آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۱۸ بهمن ۱۳۹۶

ابراهیم نبوی

طنزپژوهی


شعر طنز امروز ایران| قسمت دویست‌وسی‌ام |عباسعلی ذوالفقاری( زورو)


 

 

دختران انقلاب و دراویش گنابادی

 

 

در این دوران – که یک عمر است- در بند است آزادی

وَ غم،خنجر به ‌کف،خوانَد رجز بر کُشته‌ی شادی…

 

 

در‌این سامان که نان‌در‌‌ ریش‌و‌ذکر و مُهر و تسبیح است

شده محراب و منبر بهترین ابـزار شیادی،

 

 

در ایرانی که بعد از فتح با جهل و تعصب‌ها

سپاه ظلم – فاتح – آید آبادی‌ به آبادی…

 

 

«الهی بخت برگردد از این طالع که داری “تــو” ! »

وطن! شرمنده‌‌ام از این‌که داری چون من اولادی؛

 

 

سکوتم از رضایت نیست… این را خوب می‌دانی

– تو خود ،فرزند خود را می‌شناسی،آری استادی! –  :

 

 

نه او را «غیرتی» چون دختران روسری بر چوب !

نه او را «همتی» همچون دراویش گنابادی

 

 

وطن! شرمنده‌ام من، روسیاهم… کاشکی قدری

وطن‌داری به این فرزند بُزدل یاد می‌دادی