آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


سخیداد هاتف
کتابچه‌ی عقلاطون| شصتم | اسلام خمار است!

    مجلس نمایندگان افغانستان تنها قوه‌ی مقننه نیست. قوه‌ی بسیار چیزهای دیگر هم هست. مثلا این مجلس اکثر اوقات قوه‌ی غایبه است و آن زمانی است که اکثر نمایندگان از مجلس غایب‌اند و برای به دست آوردن رضایت قادر متعال و تزکیه‌ی نفس به […]

سخیداد هاتف
کتابچه‌ی عقلاطون| پنجاه و نهم | دشمن دانا مصیبت است
سخیداد هاتف
کتابچه‌ی عقلاطون| پنجاه و هشتم | دموکراسی به شرط چاقو
سخیداد هاتف
کتابچه‌ی عقلاطون | پنجاه و هفتم | گزارشی از مسجد هرگوشاد هرات
سخیداد هاتف
کتابچه‌ی عقلاطون | پنجاه و ششم | رابطه‌ی رمضان با انگشتان

  شاید گاهی از خود پرسیده باشید که چرا روزه سی روز است. بعضی می‌گویند چون یک ماه معمولا سی روز است، بنا بر این ماه مبارک رمضان هم سی روز است. این عده از منافقین متوجه نیستند که اگر یک ماه حتی هفتاد روز […]


سخیداد هاتف
کتابچه‌ی عقلاطون | پنجاه و پنجم | راه قدس از کجا می‌گذرد؟

    ما خُرد که بودیم از خداوند دو چیز می‌خواستیم: یکی بایسکل و دیگری عمرِ کوتاه. بایسکل‌اش که موضوع پیچیده‌ای نبود. خداوند اگر واقعا می‌خواست همکاری کند، می‌توانست به ما بایسکل بدهد. اما خواست دوم ما کمی پیچیده بود. یعنی این‌طور نبود که ما […]


سخیداد هاتف
کتابچه‌ی عقلاطون | پنجاه و چهارم | آیا خداوند مهربان نیست؟

در اولین روزهای گشایش خجسته‌ی اکادمی عقلاطون دو تن از فرزندان این مرز و بوم، یعنی آن مرز و بوم، که در صداقت و اخلاص‌شان شکی ندارم (هر چند نمی‌شناسم‌شان) دو سوال به اکادمی فرستاده‌اند و قسم خورده‌اند که قصدشان تنها دریافتن حقیقت است و […]


سخیداد هاتف
کتابچه‌ی عقلاطون | پنجاه و سوم | در اکادمی عقلاطون

    اکادمی افلاطون را که می‌دانید. صحیح اکادمی بود. مثل این” اکیدمی”های پاکستانی نبود. در پاکستان لوحه‌ی بزرگی را می‌بینید که رویش نوشته است:” گلشن لنگویج اکیدمی”. وقتی داخل ساختمان می‌شوید، می‌بینید که یک خانم میان‌سال و هفت هشت کودک نشسته‌اند و الفبای انگلیسی […]


سخیداد هاتف
کتابچه‌ی عقلاطون | پنجاه و دوم | باز خیلی بد نشد

  خواستم این خاکِ لامذهب وطن گردد، نشد بگذرد زین حالتِ آشفته و گَدوَد(۱)، نشد حاکمی بی‌غل و غش بر تخت بنشیند، نشد عمر من ناحق گذشت و سعی من از حد، نشد آنچه من می‌خواستم هرچند صد درصد نشد، باز خیلی بد نشد. رنج […]


سخیداد هاتف
کتابچه‌ی عقلاطون | پنجاه و یکم | حکایت آن مرد که گریه می‌کرد….

    در کتاب منتظر‌الحکایات آورده‌اند که روزی مرد چاقی را دیدند که گردن خری را بغل کرده و هق‌هق گریه می‌کند. نزدش رفتند و از او علت گریه‌اش را پرسیدند. گفت به خاطر کودکِ آن مرد گریه می‌کنم. گفتند: « کدام مرد؟ کدام کودک؟» […]