آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۴ دی ۱۳۹۵

دنیس آژیری

طنز روز


جبرئیل دات‌کام | قسمت اول


 

 

بعد از ظهر است. جبرئیل در هال یک کتی روی مبل افتاده است و با موبایلش مشغول است. کش شلوار راحتی‌اش افتاده زیر شکمش و تی‌شرتش هم کمی رفته بالا و گوشت‌های پهلویش از دو طرف زده است بیرون. در عالم خودش است. با خودش حرف می‌زند. یک وقت‌هایی پِخی می‌خندد و یک وقت‌هایی هم جدی شروع می‌کند به تند تند نوشتن. از دور صدای ترومپت می‌آید. اسرافیل است که در اتاقش دارد تمرین می‌کند. یک پاساژ را هی تکرار می‌کند. میکائیل دارد در آشپزخانه اوپن آشپزی می‌کند. زیرچشمی با غیظ جبرئیل را نگاه می‌کند و زیر لب غر می‌زند و حرصش را سر هویج‌ها در می‌آورد و «تق٬ تق٬ تق» هویج‌ها را حلقه می‌کند. یک تکه هویج از شدت ضربه چاقو می‌پرد در هوا و می‌افتد زمین.

میکائیل با حرص داد می‌زند: «ای باباااا٬ گه بگیری… (رو می‌کند به جبرئیل) تو هم بس کن دیگه. همه‌ش ولویی. زخم بستر نگرفتی؟»

جبرئیل با بی‌حواسی٬ با لبخند محوی بر لب٬ خیره به موبایلش می‌‌گوید: «نه من پسته نمی‌خورم. مرسی.»

«پسته چیه؟ میگم بستر. کجـــــــــایی تو؟ (دو تا بشکن می‌زند) اوی! با توئم.»

جبرئیل سرش را یک لحظه بالا می‌آورد و نگاهش می‌کند و دوباره موبایلش را می‌چسبد: «چی می‌گی؟ با منی؟»

«نه٬ داشتم با در کابینت اختلاط می‌کردم.»

می‌خندد: «چی شده باز؟ قاطی کردی چرا؟»

«آخه بابا٬‌ این نشد زندگی. این چیه؟ همه‌ش افقی افتادی روی مبل مثل جنازه. یه تکونی به خودت بده.»

«خب دارم کار می‌کنم.»

«این چه طرز کار کردنه؟ والله یه زمانی همه‌ش در حرکت بودی. هی بپری بری به فلانی و فولونی پیغام بدی. کلی جنب و جوش داشتی. هیکلتم قشنگ بود. شکیل و کشیده. الان همه‌ش افتادی یه گوشه با اون زهرماری مشغول. اینم وضعیتته. خودتو نیگا کردی تو آینه؟ ماشالا پهنای باسنت به خط استوا گفته زکی. زشته بابا. پاشو یه تکونی به خودت بده. یه کاری بکن. ملت مردن از بی پیغامی.»

جبرئیل با بی‌خیال در حالی که پهلویش را می‌خاراند می‌گوید: «باز دو روز زدی تو کار سالم‌خواری و دیتاکس بازی٬ جوگیر شدی؟ تو هم خودت همچین بریژیت باردو نیستی. در ضمن من پیغام همه رو بهشون می‌رسونم. سوشال مدیا شنیدی؟ آی مسج می‌شناسی؟ برای همین کارا ساخته شده. سریع و مفت. کلی هم پول پس‌انداز می‌شه که تو خرج سبزیجات اورگانیک و این قرتی بازیات بکنی. بده؟»

«من به خاطر خودت می‌گم لامصب. میافتی می‌میری. این همه هم سکته تو جوونا زیاد شده. تو این سن سکته فقط لب و دهن کج نمی‌کنه‌ها٬ می‌کشه. مگه نوه عموی هاروت نبود؟ جوون رعنا. ۳۰ سالشم نبود. داشت راست‌راست تو خیابون راه می‌رفت٬ یهو یه آخ گفت و مثل چوب خشک افتاد زمین مرد.»

«تو نگران نباش. من سکته نمی‌کنم. سکته هم بکنم مثل چوب نمی‌افتم (چربی‌های دور شکمش را دو دستی چنگ می‌زند) اینا سپر بلام می‌شن. عین ایربگ.»

هار هار می‌خندد.

میکائیل سرش را تکان می‌دهد: «خیلی بی‌عاری به خدا. حداقل یکم نرمش کن. بیا بریم کلاس یوگا با هم. معجزه می‌کنه. ببینی این غاشیه رو. روز اول که اومده بود٬ اونقدر بدنش خشک بود که از پله نمی‌تونست بیاد بالا. یکی سرش رو گرفت٬ یکی تهش رو مثل یه تیکه کنده آوردن انداختنش روی تشک یوگاش . الان خودش رو برات دوازده تا گره می‌زنه. خودم اگه ندیده بودم باور نمی‌کردم.»

«بابا ول کن این حرفا رو. بیا یه جوک برات بخونم کیف کنی. یه گروه تلگرامی مخفی داریم با یه سری از بچه‌ها٬ کرکر خنده‌ست.»

بلند می‌شود می‌رود کنار دست میکائیل می‌ایستد و یک جوک برایش می‌خواند٬ دوتایی قهقهه می‌زنند.

میکائیل: «وا خاک به سرم. خیلی بی‌حیایین شماها.»

«تازه این خوبه‌ش بود. اینو باش.»

دوباره یک جوک می‌خواند و غش می‌کنند از خنده. این بار بلند‌تر. یک دفعه از آن یکی اتاق یکی مشت می‌کوبد به دیوار.

میکائیل دستش را می‌گیرد جلوی دهنش: «اوه اوه. قاطی کرد.»

جبرئیل دو سه حلقه هویج می‌اندازد در دهانش و خارچ خارچ کنان می‌گوید: «چشه؟»

«نخورشون. مال سالاده اینا… بابا سر اخبار زمین اعصابش خرابه.»

«اووووو بابا دیگه. شام غریبان که نمی‌تونیم راه بندازیم. چیکار کنیم خب؟ همینه دیگه. ما کردیم؟ هی می‌شینه پای تبلتش خبرا رو می‌خونه٬ بعد میاد سر ما خالی می‌کنه.»

«ولش کن توروخدا. سر به سرش نذار. امروز یکم اخلاقش تنده. سرما هم خورده بدتر شده. براش سوپ درست کردم.»

«نه بابا چیکار دارم؟ به خاطر خودش می‌گم.»

 

تو نگران نباش. من سکته نمی‌کنم. سکته هم بکنم مثل چوب نمی‌افتم (چربی‌های دور شکمش را دو دستی چنگ می‌زند) اینا سپر بلام می‌شن. عین ایربگ

 

«باشه خوب می‌شه فردا. بذار من سوپش رو بدم٬ بریم توی اتاق من اون ته که صدامون رو نشنوه.»

یک کاسه گلسرخی برمی‌دارد٬ می‌گذارد روی سینی و شروع می‌کند سوپ کشیدن.

جبرئیل می‌گوید: «گردنو ندی بهش‌ها. من می‌خوامش.»

«بترکی بابا. هول نزن. گردن دوتا داره. یکیش مال تو.»

«دل هم می‌خوام.»

«بااااااشه. می‌گم ما وایستیم عزرائیل هم بیاد بعد بخوریم.»

«کجاست راستی؟ رفته جیم؟»

«نه بابا٬ بدبخت رو با اردنگی فرستاد بره مسافرای سوریه و آلمان و مکزیک رو بیاره. هی بیچاره گفت سرده هوا. فردا می‌رم. گفت نه که نه.»

«بدبخت.»

«آره٬ طفلی. دلم سوخت براش. یه مسج بده ببین کی میاد؟»

سینی سوپ را برمی‌دارد و می‌رود. جبرئیل هم به عزرائیل مسج می‌دهد: «نوکر استاد. کجایی؟ بیا می‌خوایم غذا بزنیم:)»

هویج‌ها را می‌ریزد در ظرف و می‌گذارد در یخچال. میکائیل بر می‌گردد.

«خب خدا رو شکر ناز نکرد. داره می‌خوره… بریم اتاق من؟»

«بریم.»

با هم از هال می‌روند بیرون.

«ولی این کانال تلگرامتون رو یکی ببینه آبروتون رفته ها. کیا توش عضون؟»

«عتید و لوط و مدوسا و …»

صدایشان در صدای ترومپت گم می‌شود. اسرافیل هنوز در همان پاساژ گیر کرده.