مي‌فهميد چرا مي‌خواستم‌ رستم‌ باشم. براي‌ رستم‌ شدن‌، اول‌ كاري‌ كه‌ كردم، ليست‌ جنگ‌افزارهاي‌ رستم‌ بود كه‌ روي‌ كاغذ نوشتم‌ و چسباندم‌ به‌ ديوار همان‌ پاگرد:
شمشير
خنجر
گرز
و به‌ جاي‌ كمند كه‌ چندان‌ خوش‌تركيب‌ نبود نوشتم‌:
سپر
تير و كمان‌
نيزه‌
وقتي‌ ليست‌ را نوشتم‌ تازه‌ اهميت‌ قضيه‌ي‌ رستم‌ شدن‌ برايم‌ روشن‌ شد:

مگر مي‌شود با دست‌ خالي- و از آن‌ بدتر- با جيب‌ خالي‌ چنين‌ زرادخانه‌اي‌ راه‌ انداخت‌؟ از همان‌ اول‌، تكليفم‌ روشن‌ بود كه‌ خارج‌ از خانه‌ دستم‌ به‌ چيزي‌ نمي‌رسد. پس‌ كندوكاو را از خانه‌ و طبعاً از آشپزخانه‌ شروع‌ كردم‌.

همه‌ي‌ اشياء و لوازم‌ آشپزخانه‌ را سان‌ ديدم‌ و در هر كدام‌ مدتي‌ خيره‌ شدم‌ و آن‌ را در خيال‌ خود به‌ اسلحه‌اي‌ تشبيه‌ كردم‌: جارو، خاك‌انداز، دم‌كني‌، قابلمه‌، سه‌پايه‌، ديگ‌، سيخ‌ كباب‌ و… آهان‌؛ پيدا كردم‌… بله‌ سيخ‌ كباب‌. سيخ‌ كباب‌ دراز و پهني‌ كه‌ از شمشير، تنها يك‌ دسته‌ كم‌ داشت‌.

مادرم‌ زيرچشمي‌ متوجه‌ كنجكاوي‌ها و خيره‌ ماندن‌هاي‌ من‌ به‌ اين‌ سو و آن‌ سوي‌ آشپزخانه‌ شده‌ بود، اما با خوي‌ نرم‌ و خجالتي‌اي‌ كه‌ داشت‌ نمي‌خواست‌ به‌ روي‌ خود بياورد، بلكه‌ مي‌خواست‌ بگذارد تا از حركات‌ و رفتار من‌ دريابد چه‌ نقشه‌اي‌ در سر دارم‌. من‌ هم‌ حواسم‌ بود تا بي‌گدار به‌ آب‌ نزنم‌؛ اين‌ بود كه‌ صبر كردم‌ تا فرصت‌ لازم‌ به‌ دستم‌ بيفتد…كه‌ افتاد. همين‌ كه‌ چشمش‌ را دور ديدم‌ يكي‌ از سيخ‌ كباب‌ها را كش‌ رفتم و دويدم‌ و مثل‌ برق‌ از پله‌ها بالا رفتم‌ و در پاگرد خرپا گم‌ و گورش‌ كردم‌ و با خونسردي‌ تصنعي‌اي‌ كه‌ به‌ قيافه‌ام‌ نمي‌آمد به‌ اتاق‌ برگشتم‌ و سرم‌ را به‌ وررفتن‌ با كتاب‌ و كتابچه‌ها گرم‌ كردم‌.

اما عشق‌ سيخ‌ كباب‌ آن‌ چنان‌ بي‌تابم‌ كرده‌ بود كه‌ ساعتي‌ بيشتر دوام‌ نياوردم‌ و در پناهگاهم‌ مشغول‌ ساختن‌ شمشير رستم‌ شدم‌. كار سوراخ‌ كردن‌ سيخ‌ براي‌ جاانداختن‌ دسته‌، با ابزارهايي‌ كه‌ من‌ داشتم‌- يعني‌ يك‌ ميخ‌ آهني‌ كه‌ هي‌ كج‌ مي‌شد و يك‌ دسته‌ هونگ‌ برنجي‌- كار آساني‌ نبود، اما به‌ هر جان‌ كندني‌ بود كار را تا غروب‌ تمام‌ كردم‌. آن‌ شب‌ وقتي‌ تاقباز در رختخوابم‌ روي‌ پشت‌ بام‌ خوابيده‌ بودم‌ و به‌ آسمان‌ سورمه‌اي‌ نگاه‌ مي‌كردم‌، همه‌ي‌ ستاره‌ها به‌ من‌ چشمك‌ مي‌زدند و به‌ زبان‌ بي‌زباني‌ مي‌گفتند: «ما مي‌دانيم‌… اما به‌ كسي‌ نمي‌گوييم‌.»

كار كش‌ رفتن‌ دسته‌ي‌ جارو فراشي‌ و متكاي‌ زاپاسِ ناصر، برادر كوچكم‌ براي‌ درست‌ كردن‌ گرز رستم‌ و نيز چوب‌پرده‌ي‌ بي‌مصرفِ پستوي‌ زيرزمين‌ براي‌ نيزه‌ي‌ رستم‌ نيز در طول‌ دو سه‌ روز بعد، از چشم‌ مادر پنهان‌ ماند. اما روزي‌ كه‌ لبه‌ي‌ سيني‌ بزرگ‌ مسي‌ آشپزخانه‌ را براي‌ ساختن‌ سپر سوراخ‌ مي‌كردم‌ سر و صداي‌ چكش‌ و مقاومت‌ مس‌ كلفت‌ سيني‌ مادر را كلافه‌ و صبرش‌ را تمام‌ كرد. وسط‌ كوبيدن‌ چكش‌ توي‌ سر ميخ‌ بودم‌ كه‌ شبحِ اندامِ كشيده‌اش‌ را بالاي‌ سرم‌ حس‌ كردم‌. مشتم‌ بازشده‌ بود و همه‌ چيز لو رفته‌ بود: «حالا ديگه‌ اسباب‌ لوازم‌ آشپزخانه‌ شده‌ اسباب‌بازي‌ بچه‌ خورده‌ها؟ …پس‌ بفرماييد بعد از اين‌ آبگوشتو توي‌ هونگ‌ بپزم‌ و مرغو روي‌ پارو كباب‌ كنم‌…»

بايد خيلي‌ فشار عصبي‌اش‌ از منظره‌ي‌ لوازم‌ مظلوم‌ آشپزخانه‌ بالا رفته‌ بوده‌ باشد كه‌ اين‌ طور جوش‌ آورده‌ بود؛ از اين‌ هم‌ بدتر، چون‌ حرفي‌ زد كه‌ هيچ‌وقت‌ از او نشنيده‌ بودم: «نيست‌ كه‌ بابات‌ شيش‌ تا سيني‌ لب‌ طلايي‌ از فرنگ‌ برام‌ سفارش‌ داده‌…»

اين‌ طرز حرف‌ زدن‌ مال‌ اقدس‌ خانم‌ همسايه‌مان‌ بود كه‌ هر وقت‌ سايه‌ي‌ پدر را دور مي‌ديد مي‌آمد مي‌نشست‌ دم آشپزخانه‌ و حرف‌هاي‌ خاله‌زنكي‌ مي‌زد كه‌ نصفش‌ را هم‌ من‌ نمي‌فهميدم‌ اما از سكوت‌ مادرم‌ مي‌دانستم‌ حرف‌هايي‌ نيست‌ كه‌ دوست‌ داشته‌ باشد. پدر كه‌ اسم‌ خودش‌ را شنيده‌ بود ناگهان‌ در درگاه‌ پاگرد ظاهر شد و با صلابت‌ يك‌ اربابِ مطلق‌، طرف‌ مرا گرفت‌ كه‌: «فكر نمي‌كردم‌ خانم‌ يادشان‌ رفته‌ باشد آن‌ همه‌ ظروف‌ نوربولين‌ و بارفتن‌ و نقره‌ را كه‌ حتي‌ جا نداشتيد نگهداري‌ كنيد…در ثاني‌ مگر اين‌ طفل‌ معصوم‌ چه‌ گناهي‌ كرده‌ كه‌ بايد اين‌ همه‌ ملامت‌ بكشد؛ يك‌ سيخ‌ زنگ‌زده‌ و يك‌ سيني‌ قراضه‌ كه‌ اين‌ همه‌ سر و صدا نداره‌؛ بگذاريد بازيش‌ رو بكنه‌، بعدش‌ همه‌‌چي‌ رو برمي‌گردونه‌ سر جاش‌.»

خدا پدر پدرم‌ را بيامرزد كه‌ به‌ موقع‌ سررسيد…وگرنه‌ بيچاره‌ رستم‌ در همان‌ كارزار اول‌ دخلش‌ آمده‌ بود. از آن‌ به‌ بعد، ديگر وسائل‌ خانه‌ را كش‌ نمي‌رفتم، بلكه‌ چيزهايي‌ را كه‌ لازم‌ داشتم‌، از مادر اجازه‌ مي‌خواستم‌ و او هم‌ نمي‌گفت‌ نه‌.

تمام‌ ماهِ تير، كارم‌ ساختن‌ كمان‌ و نيزه‌ و ساير جنگ‌افزارهاي‌ رستم‌ بود و از صبح‌ تا شب‌ در كارگاه‌ خرپايم‌ چيزي‌ را يا مي‌كوبيدم‌ يا مي‌بريدم‌ يا مي‌سایيدم‌ يا مي‌بستم‌ و زير لب‌ مي‌گفتم‌: بريد و دريد و شكست‌ و ببست‌. یواش‌ يواش‌ طوري‌ شد كه‌ مادر هم‌ دلش‌ برايم‌ سوخت‌: «آخر بيا پايين‌ بچه‌، يك‌ كمي‌ خستگي‌ در كن‌…يك‌ كم‌ شربت‌ سكنجبين‌ بخور…گلوتو تازه‌ كن‌».

يا مي‌گفت‌: «آخه‌ تو كه‌ خودت‌ را هلاك‌ كردي‌ پسر توي‌ اون‌ كوره‌ي‌ حدّادي‌».

و راست‌ مي‌گفت‌ «كوره‌ي‌ حدادي‌». تنها پنجره‌ي‌ اين‌ كوره‌ي‌ حدادي‌ درست‌ روبه‌روي‌ آفتابي‌ قرار داشت‌ كه‌ از ظهر تا غروب‌ تابستان‌، توي‌ آسمان‌ جلز و ولز مي‌كرد و همه‌ چيز را به‌ آتش‌ خود مي‌سوزاند. با اين‌ همه‌ مي‌دانستم‌ كه‌ قرار نيست‌ رستم‌ هم‌ بسوزد. يعني‌ رستم‌ هم‌ مي‌سوخت‌؛ اما نه‌ از تفت‌ آفتاب‌؛ بلكه‌ از هواي‌ پهلواني، از عشق‌ جنگ‌ و از شوق‌ آن‌ همه‌ جنگ‌افزار كه‌ قرار بود نرمين‌ از ديدنش‌ دلش‌ ضعف‌ برود و عاشق‌ و واله‌ي‌ رستم‌ شود. اين‌ را هم‌ بگويم‌ كه‌ همه‌ي‌ اين‌ صنايع‌ اسلحه‌سازي‌ در اختفاي‌ كامل‌ انجام‌ شد و جز همان‌ اعتراض‌ اول‌ مادر ديگر نه‌ آن‌ها و نه‌ برادرهاي‌ كوچك‌تر گذارشان‌ به دفتر كار رستم‌ نيفتاد.

 

 

پدر و فرزندان، چند سال پیش از رستم کوی فردوسی

 

 

هميشه‌ خطرِ بزرگ‌، برادر بزرگم‌ شمس‌ بود كه‌ هم‌ به‌ سبب‌ ارشديت‌ فرزندي‌ حقوق‌ نامحدودي‌ داشت‌ و هم‌ به‌ سبب‌ دوران‌ بلوغي‌ كه‌ مي‌گذراند حساسيت‌ زيادي‌ به‌ دختران‌ محله‌ داشت‌ و تا چند كوچه‌ بالاتر و چند كوچه‌ پايين‌تر، پرونده‌ي‌ همه‌شان‌ زير بغلش‌ بود.

– «وجيهه‌ دختر منوّر خانوم‌ شونزده‌ سالش‌ بيشتر نيس‌ اما به‌ اندازه‌ي‌ يه‌ زن‌ سي‌ ساله‌ حاليشه‌…»
– « حاجي‌ سماورچي‌ دو تا دختر داره‌، يكي‌ از يكي‌ وراومده‌تر…بزرگه‌ رو واسه‌ يه‌ حاجي‌ بازاري‌ چل‌ ساله‌ شيريني‌ خورده‌ان‌…كوفتش‌ بشه‌…»
– «اون‌ دختره‌ پلاك‌ ۱۷رو مي‌شناسي‌؟ شهرزادو مي‌گم‌… قد بلنده‌… سينه‌ كفتريه‌… كه‌ موهاشو گوجه‌فرنگي‌ مي‌كنه‌… مي‌دوني‌ رفيق‌ كيه‌؟… چند مي‌دي‌ تا بگم‌؟…رفيق‌ فَردينه‌… باور نمي‌كني‌؟… خودم‌ زاغشو زدم‌… رفت‌ جلوي‌ سينما ديانا سوار ماشين‌ فردين‌ شد، با هم‌ رفتن‌. يه‌ ماشين‌ كورسي‌ قرمز…پسر چه‌ ماشيني‌!»
از بخت‌ خوش‌ من‌ اما؛ شمس‌ آن¬قدر مشغول‌ بالغ‌ شدن‌ خودش‌ بود كه‌ كاري‌ به‌ كار من‌ نداشت، با اين‌ همه‌ يك‌ بار گفت‌: «اين‌ دختر جِغِلهِ هِه‌يِ توران‌ خانوم‌… اسمش‌ چيه‌؟… نرمين‌…»
و من‌ ناگهان‌ دلم‌ ريخت‌: «چطو مگه‌؟»
– « هنوز سينه‌ش‌ درنيومده‌… اما همچي‌ آدمو ورانداز مي‌كنه‌… انگار مرد نديده‌…»
خيالم‌ راحت‌ شد؛ مي‌خواست‌ از مردي‌ خودش‌ گفته‌ باشد.
گفتم‌: «اونم‌ چه‌ مردي‌!»

و خوشحال‌ بودم‌ از اين‌ كه‌ بالاي‌ پاگرد پله‌ ظاهر نمي‌شود و دور و بر پناهگاه‌ من‌ نمي‌پلكد؛ و الاّ چطور مي‌توانستم‌ آن‌ همه‌ خرت‌وپرت‌ را از چشمش‌ پنهان‌ كنم‌ و هم‌ از مسخره‌بازي‌ها و دست‌اندازي‌هايش‌ در امان‌ بمانم‌؟ يك‌ ماه‌ عرق‌ ريختن‌ توي‌ كوره‌ي‌ حدادي‌ چندان‌ بي‌نتيجه‌ نماند و يك‌ روز از روزهاي‌ داغ‌ مرداد، بالأخره‌ زرادخانه‌ي‌ رستم‌ آماده‌ شد.

روزي‌ كه‌ در خلوت‌ پاگرد، اسلحه‌ را به‌ تن‌ خود پرو كردم‌ در رستم‌ شدنم‌ ترديد نداشتم‌. اما راستش‌ ديگر تنها رستم‌ بودن‌ چندان‌ راضي‌ام‌ نمي‌كرد؛ حالا كه‌ تمام‌ اسلحه‌ي‌ رستم‌ را داشتم‌ چرا نبايد شنل‌ زوروــ كه‌ تازه‌ فيلمش‌ آمده‌ بود- و تاج‌ كيكاووس‌ را داشته‌ باشم‌؟ مگر رستم، شاه‌ شاهان‌ ايران‌ نبوده‌؟ تازه! نرمين‌ كه‌ اسلحه‌ سرش‌ نمي‌شود، در حالي‌ كه‌ تاج‌ و شنل‌ را مي‌فهمد كه‌ مال‌ پادشاهان‌ است‌. پس‌ رفتم‌ توي‌ فاز بعدي‌ يعني‌ شنل‌ زورو و تاج‌ كياني‌.

درست‌ كردن‌ شنل‌ مشكل‌ بزرگي‌ نبود. از چادر مشكي‌هاي‌ مادرم‌ يكي‌ را كه‌ ديگر سرش‌ نمي‌كرد خودش‌ داوطلبانه‌ به‌ من‌ بخشيد و حتي‌ خود با چرخ‌ خياطي‌اش‌ برايم‌ اندازه‌ كرد. اما تاج‌ كيكاووس؛ كمي‌ بيشتر كار مي‌برد.اولاً يك‌ ورق‌ مقواي‌ كلفت‌ طلايي‌ لازم‌ داشت‌ كه‌ مجبور شدم‌ با قرض‌ و قوله‌ از خرازي‌ گران‌فروش‌ نزديك‌ مدرسه‌مان‌ بخرم‌. بعد بايد لبه‌ي‌ آن‌ را طرّه‌طرّه‌ و كنگره‌كنگره‌ مي‌بريدم؛ كه‌ آن‌ را هم‌ با قيچي‌ خياطي‌ مادر و غرغرهاي‌ مادرانه‌اش‌ بريدم‌. با چسباندن‌ و دوختن‌ لبه‌هاي‌ مقوا به‌ هم‌ و چند مرتبه‌ پرو كردن‌ آن‌ بالأخره‌ كار تاج‌ هم‌ تمام‌ شد، اما دروغ‌ چرا، دغدغه‌هاي‌ من‌ تمام‌ نشد.
خودم‌ هم‌ نمي‌دانستم‌ اين‌ همه‌ احترام‌ من‌ به‌ فردوسي‌ از كجا مي‌آمد. از شاهنامه‌، تنها رستم‌ را مي‌شناختم‌ كه‌ تازه‌ خيال‌ مي‌كردم‌ پادشاه‌ ايران‌ بوده‌ است‌. اما آن­چه‌ به‌ يقين‌ مي‌دانستم‌ اين‌ بود كه‌ آدم‌ گردن‌ كلفتي‌ بوده‌ كه‌ با ديو سفيد و اشكبوس‌ و افراسياب‌ و اسفنديار دست‌ به‌ يقه‌ شده‌ و همه‌ را مثل‌ خيار، به‌ دو نيم‌ كرده‌ است‌.
مي‌دانستم‌ هنوز يك‌ چيز كم‌ دارم‌… ولي‌ اين‌كه‌ آن‌ چه‌ چيز بود؟… نمي‌دانستم‌. شب‌ كه‌ روي‌ پشت‌ بام‌ تاقباز خوابيده، خود را در لباس‌ رزم‌ رستم‌ شاه‌ زابلستاني‌ تصور مي‌كردم‌، يك‌ ستاره‌ي‌ درشت‌ و درخشان‌ با صدايي‌ كه‌ فقط‌ من‌ شنيدم‌ گفت‌: «تاجي‌ كه‌ جواهري‌ در پيشاني‌ نداشته‌ باشد تاج‌ نيست‌». و چه‌ راست‌ مي‌گفت‌.

فردا صبح‌ يك‌ عدد لامپ‌ پنج‌ وات‌ فندقي‌ روي‌ پيشاني‌ تاج‌ نصب‌ كردم‌ و سر پيچ‌ آن‌ را از پشت‌ مقوا به‌ يك‌ قوه‌ي‌ كتابي‌ بستم‌. ناگهان‌ لامپ‌ فندقي‌ مانند همان‌ ستاره‌ي‌ ديشبي‌ روشن‌ شد و شكوهي‌ شاهانه‌ به‌ تاج‌ بخشيد. گفتم‌ مرسي‌ ستاره‌جان‌. جاي‌ قوه‌ي‌ كتابي‌ طبعاً وسط‌ موها روي‌ ملاجم‌ بود، فقط‌ مانده‌ بود اين‌كه‌ كليد لامپ‌ را كجا پنهان‌ كنم‌. عاقبت‌ تصميم‌ گرفتم‌ سيم‌ قوه‌ را از پشت‌ تاج‌ به‌ زير شنل‌ رسانده‌ از توي‌ آستين‌ چپ‌ گذرانده‌، كليد اتصال‌ را كف‌ دست‌ چپم‌ بگيرم‌ تا كه‌ هم‌ پنهان‌ بماند و هم‌ به‌ آساني‌ بتوانم‌ آن‌ را خاموش‌ و روشن‌ كنم‌… و همين‌ كار را هم‌ كردم‌.

آخرين‌ مرحله‌ي‌ كار كه‌ تمام‌ شد ديگر صبرم‌ هم‌ تمام‌ شده‌ بود. مي‌خواستم‌ بعد از اين‌ همه‌ زحمت‌ و مرارت‌ بالأخره‌ ظهور كنم‌. و ظهور كردم‌. رستم‌ شاه‌ زابلستاني‌ شاهنشاه‌ ايران‌، غرق‌ در اسلحه‌اي‌ كه‌ به‌ دست‌ خود ساخته‌ است‌، با شنلي‌ كه‌ باد آن‌ را به‌ اهتزاز درمي‌آوَرَد و با تاجي‌ كه‌ لامپ‌ فندقي‌ بر تاركش‌ مي‌درخشد با وقار و صلابتِ تمام‌، قدم‌ در كوي‌ فردوسي‌ مي‌گذارد و از وسط‌ جمعيتي‌ كه‌ برايش‌ هلهله‌ و شادي‌ مي‌كنند به‌ تأني‌ مي‌گذرد و براي‌ آن‌هايي‌ كه‌ از پنجره‌ها و بام‌ها سوت‌ مي‌كشند و دست‌ تكان‌ مي‌دهند لبخند مي‌فرستد… و بعد از طي‌ طول‌ كوچه‌، جمعيت‌ آن‌قدر به‌ هيجان‌ آمده‌اند كه‌ او را سر دست‌ بلند كرده‌ به‌ خانه‌ برمي‌گردانند. وقتي‌ دم‌ درب‌ خانه‌ او را زمين‌ مي‌گذارند شنل‌ و لباسش‌ را هم‌ محض‌ تبرّك‌ تكه‌ پاره‌ كرد، يادگاري‌ مي‌برند…

البته‌ اين‌ اتفاق‌ها همه‌ در خيال‌ و آرزوي‌ من‌ افتاد و روزي‌ و شبي‌ نبود كه‌ تكرار نشود. اما مشكل‌ اين‌جا بود كه‌ رستم‌ خجالتي‌تر از آن‌ بود كه‌ بتواند وسط‌ جمعيت‌ ظاهر و حاضر شود چه‌ رسد با آن‌ حال‌ و هيبت‌ كه‌ من‌ براي‌ او درست‌ كرده‌ بودم‌… اين‌ حقيقت‌ را هزار بار دانسته‌ بودم، پس‌ بايد ساعت‌ ظهور را مي‌گذاشتم‌ بعد ازظهر و موقعي‌ كه‌ كسي‌ در كوچه‌ نيست‌.

فردا، پدر خانه‌ نبود. با بي‌طاقتي‌ صبر كردم‌ تا ظهر شد و ناهارها خورده‌ شد و شكم‌ها باد كرد و چشم‌ها خمار شد و سرها به‌ بالين‌ها رفت‌ و چرت‌ دراز تابستاني‌ شروع‌ شد. از پنجره‌ نگاه‌ كردم‌: كوچه‌ زير آفتاب‌ داغ‌ در سكوت‌ بعدازظهر تابستان‌ مي‌سوخت‌ و جز يك‌ سگ‌ ولگرد كه‌ در سايه‌ي‌ ديواري‌ له‌له‌ مي‌زد جنبنده‌اي‌ ديده‌ نمي‌شد. وقتش‌ بود.

رستم‌ با حوصله‌ و دقت‌ لباس‌ رزم‌ را پوشيد شنل‌ را به‌ دوش‌ انداخت‌ و دكمه‌ي‌ قزن‌قفلي‌ آن‌ را از زير گلو چفت‌ كرد. تاج‌ به‌ سر گذاشت‌ و سيم‌ آن‌ را از شانه‌ي‌ چپ‌ به‌ كف‌ دست‌ رساند در حالي‌ كه‌ شمشير را از پهلوي‌ چپ‌ و گرز را در پهلوي‌ راست‌ به‌ كمر بسته‌، در يك‌ دست‌ نيزه‌ و در يك‌ دست‌ سپر را گرفته‌ بود چنان‌ نرم‌ و سنگين‌ از پله‌ها پايين‌ آمد و در كوچه‌ خزيد كه‌ حتي‌ سگ‌ ولگرد هم‌ سرش‌ را بلند نكرد تا چشم‌ خمار چرتي‌اش‌ يك‌ نگاه‌ به‌ رستم‌ دستان‌ بيندازد.

وقتي‌ خود را در آن‌ لباس‌ و هيأت، تنها توي‌ خلأ كوچه‌ ديدم‌، ناگهان‌ حس‌ كردم‌ رستم‌ اصلاً دلش‌ نمي‌خواهد وسط‌ اين‌ كوچه‌ ديده‌ شود. رستم‌ دلش‌ مي‌خواست‌ همان‌ جا در اوج‌ اسطوره‌هاي‌ كتاب‌ها بماند. رستم‌ پهلوان‌ كجا و آن‌ شمشيرِ سيخ‌ كبابي‌، آن‌ سپرِ سيني‌ صفت‌، آن‌ شنل‌ چادر نمازي‌ و آن‌ تاجِ لامپ‌ فندقي‌ كجا؟

اما رستم‌ جوانمرد وقتي‌ مرا آن‌طور مستأصل‌ و درمانده‌ ديد راضي‌ شد كه‌ كوچه‌ را- فقط‌ يك‌ راه‌- تا انتها قدم‌ زنان‌ بروم‌ و برگردم‌ به‌ شرط‌ اين‌ كه‌ هيچ‌ احدي‌؛ به‌ويژه‌ و به‌‌خصوص‌ نرمين‌ او را نبيند. جرأتي‌ يافتم‌ و تا نيمه‌هاي‌ كوچه‌ را با قدم‌هاي‌ لرزان‌ و بلند اما نرم‌ و بي‌صدا آمدم‌ و نزديك‌ هشتي‌ خانه‌ي‌ توران‌ خانم‌ مادر نرمين‌ رسيدم‌. لاي‌ در باز بود و تاريكي‌ غليظي‌ توي‌ هشتي‌ را پر كرده‌ بود.

همان‌طور كه‌ در عين‌ پرهيز، سعي‌ داشتم‌ بفهمم‌ چرا لاي‌ در باز است‌ و آيا اين‌ نرمين‌ است‌ كه‌ از نقطه‌ي‌ نامعلومي‌ وراندازم‌ مي‌كند؛ سايه‌هايي‌ در تاريكي‌ جابه‌جا شدند و كسي‌ از مدخل‌ هشتي‌ دور شد و وقتي‌ در آستانه‌ي‌ روشن‌ آن‌ سوي‌ هشتي‌، مكثي‌ كرد تا اطرافش‌ را بسنجد، از پشت‌ پيراهنِ نازكِ تابستاني‌، طرح‌ ضد نور اندام‌ نازك‌ و بي‌پست‌ و بلند نرمين‌ را تشخيص‌ دادم‌ و دلم‌ هرّي‌ ريخت. نرمين‌ ناپديد شد و دستي‌ پسرانه‌ درب‌ رو به‌ كوچه‌ را بست‌ و مرا با معمايي‌ تازه‌ تنها گذاشت‌.

هنوز چرتم‌ پاره‌ نشده‌ بود كه‌ سرِ كوچه‌- آن‌ سوي‌ خيابان‌ اصلي‌- در سايه‌ي‌ ساختمانِ بلندِ روبه‌رو هيكل‌ درشت‌ و چاق‌ پدر و هيكل‌ ريزه‌ و ظريف‌ همراهش‌ را تشخيص‌ دادم‌ كه‌ داشتند به‌ سوي‌ خانه‌ مي‌آمدند. سراب‌ ناشي‌ از كفِ آسفالتِ داغ‌ كوچه‌، پايين‌ تنه‌ي‌ آن‌ها را مي‌لرزاند. نمي‌دانم‌ اگر كار ديگري‌ مي‌كردم‌ بهتر بود يا بدتر، اما تنها كاري‌ كه‌ به‌ نظرم‌ رسيد كردم‌. چپيدم‌ توي‌ فرورفتگي‌ درب‌ خانه‌ي‌ توران‌ خانوم‌ و هرچه‌ مي‌توانستم‌ فرو رفتم‌؛ دهانم‌ را گذاشتم‌ لاي‌ درز در و صدا كردم‌: « شمس‌، در رو واز كن‌ بيام‌ تو. آقاجون‌ با آقاي‌ غبار دارن‌ ميان‌.» در بي‌صدا باز شد و من‌ در غلظت‌ تاريكي‌ هشتي‌ گم‌ شدم‌. دست‌هاي‌ شمس‌ از پشت‌ مرا گرفت‌ و صداي‌ آهسته‌اش‌ بغل‌ گوشم‌ گفت‌: « اين‌ وقت‌ روز توي‌ كوچه‌ چيكار مي‌كني‌ آقاي‌ رستم‌الدين‌خان‌ شجاع‌السلطنه‌.»
– « هيس‌! يواش‌! صبر كن‌ رَدْشن؛ صدامونو مي‌شنون‌.»

و صداي‌ گفت‌¬وگوي‌ پدر با آقاي‌ غبار نزديك‌ و نزديك‌تر شد و وقتي‌ جلوي‌ درِ خانة‌ نرمين‌ رسيدند، صداي‌ آقاي‌ غبار آمد كه‌: «… اجازه‌ بدهيد نفسي‌ تازه‌ كنيم‌…» و همان¬جا هر دو مرد ايستادند.
لحظه‌اي‌ بعد پدر گفت‌. «داشتيد مي‌فرموديد…» و آقاي‌ غبار انگاري‌ كه‌ مطلبي‌ را ناتمام‌ رها كرده‌ باشد گفت‌ «بله‌ عرض‌ مي‌كردم‌ شاعر فرموده‌ است‌:
«رستم‌ شدن‌ نه‌ به‌ تيغ‌ است‌ و قوت‌ بازو/ رستم‌ به‌ خوي‌ باش‌ و به‌ مردانگّي‌ و داد»

آقاي‌ غبار و شعري‌ كه‌ خواند نقطه‌ي‌ پايان‌ داستاني‌ شد كه‌ تازه‌ به‌ شروعش‌ رسيده‌ و در آن‌ مانده‌ بودم‌.
ساعتي‌ بعد داشتم‌ در همان‌ سپر كه‌ حالا دوباره‌ شده‌ بود سيني‌ مسي‌ قديمي‌، چاي‌ و شيريني‌ جلوي‌ آقاي‌ غبار و پدرم‌ مي‌گرفتم‌.

سال‌ها بعد هنوز در پي‌ شاعري‌ مي‌گشتم‌ كه‌ اين‌ شعر را سروده‌ بود: «رستم‌ شدن‌ نه‌ به‌ تيغ‌ است‌ و قوّت‌ بازو…» و وقتي‌ از پيدا كردنش‌ نوميد شدم‌ گفتم‌ نكند اصلاً چنين‌ شاعري‌ در كار نبوده‌؟ نكند آقاي‌ غبار شعر را خطاب‌ به‌ من‌ سروده‌؟ و نكند آن‌ درنگ‌ جلوي‌ خانه‌ي‌ نرمين‌ و شعرخواني‌ و بقيه‌ي‌ قضايا همه‌ يك‌ سناريوي‌ دست‌ساز پدر بوده‌…؟