آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


دنیس آژیری

طنز روز


جبرئیل دات‌کام | قسمت دوم | گورخواب‌ها


«خب، نیت کن انگشت بزن.»

میکائیل است. با مار غاشیه و عقرب جراره و جبرئیل نشسته اند دور میز گرد هال و دارد برای غاشیه فال قهوه می‌گیرد.

جراره: «این که یه خط صافه. انگشتش کجا بود؟ بده من به جاش بزنم.»

غاشیه فنجان را می‌کشد: «اوهوک. دست خر کوتاه. یه دم دارم باهاش بهتر از صدتا مثل تو با اون دست و پای باریکت کار انجام می‌دم.»

چشمانش را می‌بندد، با دمش یک مقدار از لرد ته فنجانش را بر می‌دارد و می‌گذارد در دهانش. میکائیل عینکش را سرمی‌دهد نوک دماغش.

میکائیل: «کلید افتاده. یه مشکلت حل می‌شه.»

غاشیه: «ایشالا، ایشالا.»

میکائیل فنجان را در دستش می‌چرخاند: «یه آدم موذی تو زندگیت داری. مواظب باش. مار افتاده. (یک دفعه لبش را می‌گزد) البته نه، از یه آشناتون خبر می‌گیری.»

جراره همین‌طور که دارد تخمه ژاپنی می‌شکند و پوستش را تف می‌کند توی بشقاب، پغی می زند زیر خنده: «برادرته‌ها غاشی. هم ماره، هم موذی.»

همه می‌خندند.

غاشیه عصبی فش‌فش می‌کند: «جرار، کاری باهات بکنم با دمپایی که پینوکیو با زنجره نکردها. همه چی رو از شور به‌در نکن. خوبه منم با ایل و تبارت شوخی کنم؟»

وسط بحث و جدل در حیاط باز می‌شود و عزرائیل با یک لشکر آدم می‌آید داخل حیاط و راه می‌افتند سمت خانه. عزرائیل پشت در هال که می‌رسد، دو تقه به در هال می‌زند و سرش را از لای در می‌آورد تو: «یا الله. ما اومدیم.»

جبرئیل: «این همه مسافر از کجا اومد؟»

عزرائیل: «شما هم با این لیست مسافر دادنت. نمی‌دونی کی زنده‌ست، کی مرده. نشستی پای تلگرام و اینستاگرام و توئیتر، هی به این مسج بده، برای اون جوک بفرست، اون یکی رو بلاک کنی، این یکی رو اکسپت کن، خبر آبدوغ‌خیاری بخون و در مورد همه چیز اظهار نظر کن. از دستت در می‌ره دیگه.»

در را باز می‌کند و یک عده آدم هاج و واج می‌آیند داخل. مابقی‌شان پشت در راهرو و داخل حیاط ایستاده‌اند.

همه با تعجب نگاه می‌کنند.

جبرئیل: «اینا کی‌ان؟ اینا نبودن که.»

عزرائیل: «چرا عزیز من، بودن. شما خبر نداری. نشسته بودن توی گوراشون منتظر. خدا می‌دونه طفلکیا چند وقته بی آب و نون نشستن منتظر سرویس.»

جبرئیل یکدفعه تشتکش می‌پرد: «احمق، اینا نمردن. برای چی آوردیشون؟»

عزرائیل با قیافه حق به جانب: «قربونتم، کارم رو به من یاد نده. می‌گم تو گور خوابیده بودن.»

جبرئیل نعره‌اش می رود هوا: «می‌دونم که خوابیده بودن. می‌گم نمردن. جا نداشتن رفتن اونجا. اونجا زندگی می‌کنن. شعور نداری تو؟ آماتوری تو؟»

همه در سکوت و بهت زل می‌زنند به مسافرها.

بعد از چند ثانیه سکوت مرگ، عزرائیل با چانه لرزان: «یعنی چی؟»

میکائیل با وحشت بلند می‌شود: «خاک بر سر کافر. مگه می‌شه همچین چیزی؟ (رو می‌کند به مسافرهای هاج و واج و تند تند با لبخند خم و راست می‌شود) سلاملکم، خوب هستین؟ خیلی خوش اومدین. اشتباه شده. والله شرمنده. چایی بیارم خدمتتون؟»

جبرئیل: «عزرائیل، برشون گردون.»

عزرائیل با گریه: «کجا برن؟ همونجا؟ نمی‌شه که. خب همین‌جا بمونن. چی می‌شه؟»

جبرئیل: «نمی‌شه دورت بگردم. هر چیزی حساب داره، کتاب داره.»

عزرائیل اشک و تف ریزان: «بابا دل نداری تو؟ خب حداقل یه شب بمونن. به کی بر می‌خوره؟ لامصب تو خودت می‌ری اون تو زندگی کنی؟»

دیگر جراره هم صدایش در می‌آید: «راست می‌گه دیگه جبرئیل تو هم. حالا یه شب پیش خودمون بمونن. سربازخونه که نیست تو هم با این قوانین سفت و سختت. چیزی نمی‌شه. قلبتو یکم رقیق کن تو.»

بقیه هم شروع می‌کنند اصرار کردن. جبرئیل یکم این پا و آن پا می‌کند و آخر سر رضایت می‌دهد: «باشه. فقط یه شب ها. ولی خودتون برین به خدا بگین.»

میکائیل خوشحال دست‌هایش را به هم می کوبد: «بابا اون با من. حله.»

همه، به جز مسافرهای هاج و واج، شادی و داد و فریاد می‌کنند.

میکائیل با خوشحالی می‌رود سمت آشپزخانه: «پس من یه شام جانانه درست کنم همه با هم بخوریم. اتفاقا جورج مایکل هم اینجاست. تو اتاق اسرافیله دارن با هم تمرین موسیقی می‌کنن. می گیم یه دهن هم اون برامون بخونه کیف کنیم.»

جراره: «به به چه شود، صدای جورج و بوق اسرافیل (شروع می‌کند خواندن) I’m never gonna dance again…»

غاشیه بلند می‌شود: «پس صابخونه تا تو شام درست می‌کنی من و جراره هم مسافرا رو ببریم یه سر خونه خودمون که همه‌شون یه حمومی بکنن خستگی از تنشون در بره، بعد دوباره برمی‌گردیم اینجا (رو به مسافرا) یه خزینه داریم سوپر دولوکس. زیرش یه آتیشی می‎‌سوزه که خاموشی نداره. قابلتونم نداره البته. بفرمایین تو رو خدا.»

مسافرها هم همچنان در سکوت و تعجب دنبال جراره و غاشیه راه می‌افتند.

در همین حین که میکائیل دارد بساط آشپزی را جور می کند یک اس‌ام‌اس برای جبرئیل می‌آید. جبرئیل اس‌ام‌‌اس را می‌خواند، اخم می‌کند و گوشی را پاس می‌دهد به عزرائیل.

عزرائیل اس‌ام‌اس را می‌خواند، آه می‌کشد: «ای بابا. عجب وضعی شده. (رو می‌کند به سمت آشپزخانه) برنج یه پیمانه بیشتر بذار. دنیا فنی زاده هم داره می‌اد. می‌رم بیارمش.»

و از هال می‌رود بیرون.