آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۰ بهمن ۱۳۹۶

موسی ظفر

طنز افغانستان


زاغ‌نامه کابل | شصت‌وهفتم | احسن‌الحال یادش رفته


 

 

 

یک وقت است آدم از جنگ و فساد و طالب خسته می‌شود و می‌خواهد موسیقی بشنود تا کمی آرام شود. آدم با خود می‌گوید، تف به این دنیای دون، بیا یک خوب موسیقی اصیل افغانی گوش بده که زنگ دلت کنده شود (دل ما افغان‌ها از آهن است که به مرور زمان زنگ می‌زند). مشکل اینجاست که پیدا کردن آهنگ اصیل افغانی، از آن‌هایی که کار ریگ‌مال را می‌کند، خیلی سخت است. همان‌گونه که سرایندگان این آهنگ‌ها زیر خروارها خاک رفته‌اند، آهنگ‌ها نیز مدتی می‌شود سپرد خاک شده‌اند. باید بگردی تا پیدا کنی. یکی از جاهایی که می‌توان به چنین گنجی دست یافت، آرشیف عمه جان است. از شما را نمی‌دانم، اما آرشیف عمه من آدرس دقیقی دارد.

آرشیف عمه، صندوق فلزی هفتم، جوار لحاف پدربزرگ مرحوم، سمت دست راست، انباری تاریک زیرزمینی، خانه ما.

آفریقایی‌ها می‌گویند، داشتن آناناس یک چیز است، خوردن‌اش چیز دیگر. آرشیف عمه هم همانطور است. در خانه همه می‌دانند آرشیف عمه کجاست، اما هیچ کسی تاحال جرات نکرده به آن نزدیک شود. اولین کس من بودم که تصمیم گرفتم بر دارایی عمه شبیخون بزنم و اگر هیچ چیز دیگر دستم نیافتاد، حداقل یک کَسِت (نوار صوتی) را کش می‌روم و به آهنگ اصیل گوش می‌دهم.

یک روز که همگی به عروسی دعوت بودند و من نگهبان خانه بودم، با چراغ‌دستی کوچک وارد انباری شدم. تا چشمم به لحاف خدابیامرز افتاد، عرق یخ بر جانم نشست. می‌خواستم از همان‌جا برگردم، ولی غیرت افغانی‌ام اجازه نداد. لحاف را گوشه کردم، صندوق‌های فلزی را با هزار زحمت یکی‌یکی برداشتم تا به صندوق هفتم رسیدم. دلم مثل دل گنجشک می‌پرید. با ترفندی که از کودکی بلد بودم، دروازه صندوق را باز کردم. اولین چیزی که چشمم بدان افتاد یک عدد کفن تاه کرده بود که روی آن آیت‌الکرسی نوشته شده بود. خود کفن چیزی نداشت ولی آیت‌الکرسی‌اش واقعاً خطرناک بود. کدام بی‌پدر با پای خود آیت نوشته بود. رنگ زعفرانی روی پارچه نخی نشت کرده و نقطه‌ها به هم وصل شده بود. کلمات با تمام توان خود سعی بر ترساندن فرد ناظر داشت. کم بود جیغ بکشم، ولی یادم آمد که یک مرد هیچ وقت از آیت‌الکرسی نمی‌ترسد. به کارم ادامه دادم.

با آنکه احساس کفن‌کشی به من دست داد، پارچه را آهسته از روی صندوق جمع کردم و با احتیاط در یک گوشه گذاشتم. زیر کفن چهار پنج تا از این لباس‌های قدیمی زری‌دار بود که اگر کسی دست بزند، باید هفت آب خودش را بشوید. وگرنه همین که به روشنی بیاید سر تا پایش می‌درخشد. با احتیاط لباس‌ها را کنار زدم. زیر لباس‌ها چند تا پست‌کارت قدیمی هندی، یک آیینه کوچک جیبی شکسته، یک شانه پلاستیکی شپش‌چین با دندان‌های متصل، چند دکمه لباس، یک دستمال بزرگ نخی که بیشتر به جان‌پاک (حوله) می‌ماند و بوی کافور می‌داد، یک گردنبند فلزی رنگ‌ورو رفته و سه-چهار کَسِت گذاشته شده بود. اکنون گنج در مقابل من قرار داشت. کست‌ها را بدقت بررسی کردم. روده‌ی دو تا از کست‌ها که از پوش خود بیرون آمده بودند را موش خورده بود. روی یکی شربت سرفه ریخته بود و به یقین که دیگر چیزی برای گفتن نداشت. فقط یکی از کست‌ها که داخل پوش بود، سالم می‌نمود. آن را برداشتم و با سرعتِ یک کمی کم‌تر از باد بیرون آمدم.

کست را در تیپ گذاشتم. خودم را آماده کردم که کیف کنم و لحظه‌ای از دنیای خون‌آلود امروزی فاصله بگیرم. آهنگ استاد سرآهنگ شروع شد با این شعر: بی‌کس شهیدم، خون هم ندارم / دیگر کی ریزد، گل بر مزارم / حسرت کش مرگ، مردم به پیری / بی آتشی سوخت، در پنبه‌زارم. از این آهنگ مرگ و میر گذشتم. آهنگ دوم از احمد ظاهر بود، مرگ من روزی فرا خواهد رسید / در بهاری روشن از امواج نور. به آهنگ سوم رفتم که استاد اولمیر به زبان پشتو می‌خواند، من فدای چشمانت / چرا چشمت دوباره سرخ است / سعی کن خودت را نبازی / من برای تو اعدام را قبول کرده‌ام. با خودم گفتم، امکان ندارد این آهنگ‌های قتل و جرح تمامی داشته باشد. بهتر است در این ویران‌کده دنبال تغییر حال نباشم. این سرزمین را خداوند حول‌الحال کرده، احسن‌الحال یادش رفته. فلم عروسی هم تماشا کنی، دو-سه جنازه خشک را می‌بینی.