آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۳ بهمن ۱۳۹۶

ابراهیم نبوی

طنزپژوهی


شعر طنز امروز ایران| قسمت دویست‌وسی‌وچهارم | جواد کاظمینی


 

 

کلاه، پرده، عصا، میز، خرگوش

 

کلاه،پرده،عصا،میز… بعد از آن خرگوش

و تکه تکه جدا کرده‌اند از سر، گوش

زبان به ماده اگر هدیه داده‌اند،درست

اگرچه هدیه نمی‌داده‌اند به نر، گوش

 

که گوش مجری نیمه برهنه‌ای باشد

که زندگی وسط لخت صحنه‌ای باشد

 

که زندگی بکنم لا به لای پستوها

که درد را بکشم بر سر ترازوها

 

جنون آنی گاوی نشسته زاییده

که گرگ مزرعه‌اش را شبانه گاییده

 

که میوه‌های درخت اند، چشم میمون‌ها

که کرده‌اند به قربان ریشه‌ها خون‌ها

 

که مجری آمده میز نهار را بخورد

و پاچه‌های سگ خایه‌دار را بخورد

یواش رد شود از پیج و تاب تقویمش

برای میوه ندادن، بهار را بخورد

موازی‌اند اگر تا ابد مسافرها

به ایستگاه بگوید : قطار را بخورد

 

که روده‌های سگ است این مسیر رنگ شده

که این عجوزه به آرایشی قشنگ شده

که رو سفید شود پرچمی که جنگ شده

 

کلاه ، پرده ، عصا ، میز…جیغ مهمان‌ها

بعید نیست ولی ماضی خیابان‌ها!

 

بعید نیست که تخم پرنده گل بدهد

یکی خدای مرا زیر تیغ هل بدهد

 

که مرد آینه خوابیده توی آغوشم

که آلتی بزند زیر پرده‌ی گوشم

 

که مرد باش و زنت را بکوب توی سرت

ببخش زندگی‌ات را به گودی کمرت

 

که توی قاب فقط جای عکس تنهاییست

که رد پای کسی توی کوچه پیدا نیست

 

که جا گذاشته‌ای دور گردنت کش را

بسوز روی اجاق و بزن هواکش را

 

که از حضور تو بوی جنون نمی‌آید

که تیغ می‌کشی از زخم خون نمی‌آید

 

کلاه ، پرده ، عصا ، میز… بعد از آن خرگوش

تو هیچ چیز ندیدی…چراغ‌ها خاموش…