آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


دنیس آژیری
جبرئیل دات کام | بیست و ششم | میکائیل پارتی

  خانه خدا این‌ها مهمانی است. میکائیل یک سری از دوستان و نزدیکان را دعوت کرده تا هم دهان همه کسانی را که می‌گویند «در خانه خدا به روی همه بسته است» و «اینا فقط دست بگیر دارن، دست بده ندارن» را ببندد، هم ثابت […]

دنیس آژیری
جبرئیل دات کام | بیست و پنجم | الهه عفت و الهه منکرات
دنیس آژیری
جبرئیل دات کام | بیست و چهارم | آشپزخانه را خدا آزاد کرد
دنیس آژیری
جبرئیل دات کام | بیست و سوم | حریم خصوصی سلطان
دنیس آژیری
جبرئیل دات کام | بیست و سوم | اسم فامیل الهی

      هوای بیرون به شدت گرم است. به دستور خدا کولر گازی و آبی و پنکه و همه لوازم خنک کننده از صبح روشن است. تمام روز همه اهل خانه قدم بیرون نگذاشته‌اند که گرمازده نشوند. توی خانه سعی کرده‌اند سر خودشان را […]


دنیس آژیری
جبرئیل دات کام | بیست و دوم | گودبای پارتی زعفر

  صبح روز جمعه است. غاشیه و جراره صبح کله سحر رفته‌اند از طباخی چهار دست کله پاچه گرفته‌اند و آورده‌اند خانه خدا این‌ها با هم بخورند. میکائیل بساط صبحانه را در حیاط چیده. همه توی تراس روی زمین دور تا دور نشسته‌ اند. تیلیت […]


دنیس آژیری
جبرئیل دات کام | بیست و یکم | آخرش که چی؟

  عصر است. جبرئیل جلوی تلویزیون روی فرش ولو است و با موبایلش مشغول. میکائیل طبق عادت هر روزه، برای خودش چای ریخته و روی مبل بالای سر جبرئیل نشسته و دارد تلویزیون نگاه می‌کند. مبل از آن مبل‌های مدل ویکتوریایی است. از زشتی و […]


دنیس آژیری
جبرئیل دات کام | بیستم | ترقه‌بازی برزخی

  اوضاع برزخ چند وقتی است که به هم ریخته. یک عده در اعتراض به بلاتکلیفی‌شان باز هم شورش کرده‌اند. این بار یک سری از شورشی‌ها به بهشت هم هجوم آورده‌اند و یک جاهایی کار به درگیری رسیده.   با این حال سمت خدا این‌ها٬ […]


دنیس آژیری
جبرئیل دات کام |نوزدهم | و خدایان باید روزه باشند

  روز اول ماه رمضان است و میکائیل را جو گرفته. از کله سحر فاز نصیحت برداشته و به عنوان مادر مقام، همه را ارشاد کرده. در هر حوزه‌ای که عشقش کشیده؛ رفتار، کردار، پوشش، نظافت، انواع آداب و غیره و ذلک و الخ. در […]


دنیس آژیری
جبرئیل دات کام |هجدهم | یونس در بازار ماهی فروشان

  روز تعطیل است. میکائیل و خدا دارند باهم در بازار روباز قدم می‌زنند. کیف خدا کوک است. دارند بستنی یخی می‌خورند. خدا همه بستنی را ریخته روی دست و لباسش. میکائیل: ریخت٬ ریخت. اه٬ گند زدین به لباستون. خدا: خب به جهنم که ریخت. […]