آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۱۷ بهمن ۱۳۹۶

ابراهیم نبوی

طنزپژوهی


شعر طنز امروز ایران | قسمت دویست‌و بیست و هفتم | علی محمدی( شوپی)


 

 

بازجو، لاکپشت، خنجر، شاملو

 

 

خنجری لای گفتگو افتاد

سایه‌ی تیغ بر گلو افتاد

بوالفضولی به جستجو افتاد

تشت رسوایی شما از بام

تشت ما دست بازجو افتاد

 

 

می‌نشست انگ نوکری می‌خورد

می‌دوید او سکندری می‌خورد

از چپ و راست توسری می‌خورد

سگ دو می‌زد برای آزادی

لاکپشتی که پشت و رو افتاد

 

 

می‌دود مثل جوی در باران

می‌دود مثل ابرِ در سبلان

“همچو ما با همانِ تنهایان

“کوه‌ها با همند و تنهایند”

غزل از چشم شاملو افتاد

 

 

آسمان‌کوهِ ابر پیکر بود

دُشنه در دیس او مقدّر بود

توامان با درخت و خنجر بود

کوچه پس کوچه را دوید اما

کنج زندان تو به تو افتاد

 

 

تا که از دورها خبر آمد…

ارّه دندانِ دَه پدر آمد.

جنگل آشوبِ تن تبر آمد.

درد ما مرگ تک درخت نبود

کلِّ جنگل به دام او افتاد

 

 

آمد و ناله کو به کو می‌رفت

نقش کفتار بر پتو می‌رفت

در نه مردان بگو مگو می‌رفت

کلِّ جنگل به دام او… ، ایضاً

آبرو دار از آبرو افتاد

 

 

پ.ن

کوه‌ها با همند و تنهایند/ همچو ما با همان و تنهایان(احمد شاملو/ از دفتر لحظه‌ها و همیشه)