آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۱۷ بهمن ۱۳۹۶

ابراهیم نبوی

طنزپژوهی


شعر طنز امروز ایران | قسمت دویست‌و بیست ونهم | مجتبی حیدری


 

 

سال هزاروسیصدومرگ است

 

گفتند مجبوری، اطاعت کن

جای کلاه اما سر آوردید

با این همه محکوم اعدامی

هی اشک زندان را در آوردید

 

هر هفته بر بالای منبرها

طوماری از آزادگی خواندید

اما به وقتش توی میدانها

روی جسدها بولدوزر راندید

 

سال هزار و سیصد و مرگ است

اینجا زمین، اما خدا مرده

در کوچه‌ها زن‌های سرگردان

در خانه‌ها مردان سرخورده

 

تاریخ‌مان را کودتا کردند

بوسید زخم کینه دشمن را

ای کاش تابستان بیاید که

این کبک‌های زیر بهمن را

 

اصلا ولش کن،حرف من این است

ما حبس دستان زمستانیم

وقتی بهاری  پیش رویت نیست

پس بی جهت کیفور بارانیم

 

تن داده‌ام به زندگی اما…

شادی درون سینه غمگین است

ای سایه‌روشن‌های بعد از من

چاقو به خون شانه تزیین است

 

چشمان من را بسته‌اید اما

دیدم برایم خنجر آوردید

یادی کنید از شعر خون‌آلود

هر جا دماری را در آوردید