آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


ابراهیم نبوی

طنزپژوهی


درباره‌ی دنیس آژیری؛ یک نوشته و گفت‌وگو


denise2

 

دنیس حسن زاده آژیری جزو طنزنویسان نوگرای امروز است، از آنهایی که در دهه شصت به دنیا آمده اند و تازه سی سال شان شده است. در میان طنزنویسان آدمهایی زیادی هستند که دوره کاری شان انفجاری است. طنزنویسان زیادی هستند که دوره کاری شان در حد سه تا شش ماه بیشتر نبوده و یک باره می بینی نود درصد همه کارهای شان در یک سال انجام گرفته است، مثل دهخدا، محمدعلی افراشته، و خیلی های دیگر… اولین دوره فوران نوشته های دنیس با چنین شتابی در بهار و تابستان 1388 بود.
یکی از نکاتی که در کار دنیس آژیری برای من مشخص است، مطالعات وسیع او در حوزه ادبیات و دایره وسیع واژگان او در زبان فارسی است، از شیوه های نگارشی قرون و اعصار پیشین به درستی استفاده می کند و غالبا به آنها تسلط دارد و همین نشان می دهد که خوب کتاب خوانده است. من همه کارهای او را بی اغراق خوانده ام و در بسیاری موارد به دلیل یک دوره همکاری، اولین خواننده کارهای او بودم. به گمان من دنیس از نویسندگانی است که دایره واژگانش بیست سال از سن خودش مسن تر است، در واقع او به همان راحتی که از زبان نسل خودش استفاده می کند، از زبان و لحن دو نسل پیش خودش هم استفاده می کند و همین یک ویژگی بارز اوست، یعنی دسترسی داشتن به یک دایره وسیع واژگان فارسی. دنیس آژیری معلوم است که حسین کرد شبستری، تذکره الاولیاء، روزنامه اعتماد السلطنه و تاریخ بیهقی را خوانده است. خودش می گوید که کمدی الهی را هم خوانده است و این از نوشته های او معلوم است. نوسته ای از او با عنوان « عرش فرش» پر است از واژه هایی که نشان از خواندن فراوان کتابهایی این چنین دارد.
در سال 1386 اولین بار مطلبی از دنیس آژیری را خواندم، آن را برایم ای میل کرده بود، از او اجازه گرفتم و مطلب او را با اسم خودش در وبسایت خودم منتشر کردم. آن نوشته خیلی بامزه بود، یکی از بامزه ترین نوشته هایی بود که من خوانده بودم. وقتی دخترم لیلا به من گفت که دنیس همکلاسی اش بوده، به او گفتم این دخترک نابغه است و نابغه مهمی هم هست. آن بازی با واژه ها را در آن نوشته بسیار دوست داشتم، بازی با واژه هایی که می رسید به تیپ شناسی آدمها و نگاه به آدمها از طریق نوع ادای کلمه « گریپ فروت» یا « گرید فرود» یا دهها نام دیگری که روی آن میوه کذایی گذاشته می شود. اینکه کسی اینقدر خوب با کلمات بازی می کند و بالا و پائین می رود و از آن طریق وجه طنزآمیز آدمهای معمولی را نشان می دهد، برایم جذاب بود.
خیلی از آدمها طنزهای سیاسی دنیس آژیری و بخصوص داستان پردازی های کم نظیر او از شخصیت های سیاسی مثل احمدی نژاد و مادر و خواهرش، یا خامنه ای و مشائی و خاتمی و دیگران را بیشتر دوست دارند، ولی من چهار دسته از کارهای او را ترجیح می دهم، اول نوشته های شخصی او که مربوط به زندگی خودش است و به شدت خنده آور و پر از شادابی و لذت خندیدن است، فرهنگ اصطلاحات سیاسی او را که در چند نوشته اش ارائه شده، بسیار دوست دارم. آن نوشته ها هم به نوعی مبارزه طلبی و شوخ طبعی چالشگرانه متوجه است، و دیگر همین نوشته « گریپ فرود» او که از کارهای جذاب و پر از طنز اوست. جدا از همه اینها یک نوشته نسبتا طولانی او با عنوان « عرش فرش» یکی از غنی ترین و پر خیال ترین طنزهای اوست که مرا به یاد کتاب «دوزخرفات» سروش پاکزاد می اندازد. شاید در هر دوی این کارها، هم اثر کمدی الهی و هم نشانه های نوشته هدایت « البعثه الاسلامیه فی البلاد الافرنجیه» را در آن می توان دید.
دنیس آژیری در فاصله زمستان 1387 تا پایان تابستان سال 1388 نزدیک به شصت نوشته مفصل و خواندنی در وبسایت دوم دام دات کام با نام صنوبر علفکار منتشر کرد. حجم عظیم کار طنز او که غالبا از کیفیتی بالا و خلاقیتی فراوان برخوردار بود، قابل توجه بود. او به شکلی شگفت انگیز پرکار بود، در ماههای فروردین، اردیبهشت و خرداد 1388 گاهی یک روز در میان مطالب او منتشر شده است. و نکته مهم این بود که علیرغم کمیت بسیار کارهایش، کیفیت ادبی و داستانی و سیاسی کارها هم دائم بهتر و بهتر می شد. خودش می گوید: « آن موقع دیگر فوران شده بود. هیجان زده شده بودم و دائم می نوشتم.»
اما حادثه مرگ نزدیکترین فرد خانواده یعنی خواهرش « رزا» که در یک تصادف رانندگی در چک همراه دو نفر دیگر از همکارانش اتفاق افتاد به نظرم برای مدتی او را بشدت دچار افسردگی کرد. مدتی پس از آن دنیس به نوشتن داستانهای کوتاهی از زندگی خودش پرداخت، خودش آن داستانها را شوخی های ساده خانوادگی می داند که در دوران نوجوانی و جوانی اش در فضای خانوادگی ساخته و شاید غربت فرصت نوشتن آنها را برایش فراهم کرد. این نوشته ها پر از خلاقیت و نشاط و لحظه های خنده دار و شوخی های دلچسب است.
دنیس آژیری به گفته خودش از نثر سید محمد علی جمالزاده متاثر است و در یکی دو نوشته هم به این موضوع اشاره کرده است، او همچنین نثر جلال آل احمد را دوست دارد، و معمولا بعد از این جمله می گوید: « البته نه از فکرش» و همچنین شیوه تفکر صادق هدایت را دوست می دارد. می گوید: « من جمالزاده را بسیار دوست دارم، از قلم جلال آل احمد هم خوشم می آید. ولی نه از خودش. از نوشتن و نوع و آهنگ نثرش خوشم می آید.» او همچنین به کارهای ایرج پزشکزاد بسیار علاقمند است.
دنیس در زمان مرگ خواهرش رزا در مهر سال 1388 در دانشگاهی در پراگ درس می خواند، اما پس از مرگ « رزا» به صورتی پراکنده کار با رادیو فردا را آغاز کرد. گه گاهی در رادیو مطلب می نوشت و قطعات کوتاهی را اجرا می کرد. پس از مدتی به وب سایت رادیو فردا رفت و در آنجا به کار پرداخت. همزمان مطالبش را برای وبسایت من می فرستاد و بعد از مدتی خودش دسترسی به سایت مرا گرفت و کارهایش را در آنجا منتشر می کرد. نام مستعار او « صنوبر علفکار» بود، این اسم را من به او پیشنهاد کردم، هیچ دلیل خاصی برای این اسم وجود نداشت، جز اینکه حضور لهجه غلیظ ایرانی در کارهایش برای من چنین اسمی را که با نام خودش تضاد کامل داشت به ذهن آورد. من وقتی که نوشته هایش را می خواندم، دائم نظرم را برایش می نوشتم، به نظرم می آمد یک نویسنده خوب طنز وارد ادبیات ما شده است. خودش می گوید: « آن روزها دلم می خواست بنویسم، البته بابا هم تشویقم می کرد.»
دنیس آژیری علیرغم اینکه هیچ گاه بطور خاص روی طنز متمرکز نشده، اما کمیت و کیفیت طنزهایش از بسیاری از معاصرانش بیشتر است. خودش درباره انگیزه نوشتن طنز می گوید: « نوشتن طنز حالم را خوب می کند و حرصم را خالی می کند. تخیل ام را هم تقویت می کند. چون من آن جوری فکر می کنم. من یا خیلی سیاه فکر می کنم یا خیلی خنده دار، حد وسط ندارد. یا باید برایم موقعیت طنز باشد یا خیلی همه چیز تاریک است. طنز انرژی می خواهد. این طوری نیست که بنشینی و فوران طنز بکند. حتی اگر خیلی هم بخواهم طنز بنویسم باید آنقدر انرژی داشته باشم که بنشینم و یک چیز جالب بنویسم.»
جز طنزهای سیاسی و اجتماعی او که با نام « صنوبر علفکار» منتشر شده است، نوشته هایی دارد با عنوان « آژیری نامه» که خودش آنها را دوست دارد. وقتی به او پیشنهاد کردم کتابش را منتشر کند، گفت: « راست می گین؟ یعنی واقعا این کارها ارزش چاپ شدن را دارد؟» شاید همین جمله آخر نشان می دهد که او همیشه کارهای بهتر و بهتری خواهد کرد.

 


زندگی نامه دنیس آژیری
پدر من تبریزی است و اسمش شهباز است. در محله اهراب و قره آقاج تبریز بزرگ شده است، تا 20 سالگی پدرم در تبریز بود، می خواست خارج درس بخواند، تنها خارجی که توانست برود، پاکستان بود، رفت پیشاور و بقول خودش در تمام آن یک سال گریه می کرد. بالاخره بعد از یک سال از آنجا به ترکیه رفت. در آنکارا دوره لیسانس جغرافیا را خواند. بعد از گرفتن لیسانس به برادفورد بریتانیا رفت و در آنجا دوره فوق لیسانس را شروع کرد. پدر بزرگم، یعنی پدر پدرم معلم بود و در دبیرستان فردوسی تبریز فیزیک درس می داد. در همان حال پدر بزرگ در تبریز یک تعمیرگاه مهم رادیو داشت که در آن رادیو تعمیر می کرد که هنوز هم « الکتریکیرادیوسازی آژیری» در تبریز شناخته شده است. پدرم در برادفورد با مامانم آشنا شد.
مادرم ژولیت از یک خانواده شرکت نفتی بود، آنها در بخش جنوبی کشور در مسجد سلیمان زندگی می کردند. به طور مشخص در آغاجاری٬ مسجد سلیمان و گچساران. مادربزرگم « جنی » برای زایمان فقط به رضائیه رفت و مادرم در آنجا به دنیا آمد و شناسنامه اش صادره از رضائیه بود، ولی هیچ وقت آنجا زندگی نکرد. همیشه در مسجد سلیمان بودند مادرم وقتی هجده ساله بود رفت برادفورد و در آنجا مدیریت خواند. پدر و مادرم می گویند که در تمام دوران تحصیلی با آقای صادق زیبا کلام هم دانشگاهی همهمکلاسی بودند. زیباکلام عضو انجمن اسلامی بود و آنها کنفدراسیونی چپ بودند. پدر و مادرم بعد از آشنایی با هم ازدواج کردند، بعد هم برای حضور در انقلاب عزیز به ایران برگشتند( می خندد). آنها در سال 19757 با هم ازدواج کردند و پنج شش سال بعد خواهرم « رزا» روز دهم بهمن 1360 به دنیا آمد و من هم یک سال و نیم بعد از او در 28 تیر 1362 در تهران به دنیا آمدم.
پدر من مسلمان است، مادرم هم آشوریآسوری است، ولی چون بیرون از ایران ازدواج کردند، مادرم مسیحی ماند و پدرم مسلمان ماند و ما هم مسلمانیم، توی ایران هم که رفتیم مامانم خیلی الکی می ترسید و می گفت نگوئید مامانتان مسیحی است. می گفت اگر پرسیدند چرا اسمت « دنیس» است، بگو نمی دانم. ما به همین دلیل مثل همه همکلاسی های مان به همان کلاس های دینی مسلمان ها می رفتیم و چون نام خانوادگی ام « حسن زاده آژیری» بود، هیچ کس نمی پرسید چرا اسمت « دنیس» است. برای همین ما تکنیکالی مسلمانیم، اما سوشیالی و ذاتا بی خدا هستم. بسته به اینکه باد از کدام جهت بوزد، من خودم جهتم عوض می شود. گاهی اوقات وقتی کسی از مسلمانها بد می گوید، من یک دفعه مسلمان می شوم، یا گاهی می شوم مسیحی، ولی ذاتا بی خدا هستم، بستگی دارد.
من در خیابان تخت طاووس منطقه شش کوه نور به دنیا آمدم، کوچه ششم، پلاک پنج، مهد کودک مان ته کوچه بود. دبستان زینبیه می رفتیم، توی خیابان وزرا. توی یک کوچه بود که از یک طرف وصل می شد به ولی عصر از یک طرف دیگر به وزرا، نزدیک کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان. ما را گاهی برای دیدن فیلم به همان مرکز کانون می بردند. سر کوچه دبستان مان یک جایی بود به اسم « نی نی سالن» که هنوز یادم هست. در دبستان مثل همه بچه دبستانی ها درس خوان بودم. مظلوم هم بودم. رزا سال بالایی من بود، رزا قلدر بود، وقتی دعوایم می‌شد می کرد کتک می زد و هوای مرا هم داشت. مبصر سر کلاس بود. در آن سالها وقتی زنگ می زدند، بچه ها اجازه نداشتند از شیر آب بخورند، رزا مبصر آب هم می شد و می رفت آن بالای شیرهای آب می ایستاد و نمی گذاشت کسی آب بخورد. مدتی هم مسئول توالت شده بود که خودش مقام مهمی در مبصری محسوب می شد.
چون رزا قلدر بود، من خیالم راحت بود و اگر مظلوم هم بودم، کسی از ترس رزا جرات نمی کرد، کاری به کار من داشته باشد. با این حال من بی تربیت و بی ادب بودم، اگر کسی اذیتم می کرد فحش می دادم. ولی شیطان نبودم. از پدرم فحش ها را یاد گرفته بودم، بابام خیلی فحش بلد بود و از آن خیلی مناسب و بجا و با لحن درست استفاده می کرد. خاطراتم را از دبستان نوشتم و اتفاقا یکی دوباری هم این طرف و آن طرف منتشرش کردم.
برای دوره راهنمایی به مدرسه « بنت الهدیا» رفتم که خیلی مدرسه بدنامی بود و معروف بود که هرچه لات و عوضی است بنت الهدیا می روند، البته در دوره ما کم کم داشت درست می شد. وقتی رفتیم بنت الهدیا من کم کم شیطنتم اوج گرفت. ولی هیچ وقت در حد « رزا» نبودم. او واقعا شر بود و کارهای من در مقابل او اصلا به چشم نمی آمد، او بالا و پایین می‌پرید و هایپر اکتیو بود درگیر می شد، ولی من فحش می دادم. البته رزا طفلکی کتک هم نمی زد، فقط شر بود. اصلا نمی توانست یک جا آرام بنشیند. یک بار با ناظم مان دعوا کردم. خیلی آدم عوضی و وحشی بود، به مادرم بدوبیراه گفت. من هم هر وقت کسی به مادرم چیزی می گفت ساکت نمی نشستم. خانم ناظم مرا برده بود دم دفتر مدیر و مدیر گفته بود: « مامان شان اینها را ول می کنند سر ما و خودشان شش هفت ساعت در روز لنگ شان را می گذارند روی میز.» من هم خیلی حرص خوردم، بیچاره مادرم تا یادم می آید حتی بیشتر از پدرم کار می کرد، اینقدر به من برخورده بود که گفتم: « اولا مامان من ده ساعت در روز کار می کند و دوما اصلا به تو چه ربطی دارد بی شعور احمق!» بعد از آن چشمه که آمدم دیگر چیزی به من نگفت.
شیطنت های « رزا» اینقدر در مدرسه راهنمایی بنت الهدیا زیاد بود که وقتی من از دبستان می خواستم راهنمایی بروم، همان مدیرناظم بی شعور گفته بود: « اسم حسن زاده ها را نمی نویسیم.» بیچاره پدرم آمد مدرسه و هی التماس می کرد که اسم دخترهای مرا بنویسید. خانم مدیرناظم هم گفته بود که اسم شان را نمی نویسم چون دخترهای شما بد هستند. البته منظور خاصی نداشت، ولی بابای من نه اینکه خیلی حرص خورده بود، شروع کرد بدوبیراه گفتن به خانم مدیرناظم که « پفیوز پدرسگ!… پدرت را در می آورم، اسم دخترهای مرا نمی نویسی…» فحش محبوب پدرم همین « پفیوز پدر سگ» بود. بالاخره اسم ما را نوشتند، ولی افتادند سر لج و هر از گاهی دعوا می کردند.
من از آن شیطان هایی که دیوانه بازی در می آورند، نبودم، شیطنت مان هم حرفی بود، هی حرف می زدیم و می خندیدیم و دست می انداختیم. در دبستان و مدرسه راهنمایی درس من خوب بود، وقتی رسیدیم به دبیرستان درسم خراب شد. آن موقع من و لیلا نبوی، دختر آقای ابراهیم نبوی همکلاسی بودیم، به طور مشخص سال‌های دوم و سوم دبیرستان. سال اول نظری بنت الهدیا بودیم و بعد که بنت الهدیا پیش دانشگاهی شد، جفت مان رفتیم « الزهرا». من اصولا مدرسه را دوست نداشتم. دیدم بعضی وقت ها بعضی ها با چنان احساسی از مدرسه حرف می زنند که « آخیش! چه دورانی بود، کاش دوباره برمی گشتیم به دوره مدرسه.» ولی من اینطوری نیستم. اصلا دلم نمی خواهد به آن دوران برگردم. به من در مدرسه خیلی بد می گذشت. یک وقت هایی خوش بودیم و می خندیدیم، ولی بیشتر مواقع اذیت می شدم، مثل زمانی که شروع کردم از دوازده سیزده سالگی به سیگار کشیدن. آن موقع خیلی عجیب بود. در دبیرستان های آن موقع بچه ها خیلی پاستوریزه بودند. نمی شد گفت من سیگار می کشم.
بچه ها و حال و هوای مدرسه برای من خیلی بی مزه بود. یک جورهایی کسالت آور بود. ما سه تا پله آن طرف تر رفته بودیم. بدترین خلاف آن همکلاسی ها این بود که با آب و تاب درباره این که با فلان پسر دوست شدند، حرف می زدند، در حالی که سبک خانه ما اینطوری بود که اصلا کسی گیر به این چیزها نمی داد و ما همه این کارها را دوره کرده بودیم. حوصله ام از آن بچه ها سر می رفت. از طرفی درگیر یک فاز افسردگی بودم و گیج و منگ با آن سئوال های عجیب و غریب که مثلا « من چرا این جا هستم؟» و « آمدنم بهر چه بود؟» و از این چرت و پرت ها. از این مراحل طرح کاد فلسفه.

 


آشنایی با ادبیات در دستشویی
شاید بتوانم بگویم که مطالعات کلاسیک یا مطالعه آثار کلاسیک ادبی را هم داشتم، ولی کتاب خوانی ام خیلی معمولی شروع شد. اولین کتابی که خواندم « پینوکیو»ی کارلو کولودی بود. فکر می کنم آن کتاب را در دستشویی خواندم. دستشویی برای من جای مقدسی است. همیشه دستشویی برای من محلی بود که در آن کتاب می خواندم، جدول حل می کردم و حتی مشق های مدرسه را می نوشتم. وقتی دستشویی می رفتم حالا حالا ها بیرون نمی آمدم. تقریبا همه نزدیکانم این را می دانند. پدرم یکی دوبار از زمانی که در دستشویی مشغول کار ادبی بودم عکس گرفت. بعد از چند وقت هم یک برچسب «لطفا پارک نکنید» به در چسباند. بعد از پینوکیو شروع کردم به خواندن نسخه های ساده نویسی شده آثار چارلز دیکنز یا کارهایی شبیه این.
در واقع، من از دو طرف با کتاب رابطه داشتم. دیدید که وقتی کسی نویسنده مطرحی می شود می گوید « پدر بزرگم کتابخانه ای غنی داشت.» در مورد من این جمله واقعا حقیقت دارد. پدر بزرگم، یعنی پدر پدرم که ما او را بابا آژیر صدا می‌کردیم یا همان آژیری بزرگ، کتابخانه خیلی بزرگی داشت، ولی از رمان خیلی بدش می آمد. پدرم هم همینطور بود. بابام از پدرش یاد گرفته و در مورد رمان می گوید: « برای من جالب نیست تخیلات یک آدم دیگر را بخوانم.» پدر بزرگم در کتابخانه بزرگش کتابهای مربوط به تاریخ اجتماعی را داشت، و بسیاری کتابهای دیگر. از طرف دیگر مادربزرگ مادری ام، جنی، کتابخانه ای مملو از رمان داشت. خیلی هم اهل رمان خواندن بود. البته زمانی که مادربزرگ در ایران بود، من بچه بودم و هنوز به سن کتابخوانی نرسیده بودم، آنها در همان سنین من به آمریکا رفتند، ولی کتابخانه بزرگ او همیشه در یاد من ماند. رمان های مادربزرگ را دوست داشتم، ولی کتابهای پدربزرگم حوصله ام را سر می برد، خواندنش هم سخت بود.
پدر بزرگم همیشه در حال کتاب خواندن بود. پدربزرگمهر وقت پدر بزرگ را نگاه می کردی، یک کتاب روی پاهایش بود و داشت به کتاب نگاه می کرد و همراه با حرکت چشمهایش روی خطوط سرش بالا و پائین می رفت. مادرشپدرم هم همینطور. تنها باری که یک رمان در دست پدرم دیدم، « جنگ و صلح» بود و آن هم بخاطر اینکه تاریخی بود، آن را خوانده بود. هیچ رمان دیگری را ندیدم بخواند. اما مامان بزرگ دائم رمان می خواند.
از بابا لنگ دراز تا کتابی حرف زدن
در ده دوازده سالگی « جین آستین» و « چارلز دیکنز» می خواندم. گاهی بخاطر تولدم « ژول ورن» برایم می آوردند، همه کتابهایی که اینجوری دستم می رسید می خواندم. یک دوره ای که « دانیل استیل» خواندم. از آن « بی تو هرگز» های احساساتی. ولی از کتابهایی که در آن دوره خواندم، هنوز « بابا لنگ دراز» برایم جذاب است. آن سبک نوشتن خیلی روی من تاثیر می گذاشت. آن لحن شوخ و شیرینی که ضمنا یک جورهایی هم تلخ بود. یک بار هم خودم چنین نوع نوشتنی را تجربه کردم. در آن سالها من خیلی ترسو بودم و توی اتاق خودم نمی خوابیدم و می رفتم پیش بابا و مامانم. اول راهنمایی بودم.
مامانم مرا برد دکتر روانکاو، دکتر هم همان حرف هایی را که مامانم می گفت تکرار کرد که « اصلا چیزی وجود نداره که ازش بترسی…» من هم حرفهایش را قبول کردم. اسم آن خانم دکتر « مهری طبایی پری…» بود، به من گفت که برای من هر روز بنویس که چکار کردی. من هم همه اتفاقات روز را برای آن خانم دکتر می نوشتم، در آن نوشته ها یک احساس بابا لنگ درازی داشتم. کاش آن دفترچه را از او گرفته بودم. هر روز احساس می کردم در نوانخانه هستم و دارم برایش می نوشتم که : « امروز رزا به من گفت پررو و من را پیش دوستانش مسخره کرد، یا امروز با فلان دوستم فلان دعوا را کردم…» همه چیز را برایش می نوشتم و آن شیوه نوشتن را دوست داشتم.
در کتابخانه پدربزرگم تا دلتان می خواست کتابهای تاریخی بود، احتمالا خیلی از آنها را دست گرفتم و شاید هم چند روزی نگاه شان کرده باشم. راستش، من همیشه فکر می کردم کتابی حرف زدن خیلی جالب است و آدمهای با شخصیت و باسواد کتابی حرف می زنند. پدربزرگم همیشه کتابی حرف می زد، بابام هم همینجوری بود. مثلا بابام می گوید: « به تو خواهم گفت.» فکر می کردم هر چه در موقع حرف زدن کلمات عربی بیشتری در جمله آدم باشد، یعنی آدم با شخصیت تر است. هنوز هم این موضوع برایم جالب است. برای من بامزه بود که به آن شیوه حرف بزنم.
من ادبیاتم در مدرسه اصلا خوب نبود. نمره های ادبی ام هم خوب نبود، ولی کتابهای ادبیات را می خواندم و همیشه به این فکر می کردم که مردم در تاریخ گذشته چگونه حرف می زدند یا چگونه می نوشتند. این به نظرم جالب بود. شاید خواندن آن کارها به نظرم کمی رمانتیک می آمد، البته در یک دوره هم به ادبیات عرفانی علاقمند شدم و آن کارها را می خواندم. شاید یک بخشی از علاقه من به ادبیات کهن « قپی» بود. تو مایه این که من خیلی باحالم، چسی ناشتا.
عجیب ترین ماجرا در همه این « قپی» ها ماجرای « کمدی الهی» بود. آن سال همه عیدی ها را جمع کردم، مثلا می خواستم خیلی چسی بیایم، رفتم از یک کتابفروشی در خیابان ترکمنستان کمدی الهی دانته را خریدم نه هزار تومان. و مثل احمق ها جلد اول و دوم آن یعنی دوزخ و برزخ را واقعا خواندم. ولی نفسم برید. اصلا کتاب کمدی الهی خواندن ندارد. فکر کن داشتیم سفر تفریحی می رفتیم شمال. من در مسیر شمال کمدی الهی را ورق می زدم، نگاه می کردم، یا پاراگراف را می خواندم و بعد از هر یک پاراگراف یک دفعه 24 خط پی نوشت داشت. این کار با جوگیری شروع شد، ولی بعدا خوشم آمد. کمدی الهی را به زور و الکی خواندم.
من « ژان کریستف» را دوست دارم. از وقتی کتاب « ژان کریستف» را توی قفسه دیدم، به خودم گفتم: « خدایا! من این کتاب را بخوانم، خیلی عالی می شود.» آن را خواندم، بعد یکی گفت: « مارسل پروست را باید بخوانی…»، با خودم گفتم: « ای خدا! من مارسل پروست را بخوانم، خیلی عالی می شود.» وقتی پروست را خواندم، امید نیک فرجام از بچه های مترجم ایران که از دوستانم بود، گفت: « دنیس! تو پروست را به فارسی خواندی؟» گفتم: « بله»، گفت: « اصلا فایده ندارد! باید پروست را به زبان اصلی بخوانی.» گفتم: « امید! تو را به خدا نه. من چهار ماه طول کشید تا پروست را خواندم.» یعنی هر کاری می خواندم، یک کار جدیدی شروع می شد که همین طور پایانی نداشت. از دوره دبیرستان، از شانزده سالگی خواندن جدی ادبیات را شروع کردم. البته می دانم خیلی ها می گویند که در سن یازده سالگی مارسل پروست را خوانده اند، اما من در آن سن فقط پینوکیو را خوانده بودم و یا متن ساده شده دیوید کاپرفیلد.
یک سال یعنی 1380 پشت کنکور بودم. رشته ام ریاضی بود و به اندازه کافی خنگ، اصلا نمی دانم برای چی مرا فرستادند رشته ریاضی. آن موقع با لیلا نبوی هم رشته بودم، البته هیچ وقت تجدید نیاوردم، ولی واقعا « گسسته» را با 10.75 پاس کردم. و معدل دیپلم ام هم 15 و خورده ای شد. سال اول کنکور ریاضی دادم و در رشته شیمی دانشگاه آزاد گناباد قبول شدم. سال دوم را رفتم کلاس کنکور انسانی و در رشته علوم انسانی امتحان دادم. خنگ ریاضی هم که باشی شاه علوم انسانی می شوی. همین شد که سال 1381 در رشته « انسان شناسی» دانشگاه تهران قبول شدم و آن موقع بود که شدم فخر خانواده. در آن دوره تحصیل از 1381 تا 1385 با علوم انسانی و پدیده هایی مانند آقای فیاض آشنا شدم.

 

 

پیانو، تنیس و اندکی کمدی های خانوادگی
من از سن هشت سالگی پیانو زدن را شروع کردم. از همان هشت سالگی احساس می کردم که قرار است پیانیست بشوم. همیشه پیانو می زدم، ولی درس موسیقی نخواندم. آقای فرمان سلمان بهبود معلم پیانوی من گفته بود که اگر می خواهی پیانیست بشوی لزومی ندارد که درس موسیقی بخوانی، با خواندن موسیقی نانی به دست نمی آوری، برو رشته دیگری بخوان، پیانیست هم بشو. من هم پذیرفتم و از هشت سالگی هر روز پنج شش ساعت پیانو می زدم. توی اتاقم همیشه مشغول پیانو بودم، همه دوستان و فامیل هم می دانستند. پیانو را هم خوب می زدم، اگرچه خیلی از شاگردان همان استاد پیانوی من از من بهتر می زدند، ولی من هم کارم خوب بود. وقتی معلم پیانوی خوبی به نام « تامارا دولیدزه» از تفلیس گرجستان به ایران آمد و در خیابان جم خانه گرفت که فقط از طریق معلمی پیانو پولی به دست بیاورد، وسع مان می رسید که او را به عنوان معلم پیانو بگیریم، ولی دیگر سنم بالا رفته بود و دستم اشتباه فرم گرفته بود.
جز پیانو زدن، کار دیگری که بطور جدی دنبال می کردم ورزش « تنیس» بود که دائم کار می کردم و کم کم کمک مربی شده بودم. تنیس را خیلی حرفه ای بازی می کردم. از طرف دیگر از همان سال دوم دبیرستان با عمه ام خیلی زیاد کوه می رفتیم، همان « دربند» و « شیرپلا» و « توچال» و البته در کنار این سه تا کار غیردرسی، مهم ترین کاری که می کردم کشیدن سیگار بود. تقریبا این یک بحران جدی زندگی من همیشه بود که بالاخره قرار است ورزشکار بشوم، یا سیگاری بمانم؟ هیچ وقت هم این معضل حل نشد. البته تفریح دیگری که جز اینها داشتم، یا بهتر است بگویم تنها تفریح، ول گشتن بود که بطور منظم در همه این سالها پیگیری می کردم. کار دیگری جز علافی نداشتیم بکنیم.
نوشتن و بخصوص طنزنوشتن بعد از اینکه از ایران بیرون آمدم، برایم خیلی الکی جدی شد. از بچگی نوشتن را دوست داشتم. مثلا نامه نوشتن برایم همیشه جدی بود. وقتی مادربزرگم رفت آمریکا، هر هفته برایش نامه می نوشتم و این کار را دوست داشتم. نمی دانم آن نامه ها الآن دست چه کسی است. البته خطم بد بود و چون ماشین تایپ داشتیم، نامه هایم را تایپ می کردم. یک دلیل دیگری که به نوشتن روی آورده بودم، دشواری حرف زدن برای من بود. زمانی به مادرم می گفتم فکر کنم من نوعی « اوتیسم» دارم. الآن خیلی بهتر شدم، ولی آن زمان ها موقع حرف زدن به تته پته می افتادم. نمی توانستم راحت حرف بزنم و نوشتن برایم راحت تر بود. بخصوص وقتی همزمان با رزا حرف می زدیم، من اینقدر شل و ول حرف می زدم، که تا بیایم حرفم را شروع کنم، امان نمی داد و حرف را از دهنم می قاپید و فرصت حرف زدن به من نمی داد. نه اینکه قصد خاصی داشته باشد. ریتم حرف زدن من و او اینطوری بود. شاید همین موضوع هم در گرایش من به بیشتر نوشتن نقش داشت. وقتی شروع کردم به نوشتن برای خودم، هدفم این نبود که چیز خاصی بنویسم. هر از گاهی می نوشتم.
همیشه حرف های خنده دار در خانه و در جمع دوستانم می زدم، دلقک خانه و دوستان بودم. یک دفعه می دیدی یکی از دوستانم زنگ زده که « دنیس! یک چیزی بگو بخندیم.» می گفتم: « بابا ولم کن، چی بگم آخه؟» این هم در خانه بود و هم در مدرسه با همکلاسی ها. می دانستم که همیشه می توانم بخندانم. دلقک بازی در نمی آوردم، ولی بلدم حرف های بامزه بزنم. توی دانشگاه به من می گفتند « دنیس فرض کن». همیشه اینجوری شروع می شد که فلان استاد دانشگاه را می دیدم که دارد راه می رود، می گفتم: « فرض کن این استاد در حالی که دارد می آید، پایش گیر کند و بیافتد روی فلانی..» بعد یک دفعه داستانهای خنده دار شروع می شد.
همین داستان در خانواده هم اتفاق می افتاد. من و مامانم همیشه از این سناریوها می ساختیم. فامیل پدرم ترک هستند،خیلی هم یک کمی هم قروقاطی اند و بامزه‌اند و در نوع خود منحصر به فرد. اعتماد به نفسشان هم خیلی بالاستخنده دارند و کمی هم عجیب . خیلی هم احساس رضایت از خودشان داشتند. خانه آنها هم در همسایگی ما بود و در واقع طبقه پائین خانه ما زندگی می کردند. من و مامان وقتی پارک می رفتیم، سناریو می ساختیم که مثلا فرض کن فامیل بابا رادیو آذربایجان بزنند، « بابا آژیر» هم بشود مسئول تدارکات رادیو، مامانی هم برنامه آشپزی اجرا کند و آشپزی برای رادیو بکند و عمه هم لزگی برقصد و یک دفعه وسط برنامه قهر کن. مثلا از همان اداهایی که همیشه داشتند. از این داستانها می ساختیم و غش غش می خندیدیم.
از همان اوایل هم از این بازی های ضبط کردن صدا و این چیزها داشتیم. این هم جدید نبود، چون پدربزرگم کارش رادیو بود و همیشه وسایل ضبط صدا و از این چیزها داشتیم. حتی از سالها قبل آنها نوارهای صدایی داشتند که بابام و عموها صدا ضبط کرده بودند و مادربزرگشان مادرشان را سرکار گذاشته بودند که مثلا ما از کمیته امداد زنگ می زنیم یا ما فالگیر هستیم و صداها را ضبط می کردند و مثل یک کمدی رادیویی در خانه مان بود و بارها آن را شنیده بودیم. هنوز هم آن صداها وجود دارد. همیشه از این کارها می کردیم. یک بار نمی دانم که چطوری شد که درباره یک عروسی در تبریز حرف زدیم.
آن موقع عموی من از آمریکا آمده بود و ما درباره یک عروسی در تبریز حرف میزدیم. یکی از دخترهای فامیل از دخترعموهای من به اسم آیدا که در تبریز زندگی می کنند حرف می زدیم. ما به یک عروسی مفصل در تبریز رفته بودیم. این اولین بار بود که من به یک عروسی کامل تبریزی می رفتم. برایم خیلی خنده دار بود که مثلا برای یک عروسی این دخترها کلاس رقص می رفتند، بعد موسیقی انتخاب می کردند برای تمرین رقص و وقتی قرار می شد برقصند هر کسی نوار خودش را می داد که بگذارند و همه می نشستند که فلان دختر با نواری که داده بود برقصد. من بر این اساس یک داستان فرضی را نشستم و چنین ماجرایی را نشستم و از سر تا ته نوشتم، آن هم فقط برای اینکه مامانم و رزا و نهایتا پدرم آن را بخوانندند و بخندیم. اما این نوشته دست به دست چرخید و دست عموها رسید و آنها هم خواندند و قاه قاه خندیدند. بعد از آن نوشته بود که من شروع کردم و هراز گاهی چیزهایی برای خودمان و فامیل و خواهر و مادر و پدرم می نوشتم. که مثلا وقتی ما می خواهیم از خیابان رد بشویم چقدر باید مسخره بازی در بیاوریم که ماشین به ما نزند، یک نوشته های اینجوری بود.

 


پزشکزاد، جمالزاده، هدایت، نسین و غیره
من در میان طنزنویسان کشور جز ایرج پزشکزاد که خیلی هم دوستش دارم٬ فقط کارهای ابراهیم نبوی را خوانده بودم. و البته متون طنز جمالزاده و هدایت و گاها عزیز نسین. اما در طنز مدرن فقط ابراهیم نبوی را می‌شناختم و می‌خواندم. یکی از عموهایم که چند ماه سال قبل فوت کرد، او را دوست داشت و حرفش را می زد. از طرف دیگر لیلا نبوی دختر ایشان هم در دبیرستان همکلاسی من بود و همین دلیل دیگری شده بود که کارهای او را دنبال کنم. جز طنزهای او و پزشکزاد کارهای دیگران را دنبال نکرده بودم و در روزنامه های مختلف همان دوره طنزهایش را خوانده بودم. ممکن است اگر کسی نام کتابهایش را بپرسد، ندانم، ولی کارهای زیادی از او خوانده بودم. آن موقع طنزهای نبوی او از نظر خانواده شخیص آژیری سنت شکن بود. من طنزهای کلاسیک مثل گل آقا را هم خوانده ام و هم می فهمم، خیلی هم قشنگ است، هنرمندانه هم هست، ولی از آنها خنده ام نمی گیرد. برای من جالب نبود. ولی طنزهای نبوی مرا می خنداند. خیلی خیلی جدی گفته می شد، ولی خنده دار بود، بیش از هر چیز هوشمندانه بود. شاید راوی آن خیلی متن احمقانه ای را نوشته بود، ولی پیچیدگی خاصی داشت که من خوشم می آمد و می گفتم: « ئه! چه جالب که یکی اینجوری فکر می کند.»
اتفاقا پدر من هم چنین آدمی است. من طنز را از او دارم. بابای من خیلی بامزه است. وقتی می خواهد چیزی بنویسد بانمک نیست، چون یک دفعه قدیمی می شود. ولی یک حرفهایی می زند که آدم را از خنده منفجر می کند. نگاهش سوررئال است. مثلا الآن من یک حرفی می زنم، یک ساعت بعد آن حرف را به موضوع دیگری ربط می دهد و چیزی را می گوید که از خنده منفجر می شوی. خودش هم اصلا نمی خندد. من وقتی نوشته های نبوی را می خواندم اصلا دنبال طنز نمی گشتم. در سال 1386 به او یک ای میل زدم و نوشته ای از خودم را با عنوان « گریت فرود» برایش فرستادم و او آن متن را در وبسایت خودش منتشر کرد. فکر می کنم در آن نوشته تحت تاثیر طنزهای او بودم.
آمدن به بیرون از ایران
من آذر 1387 از ایران بیرون آمدم. آن موقع خواهرم « رزا» خیلی اتفاقی به رادیو فردا رفت. سه ماه بود که رفته بود و من و پدرم در تهران تنها بودیم. من همچنان در تلاش بودم که موسیقی بخوانم. در آمریکا برای موسیقی رشته پیانو قبول شده بودم، ولی نتوانسته بودم ویزا بگیرم. به همین دلیل تلاش کردم که به آلمان بروم و موسیقی بخوانم. مدتی هم آلمانی خواندم. در آن زمان زبان انگلیسی من خوب بود، ولی عالی نبود. در حدی بود که در دانشگاههای انگلیسی زبان خارج از ایران قبول بشوم. پدرم به من گفت، حالا که رزا برای کار در رادیو فردا به پراگ رفته، تو چرا نمی روی پیش او درس بخوانی و مدتی آنجا بمانی، بعدا هم وقتی که تصمیم گرفتی از همانجا به هر جایی خواستی بروی. برو آنجا با هم باشید.
با همین تصمیم بود که من به پراگ رفتم. همان موقع مادرم هم رفته بود آمریکا. گرین کارت قبول شده بود و باید می رفت آنجا تا کارهایش را پیگیری کند. در واقع قبل از رفتن رزا مامان رفته بود. مادرم دوست داشت همه مان برویم آمریکا. من از رفتن به آمریکا بدم می آمد و برای فرار از رفتن به آمریکا بهترین راه این بود که بروم پراگ. بابا مانده بود تهران که هم با مامان لج کند که من آمریکا نمی آیم و هم مثلا مراقب ما باشد. خیلی اتفاقی و تصادفی من از ایران بیرون آمدم، هیچ برنامه خاصی نداشتم، هیچ انگیزه خاصی هم نداشتم، بخصوص سیاسی، اصلا خانواده ما سیاسی نبود.
و ….. ملانصرالدین
هیچ شخصیت واقعی را نمی شناسم که روی من تاثیر گذاشته باشد، ولی ملانصرالدین و تیپ‌های مشابه او مثل جحا و بهلول و زوربا٬ از آن شخصیت هایی هستند است که روی من تاثیر زیادی دارند. هر عاقل دیوانه‌نمایی. دارد. از آدم‌های فحاش و بی‌تربیت بامزه خیلی خوشم می‌آید و از کسانی که خیلی اصطلاح و ضرب المثل خنده‌دار و گاها مستهجن به کار می‌برند. تقریبا تمام ضرب‌المثل‌های تهرانی‌ای را که بلدم٬ از یک دوست شصت و اندی ساله یاد گرفته و یادداشت کرده‌ام. مدام هم در حال یادداشت کردن ضرب‌المثل‌هاو اصطلاحات جالب هستم. از میان گونه های طنز استندآپ کمدی را خیلی دوست دارم و کمدین محبوبم « ادی ایزارد» است. در قدیمی‌ها هم٬ البته آن موقع استندآپ کمدی معنایی نداشت در تبریز٬ مستجاب الدعوه. پدرم مستجاب الدعوه را به من معرفی کرد. تفکر صادق هدایت را دوست دارم و از آن سبک سیاه فکر کردنش که فکر می کند همه چیز مزخرف است خوشم می آید. نگاه هدایت را دوست دارم و از همان ابتدا هم که او را می خواندم دوستش داشتم. خیلی بامزه است. آن نوشته یا کتاب « البعثه الاسلامیه الی البلاد الافرنجیه» را خیلی دوست دارم.