آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


سخیداد هاتف
کتابچه‌ی عقلاطون | صد و دوازدهم | روزگار دشوار چوپان راستگو

      یک من “بادشا” را می‌شناسم. آمدن‌اش به پایتخت، از روستایی دور، به میل خودش نبود. مجبور شد زادگاه خود، روستای سنگباغ در غزنی، را ترک کند و به کابل بیاید. در روستای” سنگباغ” چوپان بود. صبح زود گوسفندها و بزهای مردم را […]

سخیداد هاتف
کتابچه‌ی عقلاطون| صد و یازدهم | نهال خلاقیت
سخیداد هاتف
کتابچه‌ی عقلاطون | صد و دهم | این موسی آن موسی نیست!
سخیداد هاتف
کتابچه‌ی عقلاطون| صد و نهم | بیت الجنجال
سخیداد هاتف
کتابچه‌ی عقلاطون| صد و هشتم | قانون عُرضه و تقاضا

      افغانستان قبلا یک “فیلسوف جهان” داشت به نام محمد صدیق افغان که در رشته‌ی ریاضی درس خوانده و تخصص اصلی‌اش اثبات برتری اسلام و کشف توطئه‌های امپریالیسم جهان‌خوار است. ابزار کار این فیلسوف ده انگشت‌اش هستند. البته فکر نکنید که با این […]


سخیداد هاتف
کتابچه‌ی عقلاطون | صد و هفتم | دجال شناسی

      در زندگی – مردگی‌اش را نمی‌دانم- گاهی چیزهایی رخ می‌دهند که در ظاهر خیلی زشت و بد می‌نمایند، اما در باطن رحمت خداوند اند. گاهی چیزهایی هستند که ظاهرا بسیار جذاب و دلربایند، اما در باطن اسباب بدبختی آدم می‌شوند. گاهی قضیه […]


سخیداد هاتف
کتابچه‌ی عقلاطون | صد و ششم |موزاییک یک روز خوب من

      امروز خوش‌حالم. از دیروز به این سو خیلی منبسط هستم. من که در پنج سال گذشته حتا یک روز خوب را به یاد نمی‌آورم، امروزم را نشانی می‌کنم. حیف است که این تجربه‌های منبسط کننده در تقویم روزهای زندگی‌ام- که معمولا بد […]


سخیداد هاتف
کتابچه‌ی عقلاطون | صد و پنجم | خواهر محترمه داعشه

      ما دولتی داریم به نام “جمهوری اسلامی افغانستان”. بعضی می‌گویند جمهوری یا جمهوری است و نمی‌تواند صفت اسلامی بگیرد؛ یا اگر اسلامی هست دیگر جمهوری نیست. بعضی دیگر می‌گویند بمیرید! پستی و رذالت هم از خود حد دارد. چرا یک دولت نتواند […]


سخیداد هاتف
کتابچه‌ی عقلاطون| صد و چهارم | الچشم بالچشم و الراکت بالراکت (سوره‌ی بحران)

    وزارت داخله‌ی افغانستان بالاخره پس از سال‌ها تحقیق و آزمایش به این نتیجه رسید که شهروندان افغانستان در بعضی موارد خاص به سلاح نیاز دارند و بنا براین باید بتوانند به صورت قانونی با خود سلاح حمل کنند. من این خبر را در […]


سخیداد هاتف
کتابچه‌ی عقلاطون| صد و سوم | شله‌ی زرد برادر سید مختار

      ما در طبقه ی دوم زندگی می‌کردیم. منزل اول خالی بود. مادرم همیشه می‌گفت کاش یک خانواده‌ی خوب در طبقه‌ی اول بیاید. بعد از چند ماه خانواده‌ی محترمی آمد. خانمی سالخورده، زنی نسبتا جوان، مردی میانسال، دو پسر نوجوان و سه دختر […]