آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۳ بهمن ۱۳۹۶

ابراهیم نبوی

طنز روز


جارو برقی‌ها| یک داستان کوتاه


 

مثل مردی بود که همه چیز داشت. بعد، با یک جارو برقی همه چیز او را بیرون کشیدند. چه باقی ماند؟ هیچ چیز. و حالا او هیچ چیز ندارد، او هیچ چیز نداشت. آنان پرسیدند: آیا جارو برقی برای بیرون کشیدن همه چیز آدم‌هاست؟

 

جارو برقی‌ها به رنگ‌های قهوه‌ای، قرمز، سفید، آبی و مشکی مشغول به کار بودند. با یک لوله‌ی خرطومی دراز و صدایی گوشخراش. لوله‌ی بلندی عامل ارتباط جارو برقی با بیرون بود. هوا توسط مکنده‌ای قوی مکیده می‌شد و اشیاء به داخل جارو برقی می‌رفتند، می‌آمدند. می‌آیند.

 

جاروبرقی‌ها برای تمیز کردن بودند، برای پاک کردن، پاکسازی، سالم سازی، برای حذف آشغال‌ها، آشغال‌های کثافت، آشغال کله‌های عوضی،عوضی‌ها،موجوداتی که مانع سلامت بودند و هستند. برای نابود کردن آلوده کننده‌ها، فاسد کننده‌ها، موجوداتی که نظم را برهم می‌زنند. موجوداتی که محیط را آلوده می‌کنند.

 

از آن روز بود که صدایی گوشخراش گوش شهر و آپارتمان‌ها را کر کرد، جاروبرقی‌ها تصمیم گرفتند، یک سطح صاف و سالم و تمیز بسازند. آشغال‌ها را جمع کردند. باید آشغال‌ها را جمع کرد. به‌خاطر بچه‌ها، به‌خاطر گیاهان. جارو برقی‌ها همه‌ی آشغال‌ها را جمع کردند.

 

دور میز بزرگ گرد، در سالن بالا نشستند و تصمیم گرفتند. مدیریت تکنولوژی معتقد بود جارو برقی‌ها مؤثرترین پاسخ برای حل همه‌ی مشکلات هستند. صد هزار نفر در ۹۳ روز در ۷۸ساختمان بزرگ و کوچک که شامل چندین ساختمان کوچک در شهرهای دور افتاده تا یک ساختمان ۳۸ طبقه در مرکز شهر بود، به این نتیجه رسیدند  که جاروبرقی بهترین راه حل مشکل بزرگ مردم است. ساختمان ۳۸طبقه، سه طبقه زیرزمین و سقف مناسب برای نشستن هلیکوپتر داشت.

مدیریت اجرایی طرح عملی جنگ با ناپاکی و آلودگی را بررسی کرد.کارکنان مدیریت اجرایی هر روز با شدت کار می‌کردند.آنان روز بیست و هشتم هر ماه رأس ساعت هشت صبح فیش‌های حقوقی‌شان را در صفی طولانی از مردی پیر و بلند قد می‌گرفتند و ساعت هشت و بیست دقیقه به بانک می‌رفتند. بعد از ظهر همان روز اجاره خانه‌شان را به صاحب خانه یا سرایدار ساختمان‌های بلند تحویل می‌دادند. شب برای زن‌شان یک دسته گل کوچک با روبانی به رنگ قرمز می‌خریدند، برای دختر کوچک‌شان شکلات و برای پسر کوچک‌شان مدادهایی با پاک‌کن‌هایی به شکل خرگوش می‌خریدند، برای پسر بزرگ‌شان کفش اسپرت سفیدی می‌خریدند و به خانه می‌رفتند. آنان در خانه به موضوع مهمی فکر می‌کردند. آنها با انگشت سبابه‌شان روی پیشانی‌شان می‌گذاشتند و درباره‌ی طرح اجرایی استفاده از جارو برقی فکر می‌کردند، فکر کردند و راه استفاده از آن را پیدا کردند.

جاروبرقی‌های قوی و مقتدر همه چیز او را بیرون کشیدند. نور هالوژنی سقف روشن شد. او را در اتاق، روی تختی با ملحفه سفید خواباندند و بعد، تمام اجزای او را بیرون کشیدند. منظور از اجزاء، دقیقاً چند متر روده، معده، لوزالمعده، اثنی عشر، زائده بی‌مصرفی به نام آپاندیس، جگر، مری، شش و امعاء و احشاء دیگر است. پس از بیرون کشیدن این امعاء و احشاء،قلب،خون جاری در رگ‌‌ها، مغز، ذهن، عاطفه، احساس و انگیزه‌های افراد را با جاروبرقی مدرن و با روش‌هایی کاملاً جدید بیرون کشیدند و بعد با دقتی باورنکردنی همه چیز شسته شد و به دقت سرجایش قرار گرفت. روده‌ها در مقابل انواع مسمومیت میکروبی مصونیت یافت. معده آدم‌ها برای ۵۰سال کار مفید ضمانت شد. آپاندیس به علت ایجاد غیرمنطقی درد دور انداخته شد. جگر و مری و ریه‌ها پس از تصفیه کامل سرجایش گذاشته شد. قلب پس از تنظیم دقیق، وظیفه‌ای روشن و مشخص پذیرفت و برای صدسال کار مداوم برنامه‌ریزی شد. حافظه‌ها از انواع خاطرات آزاردهنده و کثیف پاک شدند و سرجایش قرار گرفتند. عواطف آدم‌ها هم برنامه‌ی جدید را پذیرفتند و پس از شست و شوی کامل در محل خودشان قرار گرفتند. بعد، او از سر جایش بلند شد، آنها از جایشان بلند شدند. از در بیرون رفتند و به خانه‌هایشان بازگشتند، همه چیز با موفقیت انجام گرفته بود.

 

جاروبرقی‌ها به سرعت همه را تخلیه کردند؛ زن‌ها، بچه‌ها، پیرمردها، پیرزن‌ها، مردها، حتی آن پیرمرد قد کوتاهی که آن طرف خیابان ایستاده است. زیر تابلوی فروشگاه بزرگ. بله، همان که می‌بینی. جاروبرقی‌ها به‌سرعت او را تخلیه کردند. و بعد، هیچ آلودگی در هیچ‌ جا وجود نداشت. هیچ شیئی غیر ضروری در هیچ جا دیده نمی‌شد. آشغال‌ها از تمام شهر محو شده بود. همه جا تمیز و مرتب بود. از وقتی جاروبرقی‌‍ها همه چیز را بیرون کشیدند ،احساس می‌کرد چیزی را گم کرده است، چیزی را گم کرده بود.

در را قفل کرد و پشت میز فلزی نشست و به ساعت نگاه کرد. ساعت پنج بعد از ظهر بود. تا ساعت هشت شب دقیقاً سه ساعت وقت داشت که فکر کند. چه چیز گم شده بود؟ بدنش به سلامت تمام کار می‌کرد؛ آپاندیسش هرگز او را آزار نداده بود، چرا باید درد بکشد؟ قبلاً بیشتر درد می‌کشید. قبل از آنکه جاروبرقی‌ها زندگی جدید را آغاز کنند، اما الآن سیستم عصبی‌اش کرخت شده بود. کاملاً راحت بود. قلبش به خوبی کار می‌کرد. مثل یک ساعت. چه چیزی گم شده بود؟ قلبش؟ نه، عشقش؟ نه، هنوز کسانی را دوست داشت. دوستانش، رؤسایش، مادرش و خواهر کوچکش. قبلاً دوستان بیشتری داشت. دلش برای آنها تنگ می‌شد، اما هنوز می‌توانست بعضی از آنها را دوست بدارد. آنها که چیزی به او می‌دادند.

هزاران نفر در زلزله زیر آوار مانده بودند. بعضی‌ها می‌گفتند هفده هزار نفر، بعضی‌ها می‌گفتند ده هزار نفر، بعضی‌ها می‌گفتند سی هزار نفر. مرد خوش قیافه‌ای که اخبار تلویزیون را می‌گفت، اعلام کرد که “شش‌هزار نفر در زلزله کشته شده‌اند.” اما همسایه روبرویی معتقد بود حداقل هشتاد هزار نفر در زلزله کشته شده‌اند. گوینده اخبار تلویزیون همیشه سعی می‌کرد با گفتن آمارهای مناسب مانع نگرانی مردم شود، ولی فرقی نمی‌کرد. واقعیت این بود که تعدادی آدم، بین پنج تا هشتاد هزار نفر کشته شده بودند. زلزله همه‌ی خانه‌ها را روی سر آدم‌ها خراب کرده بود. هیچ کس هیچ کس را نداشت. آنها که زنده مانده بودند، لابه لای ویرانه‌ها می گشتند، سر و صورت‌شان خاک آلود بود و فقط نگاه می‌کردند. اشک‌شان تمام شده بود. و او در تمام آن روزها، برای تمام آن آدمها گریه کرده بود. او برای همه‌ی آدم‌ها گریه می‌کرد.

 

وقتی زلزله آمده بود، او در شهری بزرگ زندگی می‌کرد. شهری دور از زلزله. با ساختمان‌های بلند. و مردمانی تمیز و دروغگو و پراحساس. هزاران دختر و پسر جوان با افکار شیطانی هر روز همراه با او وارد کلاس‌های درس می‌شدند و تمام دانش بشری را می‌آموختند. خبر زلزله او را غمگین کرد. تمام وسایلش را گذاشت در یک ساک کوچک سیاه رنگ سفری و زیپش را که خراب شده بود با زحمت کشید و با عوض کردن شش ماشین از شهر بزرگ به شهری که ویران شده بود، رفت. شهری که مردم آن خاک آلود بودند و بهت زده بودند و دائماً از خدا می‌خواستند تا به آنان گریه بدهد تا قلب‌شان آرام شود. یک هفته تمام با یک ماسک پارچه‌ای روی بینی و دهان و با یک بیل و کلنگ در دست به آدم‌هایی که همه چیزشان را از دست داده بودند کمک کرد و آنها هیچ چیزی نمی‌گفتند. او هرگز از بوی بد آدم‌هایی که زیر خاک گم شده بودند، ابراز ناراحتی نکرد. وقتی پس از یک هفته به شهر بزرگ بازگشت، احساس می‌کرد که همه چیز دارد. او در راه بازگشت بارها برای آن همه آدم‌هایی که گوشت و پوست و خون و احساس داشتند، گریه کرد.

از زمانی که جاروبرقی‌ها همه چیز او را بیرون کشیدند مدت‌ها بود که دیگر گریه نکرده بود. مدت‌ها بود که دیگر غمگین نمی‌شد. باید ساعت‌ها زحمت می‌کشید تا خودش را قانع کند که فاجعه‌ای بزرگ اتفاق افتاده است. گریه نمی‌کرد. دریغ از یک قطره اشک. گاهی که به آینه نگاه می‌کرد شرمش می‌گرفت. چرا نمی‌توانست گریه کند؟ خبر مرگ مثل نسیم در هوا بود، ولی او دقیقاً شش سال بود که گریه نکرده بود. وقتی خبر کشته شدن دو هزار نفر را می‌شنید، خدا را شکر می‌کرد که آمار مرده‌ها از روزهای گذشته کمتر شده است و وقتی خبر کشته شدن چهار هزار نفر را می‌شنید کمی تعجب می‌کرد، شاید سه یا چهار دقیقه. اما دیگر نمی‌توانست برای مردن آدمهایی که گوشت و پوست و خون و احساس داشتند گریه کند. دو سال پیش یکبار در مرگ فیلسوفی غمگین شد. برای کشته شدن فلاسفه کمی رنج می‌کشید، برای کشته شدن سیاست‌مداران کمی متأسف می‌شد. وقتی دوستانش کشته می‌شدند چند دقیقه آه می‌کشید. وقتی پیرمردها می‌مردند، می‌گفت:”راحت شدند از این زندگی نکبتی که می‌خواستند بکنند.” فکر می‌کرد مرگ چیزی است مثل تخلیه. نوعی مستراح برای تخلیه اضافات تولید بشری. انداختن آدم‌هایی که تاریخ مصرف‌شان تمام شده به آشغالدانی. همین. مرگ چیز دیگری هم هست؟ طبیعی است اگر شما هم چنین می‌اندیشید امکان نداشت گریه کنید. او سال‌ها بود که گریه نکرده بود. از وقتی همه چیز را با یک جاروبرقی از او بیرون نکشیده بودند،دیگر گریه نمی‌کرد.

ساعتی۵/۵ بعد از ظهر بود.هنوز دو ساعت و نیم تا رفتن باقی مانده بود. روبه روی آینه ایستاد و به مردی که سال‌ها بود به او اهمیتی نمی‌داد، خیره شد.

یک روز صبح زود خانه پدرش را ترک کرده بود. پدرش تعدادی اسکناس را در کاغذ پیچیده و به او داد و از او خواست تا با آن پول سرنوشت خودش را تعیین کند. با آن پول به شهری بزرگ رفت و با تصور اینکه روزی موفق خواهد شد که یکی از مردان بزرگ شود، تمام آن پول‌ها را خرج کرد و توانست ده‌ها کتاب بخواند. وقتی پول‌هایش تمام شد احساس گرسنگی کرد. به خیابان رفت و شروع به کاری سخت و طاقت فرسا کرد. آنقدر که خسته شد. هر روز همین کار را می‌کرد؛ به خیابان می‌رفت، کار می‌کرد و خسته می‌شد.

آنقدر خسته شد که دیگر نمی‌توانست کار کند. از خستگی به خواب رفت. و خواب دنیایی بزرگ و زیبا و سبز را دید.رأس ساعت پنج و بیست و دو دقیقه، دقیقاً پنج دقیقه بعد از اینکه از خواب بیدار شد، تصمیم گرفت مردم جهان را اصلاح کند.

 

لباسی با رنگ شاد پوشید و صبح زود از خانه بیرون آمد. در خیابان‌ها موزیک تندرستی و شادمانی می‌نواختند. مردم ایستاده بودند و دست‌هایشان را با آهنگ سرود به بالا و پائین می‌بردند. بعد دست‌های مردم، پشت گوش‌های آنان و ناخن‌هایشان را نگاه کرد. مردم باید شاد و تمیز باشند. و مردم شاد و تمیز و زیبا شدند. مردانی با لباس‌های همرنگ با ناخنگیرهای طلایی که با زنجیری به کمربندشان آویخته بودند ناخن‌های اضافی مردم را می‌گرفتند. کارخانه‌های صابون سازی به راه افتادند و شیرهای آب گرم حمام‌ها باز شد. همه مردم دستهای‌شان را می‌شستند و تمیز بودند. بعد دست آنها را می‌بوئید. دست‌های همه‌ی مردم بوی صابون می‌داد. دست‌ها شفاف شده بود، مثل شیشه، از پشت آنها همه چیز معلوم بود. مردم را مجبور می‌کرد تا موهایشان را به اندازه یک بند انگشت کوتاه کنند، با موهای اضافی آدم‌های اصلاح شده چند کارخانه بزرگ به راه انداخت، با آن موها پارچه‌های عجیب می‌بافتند که نه آتش می‌گرفت و نه پاره می‌شد. همه مردم مؤظف شده بودند که روزی سه بار حمام بروند و این کارها تا زمانی که صابونی و ناخنگیر و قیچی هنوز توی شهر پیدا می‌شد، ادامه پیدا کرد.

مردم خسته شدند و به خانه‌های‌شان رفتند.

انگار در جهان فقط یک نفر رنج می‌کشید. او فکر می‌کرد. به افق‌های دور دست خیره می‌شد و رنج می‌کشید. یک روز ظهر درست زمانی که قاشق غذا را به دهان می‌برد و از اینکه میز نهارخوری پایه‌اش لق شده بود کاملاً عصبی بود، تصمیم گرفت مردم جهان را تربیت کند. مردم نیازمند آموختن بودند. تصمیم گرفت برای همه مردم جهان دوره‌های آموزش کوتاه مدت و فشرده راه بیندازد. یک ماه از صبح تا شب کار می‌کرد. می‌نوشت و برنامه می‌ریخت. کارکنان سازمان‌های اداری فراخوانده شدند. کتابها نوشته شد، زنانی کوتاه قد که تمام حرف‌ها را به دقت می‌شنیدند، جزوه‌هایی را پشت صدها دستگاه حروفچینی آماده کردند و مردانی درشت اندام و تنومند کتاب‌ها را به چاپ رساندند. بعد، مردم جهان که برای رسیدن به دنیای شگفت انگیز و تازه، تلاش وسیعی را آغاز کرده بودند، در هزاران صف ایستادند، در صدها اتاق کلاس‌های درس برگزار شد و صدها استاد و اندیشمند که هر کدام می‌توانست به مدت ۵۷دقیقه مداوم موضوعات مهم بشری را بازگو کند، به آموزش مردان و زنان پرداختند. یک انقلاب بزرگ برای آموختن نیازهای بزرگ آموزشی بشری به راه افتاده بود.

« انسان حیوانی است نیازمند آموزش»، این جمله در تابلوهای بزرگ نوشته شد و در تمام راهروها و کلاس‌ها نصب شد. مردم روی ردیف‌های طولانی و بی پایان صندلی‌ها نشسته بودند و به او خیره می‌شدند و تمام کلمات او را با دقت گوش می‌کردند و در دفاتری که به همراه داشتند، یادداشت می‌نوشتند. همه مؤظف بودند سؤال کنند و به سؤالات پاسخ دهند. هزاران دست انگشت‌های سؤال‌شان را نشانه رفتند، و او پاسخ گفت و کلمات طنین انداخت و از دیوارها عبور کرد و در تمام خیابان‌ها و کوچه‌های شهر چرخید. شهری پر از گفت‌وگوهای بی‌پایان.

یک روز پیرمردی ۶۷ ساله با اندامی کوچک و بینی کشیده در حالی که ابروهایش را بالا انداخته بود و علامت سؤال با فشار شدید بر پیشانی‌‍اش چین انداخته بود، سؤال مهمی از او پرسید. و او پاسخی برای آن سؤال نداشت. او سکوت کرد. و دیگر هیچکس سؤال نکرد. سؤال کردن ممنوع شد. مردم سرهایشان را پائین انداختند و چشم‌هایشان را دوختند به زمینی که میان پای راست و چپ‌شان فاصله انداخته بود و بعد راه‌شان را کشیدند و به خانه‌های‌شان رفتند. و او احساس کرد دیگر حرفی برای گفتن ندارد. تاریخ یکبار دیگر متوقف شده بود. لحظه‌ای ایستاد. سرش را به این سو و آن سو تکان داد. بعد با کنار دستش آرام زد به طرف راست راست جمجمه‌اش. شک و تردید که به جانش افتاده بود از گوش چپش مثل مایعی زردرنگ پرت شد بیرون و افتاد کف خیابان. چند سرباز چکمه‌پوش آن را له کردند.

به خاطر آوردن روزی که زمین زرد شده بود، او را به یاد تمام دوستانش انداخته بود که به همه چیز تردید داشتند. به آنچه رخ داده بود و آنچه داشت رخ می‌داد. به هر آنچه می‌شنیدند و باور نمی‌کردند. آیا می‌توانست زمان را باور کند؟ ساعت چند است؟ آیا واقعاً ساعت۵/۶ بعد از ظهر است؟ پای پنجره رفت و به خورشید نگاه کرد. آفتاب زرد، شک را می‌ریخت به جان دیوارهای سیاه و لباس‌های خاکستری و چشم‌های خسته و دست‌های بی‌رمق و ناتوان از کار و کاغذهای اعلامیه. شکی زردرنگ از خورشید بر می‌آمد و می‌پاشید بر ساختمان‌های بلند اداری و آنان را وادار می‌کرد که در تصمیمات‌شان تجدید نظر کنند. چه چیزی اشتباه بود؟ کدام راه را نباید می‌رفتند؟ حالا چه باید بکنند؟ شک و تردید تمام شهر را پر کرده بود.

پیش از اینکه جاروبرقی‌ها گوش‌هایش را کر کنند همه چیز را می‌شنید، الآن انگار چیزی را فراموش کرده بود. به خاطر نمی‌آورد. ساعتش را نگاه می‌کرد.

سال‌ها بود که دستانش یخ زده بود.سرد سرد سرد بود. یکباره تمام تنش شروع کرد به لرزیدن. سرما از نوک انگشت‌ها بالا آمد و تا استخوانش نفوذ کرد. سال‌ها بود که به دنبال دستانی گرم، آسمان را جستجو کرده بود، مانند نابینایی دست‌ها را دراز می‌کند تا دستی دیگر او را به راهی که نمی‌بیند، ببرد. دست‌هایش در آسمان می‌چرخید، انگشتانش هم از هم فاصله گرفته بودند، انگار هیچ‌کدام همدیگر را باور نمی‌کردند، انگشت‌ها. عادت کرده بودند، دست‌ها را در هوا بگردانند و دستی گرم بخواهند که نبود، نیامده بود. می‌ترسید، می‌ترسید که نیاید. زنی کوتاه قد، چشمانش را به زمین دوخت. دست‌های گرمش را از ترس در جیب‎‌هایش پنهان کرد و از خیابان پیچید به داخل کوچه و از دیواری گذشت و خود را در اتاقی پنهان کرد. زنی که هیچکس او را نمی‌شناخت.

بعد، انگشت‌ها از سرما به هم پیچیدند و مشت شدند. مشت‌ها از سرما خسته بودند. مدت‌ها بود که دیگر کاری نداشت. تصمیم گرفت مشت بسته‌اش را محکم بزند به دهان بسته‌ی اولین آدمی که می‌بیند. و مردم با شور و شوقی عمیق تصمیم گرفتند که مشت‌های سرد و یخ زده‌ی خود را محکم بزنند به دهان بسته‌ی اولین آدمی که می‌بینند. و بعد، مشت‌ها بود که آسمان را کوبید و محکم می‌خورد به دندان‌های قفل شده ی اولین آدم‌هایی که دیده می‌شدند و اولین آدم‌هایی که دندان‌های‌شان خرد شده بود مشت‌هایشان را گره می‌کردند و می‌کوبیدند به دهان آدم‌هایی که مشت‌هایشان را گره کرده بودند و مشت‌ها بود که فرود می‌آمد. مشت‌های گره خورده‌ی محکم بود و دندان‌های قفل شده‌ی عصبانی مجروح.

آن روز زخمی عمیق را بر دستانش احساس می‌کرد. بر مشت‌هایش که مجروح بود. خسته شده بود از این همه جنگ و این همه خشم. تصمیم گرفت عدالت را برای اولین بار اجرا کند. برای اجرای عدالت یک راه بیشتر وجود نداشت. تصمیم گرفت مشت‌های خشمگین را قطع کند، قطع کرد. قطع شدند.

ساعت هفت بعد از ظهر بود. فقط یک ساعت تا رفتن باقی مانده بود. رو به روی آینه ایستاد و خودش را نگاه کرد. سال‌ها پیش‌تر از این خود را دوست می‌داشت. زمانی که انسانی عادی و معمولی بود؛ نه قهرمانی بود بزرگ‌تر از اندازه‌ی چشمان آدم‌ها و نه انسانی بود که بتوان نادیده‌اش گرفت. دو چشم براق و کنجکاو او دائماً می‌توانستند همه چیز را ببینند. گاهی گریه می‌کرد و گاهی می‌خندید. به موهایش نگاهی کرد. موهایی که زمانی نرم و لخت بود. وقتی حوصله نداشت موها را بلند می‌کرد و وقتی خسته می‌شد از موهای بلند، آنها را کوتاه می‌کرد. بعضی از روزها دندان‌هایش را کامل و با دقت می‌شست و بعضی روزها حوصله‌ی مسواک کردن دندان‌هایش را نداشت. بعضی شب‌ها بی آن که بخوابد، ساعت‌ها کار می‌کرد و روزها را می‌خوابید، ساعت‌ها می خوابید. به چین‌های چهره‌اش چیره شد و نگاه کرد و چشمانش که مرده بودند و غمگین بودند.

 

جاروبرقی‌ها روشن شدند. همه چیز او را بیرون کشیدند. بعد، تمام آنچه را که باید انجام می‌داد به او گفتند. موجودی نامشخص و مبهم که او هراسی از پرستیدنش نداشت، تمام وظایفش را به او گفت و او شروع کرد به انجام دادن همه دستوراتی که به او داده شده بود. یک نیاز مبهم او را به کاری مداوم ترغیب می‌کرد. او وظیفه داشت که ضرورت‌ها را تشخیص بدهد و تا پای جان برای انجام کارهای ضروری بکوشد. او باید دشمنانی می‌یافت. دشمنان را یافت و آموخت چگونه عمیقا کینه بورزد. و آموخت چگونه کینه‌هایش را دوست بدارد. و عاشق کینه‌هایش شد. عاشق دست‌های سرد و چشمان وق‌زده وحشی و مشت‌های گرده کرده و دندان‌های خرد شده. کینه‌های ازلی.

 

ساعت ۷.۵ بعد از ظهر بود. او موظف بود هر روز تا ساعت ۸ بعد از ظهر در آن اتاق باقی بماند. اگر نیم ساعت دیگر طاقت می‌آورد، همه چیز درست می‌شد. آیا می‌توانست؟ تمام دیوارهای اتاق با نوری ملایم زرد شده بود. میزها زرد شده بود. کاغذها زرد شده بود. پوشه‌ها با جلد زرد رنگ، شک و تردید را به جانش می‌ریختند. زردی تردید بر دست‌هایش هم نشسته بود.

 

صدای شکافتن خاک را شنید و ساقه‌ای که با صدای نرم از زمین سر بیرون می‌آورد و خاک را پس می‌زد و بلند می‌شد و قد می‌کشید و به آسمان می‌رفت.می‌ترسید. از هر اتفاقی که پایان آن را نمی‌دانست می‌ترسید. چه اتفاقی داشت می‌افتاد؟ چرا دلش آشوب شده بود؟ قرار نبود کسی نگران باشد. آنان نگران شدن را ممنوع کرده بودند. به شکل غریبی پس از چند سال احساس می‌کرد دیگر نمی‌تواند دشمنانش را تشخیص دهد. نمی‌توانست متنفر باشد. لحظه‌ای از خودش وحشت کرد. آیا او نیز یکی از گناهکاران شده بود؟ چرا از دشمنانش نمی‌ترسید؟ چرا نمی‌توانست کینه بورزد؟

 

موظف بود که تا ساعت ۸ شب در آن اتاق بماند. ساعات کارش کاملا مشخص بود، از زمانی که خورشید برمی‌آمد تا زمانی که آسمان تاریک می‌شد. و او هر روز پنجره را می‌بست و کاغذها را می‌خواند و در مورد سرنوشت دیگران تصمیم می‌گرفت.

 

از جا بلند شد و به اتاق‌های دیگران سرزد. همه رفته بودند. هیچکس در اتاق‌ها باقی نمانده بود. می‌شد به آنها گفت یک مشت بیکاره، یک مشت بی‌انگیزه، یک مشت اراذل و اوباش، یک مشت عامل دشمن، یک مشت فاسد کثیف عوضی، یک مشت آدمهای نامردد و نامطمئن. موجوداتی که هرگز جدی نبودند. هیچ‌وقت روسای اداره نمی‌توانستند آنها را جدی بگیرند.

 

مدت‌ها بود که آنها رفته رفته بودند. دلش تنگ شده بود. در اتاق‌ها هیچکس نبود. دلش می‌خواست برود. دلش می‌خواست برای همیشه از آن ساختمان نفرین شده و راهروهای طولانی و اتاق‌های نمور و ساکت و بی نور برود. احساس کرد که می‌خواهد دست‌های گرمی را در دست‌هایش بگیرد. دلش چشم‌هایی آرام را می‌خواست. دلش می‌خواست پابرهنه باشد. دلش می‌خواست شنا کند و با ماسه‌های نرم ساحل بازی کند. دلش می‌خواست هیچ چیز نداشته باشد.

 

آمد پشت پنجره، آفتاب داشت غروب می‌کرد. اما هنوز لکه‌های نرم خورشید روی کف پیاده رو مانده بود. خودش را بالای پنجره کشاند و پرواز کرد به کف خیابان، جایی که آخرین ذرات آفتاب هنوز مانده بودند.

 

جاروبرقی‌ها هنوز کار می‌کردند و صدای گوشخراش آنها تمام شهر را پرکرده بود.

 

ابراهیم نبوی

متن اول: فروردین ۱۳۶۸، بازنویسی دوم: فروردین ۱۳۷۸، بازنویسی سوم۱۳۸۶ بروکسل، بازنویسی چهارم، تگزاس ۱۳۹۶