آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۹ دی ۱۳۹۵

جواد مجابی

طنزپژوهی


اهمیت حسن بودن


 

این کار جواد مجابی را بیش از کارهای دیگرش دوست دارم. طنزی است عمیق و ساده، نزدیک به حوزه علاقه مجابی که شعر باشد. من « اهمیت حسن بودن» را جزو کارهای شاخص مجابی در طنز می‌دانم. اهمیت حسن بودن یک اثر اجتماعی است، شعری پر از طنز هوشمند و با زبانی ساده. به اشعار فروغ فرخزاد در « ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» می‌ماند. سادگی بیان، عمق توصیف و شخصیت‌پردازی و نگاه دقیق به آدم‌های معمولی ویژگی این اثر است. اهمیت حسن بودن در مجموعه « آقای ذوزنقه» مجابی منتشر شده است.

 

 
حسن برای همسایه‌اش، یک همسایه است. برای زنش شوهر و برای بقیه فقط حسن.
او را در کوچه می‌توان دید، دعوت می‌کنیدش به کار، تا باغچه‌تان را بیل بزند.
حسن باغچه‌تان را بیل می‌زند.
تا بار خود را بجائی برسانید، حسن بار را روی دوشش می‌گذارد و دنبالتان می‌آید.
تا اطاقها را رنگ بزنید. حسن اطاقها را هم رنگ می‌زند.
شما سرش داد می‌زنید، ساکت می‌ماند.
از کارش ایراد می‌گیرید، ساکت می‌ماند.
غذای شب مانده به او می‌دهید، ساکت می‌ماند.
شما خیال می‌کنید او یک گوسفند است.
او هم خیال می‌کند شما یک گرگ هستید.
حسن مرد آرامی است.
در کوچه اعلانات را به آرامی نگاه می‌کند.
در میتینگ‌ها به آرامی فریاد می‌کشد.
در روضه‌خوانی‌ها به آرامی گریه می‌کند.
در خانه اگر شام باشد به آرامی می‌خورد.
اگر نباشد به آرامی زنش را کتک می‌زند.
حسن مرد قانعی است.
شبها نان و چای می‌خورد. ظهرها هم همین‌طور.
اما صبح خودش را می‌تواند بدون صبحانه هم شروع کند.
حسن یک سماور روسی دارد که زنش آن‌را همیشه برق می‌اندازد.
حسن نان بربری را دوست دارد، اما عادت ندارد توی خمیر بربری را بکاود.
حسن معتقد است سکنجبین چیز خوبی است.
و معتقد است که دیگر سکنجبین خوب گیر نمی‌آید.
حسن مرد بی‌اطلاعی است.
نمی‌داند روزنامه‌ها بخاطر او چاپ می‌شود.
او فقط به عکسها نگاه می‌کند.
نمی‌داند که بانکها بخاطر پس‌انداز به او جایزه می‌دهند.
نمی‌داند شاعران سبیلو بخاطر او قافیه می‌بازند.
او خودش سبیل دارد.
وقتی به او می‌گویند آدم نادانی است.
تنها می‌گوید عجب!
وقتی به او اشاره می‌کنند که خیلی خبرها هست، او خود را نمی‌بازد.
در خانه حسن کسی بیکار نیست.
پسر بزرگش در دکان آهنگری نعل می‌سازد.
حسن خوشحال است که کار پسر او برای جامعه فایده دارد.
پسر کوچک‌تر او بلیط می‌فروشد.
حسن خوشحال است که پسرش در خوشبختی مردم دخالت دارد.
کوچکترین پسر، شیشه‌های خانه مردم را می‌شکند.
حسن می‌گوید این هم کاری‌ست و پسرش را کتک می‌زند.
حسن دو دختر دارد، یکی بزرگ‌تر از آنست که کاری نکند.
و یکی کوچک‌تر از آنست که کاری از دستش برآید.
حسن به فکر شوهر دادن دخترهاست.
زن حسن هم به فکر شوهر دادن دخترهاست.
اما داماد مناسب همیشه به خانه همسایه می‌رود.
حسن در سوگواری‌ها خوشحال‌ست و در جشنها سوگوار.
با اینهمه او از آتش‌بازی خوشش می آید.
و خوشش می‌آید که لامپ‌های سه رنگ را بخانه بیاورد.
در شجاعتش همین بس که نقش شیری را بر بازوی چپ کوفته است
و حال دنبال کسی می‌گردد که خورشیدی برآن بیفزاید.
یکبار حسن یقه خود را در خیابان چاک داده است.
در تیمارستان، در کلانتری، در محل، شایع شد که علت اصلی گرما بوده است.
حسن تصمیم دارد در یک روز زمستانی یقه خود را جر بدهد.
حسن در پایتخت زندگی می‌کند.
اول پای دیوار می‌خوابید.
بعد روی چرخ دستی می‌خوابید.
بعد توی دکان
بعد ازدواج کرد و در اطاق می‌خوابد.
اما تا فرصت پیدا می کند جایش را در هوای آزاد می‌اندازد.
وقتی حسن قصه زندگی‌اش را می‌گوید، بچه‌ها می‌گویند ما هم می‌خواهیم پای دیوار بخوابیم.
مادرشان نان و چای آنها را می‌دهد و می‌خواباندشان.
زن عصبانی است به حسن می‌گوید دهاتی
حسن می‌گوید مگر تو دهاتی نیستی؟
زن می‌گوید: نه، هیچ‌وقت، پدرم دهاتی بود.