آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۴ بهمن ۱۳۹۶

موسی ظفر

طنز افغانستان


زاغ‌نامه کابل | شصت‌و‌هشتم | قطار انقلاب افغانستان


 

 

 

صحبت‌های اخیر روحانی از قطار انقلاب ایران زخم دل ما افغان‌ها را دوباره باز کرد. یادمان آمد که یک زمان ما هم قطار انقلاب داشتیم. البته پروسه ساخت قطار ما با قطار ایرانی یک کمی فرق داشت. ایرانی‌ها خود چکش و پلاس گرفتند و پس از ماه‌ها عرق‌ریزی قطار ساختند. از ما هیچ خبر نداشتیم. در یک روز بهاری که هوا آفتابی بود، چند نفر نظامی از طریق رادیو خوش‌خبری دادند که افغانستان صاحب قطار انقلاب شده و از مردم عاجزانه تقاضا کردند تا سوار قطار شوند.

مردم افغانستان را که می‌شناسید. همیشه در برابر پیشرفت و توسعه مقاومت می‌کنند. هر چه مسوولین می‌گفتند ’روزهای بد به تاریخ پیوسته و اکنون ما یک ملت پیشرفته هستیم، پس با قطار رفت و آمد کنید‘، مردم با بایسکل می‌رفتند (بایسکل فقط رفت داشت، آمد نداشت). اینجا بود که مسوولین یکه خوردند و از خود پرسیدند، “علت قطارگریزی مردم چیست؟” هر چه سوال کردند، پاسخی نشنیدند. می‌شنیدند، ولی خط خراب بود. صدا خیلی قطع و وصل می‌شد. بالاخره هر مسوول حدس زد بخاطر آن دیگری است که مردم داخل قطار نمی‌شوند.

مسوولین شروع کردند به پیاده کردن همدیگر از قطار انقلاب تا مگر مردم دلگرم شوند. یک‌رقم همدیگر را پیاده می‌کردند که نفر تا پایش به زمین می‌رسید، پیش نامش یک ’مرحوم‘ اضافه می‌شد. اما چیزی که شدنی نبود، نشد. یک وقت‌های شد که حوصله مسوولین سر رفت و داد زدند، ’ما نمی‌توانیم بیشتر از این منتظر بمانیم، هر بی‌پدری که بدست‌تان افتاد سوار کنید که حرکت کنیم، ناوقت شده‘. و قطار حرکت کرد، بی‌خبر از اینکه مجاهدین گرامی گودال عمیقی سر راه‌ کنده. اینگونه اولین قطار انقلاب افغانستان به گودال افتاد و تعداد کمی از سرنشینان آن جان سالم بدر بردند.

مجاهدین عزیز تا قطار را در گودال انداختند، متوجه شدند که عجب وسیله تیزرفتار را به هدر داده‌اند. تصمیم گرفتند این‌بار خودشان قطار بسازند و مردم را به منزل مقصود برسانند. قطار ساختند و در برگه تبلیغات آن نوشتند، “سوار شوید. رایگان می‌بریم، کلچه و نوشابه هم می‌دهیم.” مردم افغانستان می‌توانند صد سال در برابر دشمن مقاومت کنند، اما در برابر کلچه و نوشابه دو دقیقه هم خود را گرفته نمی‌توانند. همین بود که گروه گروه وارد کوپه‌ها شدند. صبغت الله مجددی راننده بود و مثل باد حرکت می‌کرد.

از بس سرعت قطار بالا بود، مردم به حلزون ’اف شانزده‘ می‌گفتند. پس از دو ماه برهان الدین ربانی از مجددی خواهش کرد تا فرمان را موقتاً بدست او بدهد. آقای ربانی از همان اول قول داد که تحت هیچ شرایطی کسی را از قطار انقلاب پیاده نمی‌کند. وی به حرف خود پای‌بند ماند و تا آخر کسی را پیاده نکرد. استاد ربانی بجای اینکه کسی را پیاده کند کوپه‌ها را بکلی از ماشین جدا کرد و قطار را با دو-سه کوپه که دوستانش سوار بود به بدخشان برد. بقیه مسافرین که اکنون نه پای رفتن داشتند نه جای ماندن، کوپه‌های باقی‌مانده در دشت را به تشناب تبدیل کردند.

استاد ربانی قطار انقلاب را جمع‌وجور می‌خواست و حوصله کوپه موپه و کش‌وبگیر نداشت. پس از مدتی کوپه‌های باقی‌مانده را به دره انداخت، ماشین را از خط ریل جدا کرد، بجای پایه‌های آهنی تایر موتر انداخت و خودش با یکی-دو نفر از دوستانش سوار آن شدند و به حرکت خود ادامه دادند. چیزی را که اکنون استاد ربانی قطار انقلاب می‌خواند، در بازار جهانی درشکه نام داشت. و اینگونه دومین قطار انقلاب افغانستان بدون تاریخ مشخصی به تاریخ پیوست و درشکه شد.

خاطره بد این دو قطار تا هنوز روان ملت را اذیت می‌کند. گاهی به بانک و نانوایی بروید، می‌بینید که مردم دور حسابدار را مانند ضریح ابوالفضل گرفته‌اند. اگر از مردم بخواهید در قطار بی‌ایستند، با مشت‌های گره کرده بر شما حمله می‌کنند. فکر می‌کنند باز هم سوار قطار انقلاب می‌کنید.