آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۱۷ بهمن ۱۳۹۶

ابراهیم نبوی

طنزپژوهی


شعر طنز امروز ایران | دویست‌وبیست‌وهشتم | محسن مرادی مصطفالو


 

 

 

شعر اول: گرگ در جامه شبان

 

پیوسته تمام گله را دوشیدند

خونابه‌ی خلق خسته را نوشیدند

دیدند که صرفه در ریاکاری بود

گرگان همه جامه‌ی شبان پوشیدند

 

شعر دوم: شبهای سرد بیکسی

شب‌ها اگر غم‌های نو هم بسترت باشد

باید شراب کهنه‌ای در ساغرت باشد

 

باید حریر موی یاری خوش قد و بالا

شب‌های سرد بی‌کسی زیر سرت باشد

 

از کفر و ایمان قصه گفتند و نمی‌دانند

باید رسول چشم شوخی رهبرت باشد

 

هرگز غبار کینه مستولی نخواهد شد

قلبت اگر آیینه‌ی مه پیکری باشد

 

دیگر نیازی نیست بر پیمانه‌ای دیگر

مستی اگر از ساغر افسونگری باشد

 

از دیدن این دشت‌ها دل بر نمی‌گیرم

تا در هیاهوی چمن کبک دری باشد

 

گفتی که غیر از تو نگیرم همدمی دیگر

گفتم که صد چون من به قربان سرت؛ باشد

 

تا می‌رسد قصه به اینجا ناز خواهی کرد

می‌خواهی از من عاشقت فرمانبرت باشد

 

با من مدارا می‌کنی …؟ هرگز نخواهی کرد

تا مثل من صدها پریشان مضطرت باشد

 

می‌خواستی مردی دگر نان آورت باشد

می‌خواستم رویای من همبسترت باشد

 

اصلا عوض باید شود مضمون این ابیات

وقتی که بختی نیست یاری در برم باشد

 

گور پدر جد جهان و هر چه در آن است

شاید که این فریاد ، شعر آخرم باشد

 

من را به تابوت عدم تشییع باید کرد

ای کاش خاک بی‌کسی زیر سرم باشد

 

*اصلا نمی‌خواهم کسی دور و برم باشد*

اصلا نمی‌خواهم رفیقی دم پرم باشد

 

اصلا برادرها مرا در چاه اندازید

باید که چاقوی بلا بر پیکرم باشد

 

اصلا نمی‌خواهم دگر لب را به خندیدن

اصلا نمی‌خواهم پدر با مادرم باشد

 

اصلا نمی‌خواهم که خاتون دگر گیرم

اصلا نمی‌خواهم که بانویی برم باشد

 

اصلا نمی‌خواهم خدا …؛ گفتی خدا ؟ باشد

اصلا نمی‌خواهم خدای دیگری باشد

 

اصلا در این اصطبل نافهمان بی‌ادراک

باید خری بر گرده‌ی خلق خری باشد

 

من دیده‌ام که دور زد مرد دغل دین را

باید درون دوزخ خالق دری باشد

 

امر به معروف مرا باطل نمی‌خواهد

باید که در دیوان قاضی منکری باشد

 

دارد به پایان می‌رسد این بغض سرخورده

باشد که باشد ناله تا شعر دری باشد

 

من شاعرم تغییر دادم قافیه‌ها را

شاعر نباشد آن که ضد خودسری باشد

 

من طالب شعر ترم نه دین و آیینت

رو کن به من در چنته‌ات گر گوهری باشد