آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


موسی ظفر
زاغ‌نامه کابل | بیست‌وپنجم | معجزه پوف

  یکی از دلایلی که دیگر پیامبری ظهور نمی‌کند این است که مردم هشیار شده‌اند. مردم این دوره زمانه خوب و بد خود را دقیق تشخیص می‌دهند. مثل سابق نیست که پیامبر می‌آمد به مردم می‌گفت، بخواهید، از من چه می‌خواهید؟ – اگر خواسته شما […]

موسی ظفر
زاغ‌نامه کابل | بیست‌وچهارم | احسن‌الخالقین دالری
موسی ظفر
زاغ‌نامه کابل | بیست‌وسوم | پسر نوح کی بود؟
موسی ظفر
زاغ‌نامه کابل | بیست‌ودوم |KFC در کابل
موسی ظفر
زاغ‌نامه کابل | بیست‌ویکم | بهشت افغانستان چگونه است؟ (قسمت دوم و پایانی)

  همین که به بهشت افغانستان داخل می‌شوید، دو نفر آدم ریش‌دار با لباس‌های مرتب و صورت نورانی، یکی به نمایندگی از شورای علمای شیعه و دیگری به نمایندگی از شورای علمای سنی به استقبال شما می‌آیند. کاسه آبی به شما می‌دهند تا خستگی شما […]


موسی ظفر
زاغ‌نامه کابل | بیستم | بهشت افغانستان چگونه است؟ (قسمت اول)

    ملای منطقه ما گوشت خوردن را سنت پیامبر می‌خواند. سینه مرغ را که می‌دید همان حالتی بر او عارض می‌شد که بر ما هنگام دیدن همان ناحیه میا خلیفه و کیم کارداشیان. قسمت گوشتالوی ران مرغ را با نوک انگشت نشان می‌داد و […]


موسی ظفر
زاغ‌نامه کابل | نوزدهم | اولین انتخابات در سایکوبیا (قسمت پایانی)

      بالاخره انتظار به پایان رسید. قرار بود فردا اولین انتخابات در سایکوبیا برگزار شود. تب وتاب انتخاباتی کاملاً نمایان بود. هرکسی سعی می‌کرد دیگری را به دین خودش دعوت کند. شایعه پرداخت پول در برابر رای نیز بالا گرفته بود، اما هیچ […]


موسی ظفر
زاغ‌نامه کابل | هجدهم | اولین انتخابات در سایکوبیا (قسمت چهارم)

  شرکت تعداد اندک نمازگذاران در نماز صبح اوقات مرد مسلمان را تلخ کرده بود. مرد مسلمان نمی‌خواست در انتخابات پیش رو خدایش از خدای مسیحی و هندو شکست بخورد. با خود فکر می‌کرد که چگونه می‌تواند مردم را به گرویدن به دین اسلام تشویق […]


موسی ظفر
زاغ‌نامه کابل | هفدهم | اولین انتخابات در سایکوبیا (قسمت سوم)

… مرد نارنجی‌پوش زنگوله‌ای در دست داشت، آن را به‌صدا درمی‌آورد و چیزهای زیر لب می‌خواند. مرد م با تعجب به او خیره شده‌بودند تا اینکه مرد زنگوله را پایین گذاشت و رو به مردم کرد و گفت: “هنگام نیایش صبح رسیده است. بروید حمام […]


موسی ظفر
زاغ‌نامه کابل | شانزدهم | اولین انتخابات در سایکوبیا (قسمت دوم)

  … دو هفته این‌گونه سپری شد تا بالاخره دریانوردان برگشتند. سه نفر به‌عنوان نماینده سه خدا دریانوردان را همراهی می‌کردند. یکی لباس سفید و بلندی بر تن داشت و یک علامت چارشاخ چوبی را با تاری بر گردن آویخته بود. آرامش و اطمینان از […]