آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۱۵ بهمن ۱۳۹۶

ابراهیم نبوی

طنزپژوهی


شعر طنز امروز ایران | قسمت دویست‌وبیست‌وششم | سمیرا هاشمی


 

بیبی دل که رفت با سرباز

 

داشتم در فضایی از خالی

می‌تنیدم نگاهِ تارت را

جای من یک عروسک کوکی

گره می‌زد طناب دارت را

 

دکمه‌ی چشمش از لباست بود!

 

روی کاناپه لم که می‌دادی

تووی کانالِ Gem که می‌رفتی

کنترل؛ دستِ شاه می‌افتاد

وقتی از عشق و بوسه می‌گفتی…

 

به زن اوّلت؛ حواست بود؟

 

زن اوّل که مثل یک طوطی

“دوستت دارمش” مکرّر بود

طرز پخت هزار و یک شب را

صبح تا ظهر و عصر، از بر بود

چایی‌اش روی میز…آماده

و لباسش کمی محقّر بود

چشمهایش اگر چه می‌خندید

باز هم از پیازها! تر بود

بغلت را که جستجو می‌کرد

سهمش از یک “اشاره” کمتر بود

هر قَدَر چنگ می‌زد و وایتکس

یقه‌ی قرمزت! معطّر بود

خاطرت هست که به خاطر تو

چه قَدَر خاطرش مکدّر بود؟

 

زن اوّل که اقتضایی در؛

فیلم‌هایی به اقتباست بود!

نقشِ یک زن که دائماً در اشک/

غرق/ در حال التماست بود

 

زن اوّل، عروسکی بی‌کوک؛

“زندگی” بسته به تماست بود!

گر چه افتاده بود یک گوشه ؛

گر چه اسبابی از اثاثت بود!

 

(بی‌بیِ دل که رفت با سرباز ؛

تو حواست به برگِ آست بود!)

آخرِ هر کلیشه‌ای مرگ است ؛

تیرِ آخرْسری … خَلاصت بود!