آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۱۱ دی ۱۳۹۶

سخیداد هاتف

طنز افغانستان


کتابچه ی عقلاطون| صد و شانزدهم | در شباهت کوه و پدر  


 

 

 

 

من در این عمر کوتاه خودم، یعنی درهمین بیست و دو سال، حداقل دوهزار دفعه با این جمله رو به رو شده‌ام:

“هیچ چیز به اندازه‌ی یک کوه شبیه پدر نیست”.

 

تازه‌ترین موردش پریروز بود. این جمله را در فیس‌بوک، در صفحه‌ی احمد طوفانپرور، دیدم. فکر کردم بالاخره باید بفهمم که این جمله چه معنی می‌دهد. هر بار که این جمله را دیده‌ام، در معنایش دقت نکرده‌ام. گفتم سرانجام باید بنشینم و برای خود روشن کنم که وقتی کسی می‌گوید “هیچ چیز به اندازه‌ی یک کوه شبیه پدر نیست”، منظورش دقیقا چیست.

 

می‌دانم ذهن شما کجاست. شما فعلا به این جمله فکر نمی‌کنید. به این فکر می‌کنید که واقعا این آدم بیست و دو ساله است؟ نه، من اصلا چهل و چهار ساله‌ام. اما می‌دانید که نصف این عمر، یعنی بیست و دو سالش، به خواب گذشته. اگر شما بیست و دو سال مثل جنازه افتادن و خروپف کردن را بخشی از عمر می‌دانید، اختیار دارید. من فقط همان بیست و دو سالی را که بیدار بوده‌ام جزو عمرم حساب می‌کنم. به هر حال، از این بحث نفاق انگیز فلسفی بگذریم.

 

برای یافتن معنای دقیق آن جمله  فکر کردم که بهترین روش آن است که از خود کسانی که آن جمله را می‌گویند بپرسم. به همان کسی که جمله‌ی مذکور را در صفحه‌ی فیس‌بوک خود نوشته بود، زنگ زدم.

 

گفتم:

“ببخشید جناب طوفان پرور. فرصت دارید کمی حرف بزنیم؟”

 

گفت:

“خواهش می‌کنم. در چه موردی؟”.

 

گفتم:

” در باره‌ی همان جمله‌یی که در فیس‌بوک نوشته‌اید: هیچ چیز به اندازه‌ی یک کوه شبیه پدر نیست”.

 

گفت:

“آها. آن جمله از من نیست. من آن را از انترنیت گرفتم”.

 

گفتم:

“می‌دانم. ولی می‌خواستم بدانم که شما چه‌طور آن جمله را در وصف پدر خود مناسب یافتید. اصلا این جمله برای شما چه معنا می‌دهد؟”.

 

گفت:

” راستش من نمی‌دانم این جمله برای دیگران چه معنا می‌دهد. ولی در وصف پدر خودم خیلی دقیق است”.

 

گفتم:

“ممکن است این را کمی باز کنید؟”.

 

گفت:

“بلی، ولی فعلا فرصت کافی ندارم. چه‌طور است نظرم را در این مورد برای‌تان بنویسم و در پیامخانه‌ی فیس‌بوک‌تان بفرستم”.

 

گفتم:

” این خیلی بهتر است. سپاس. وقت‌تان را نمی‌گیرم”.

 

 

شب که به خانه برگشتم، این پیام از احمد طوفانپرور رسیده بود:

” سلام،

 

در تلفون متوجه شدید که من یک خانم هستم. اسم مستعار احمد طوفانپرور را به خاطری انتخاب کردم که… واقعیت‌اش این است که خودم هم نمی‌دانم چرا آن اسم را انتخاب کردم. اسم اصلی‌ام حفصه نایبی است. ازدواج کرده‌ ام و شش فرزند دارم. اما برویم سر آن جمله. پدر من واقعا شبیه کوه است:

 

قریب به سه صد کیلو وزن دارد. سرش به سقف می‌خورد. وقتی در جایی می‌نشیند خیلی شبیه یک کوه می‌شود. مخصوصا وقتی سر سفره می‌نشیند، ما احساس می‌کنیم که در دامنه‌ی یک کوه غذا می‌خوریم. با این تفاوت که در دامنه‌ی کوه معمولا نسیم می‌وزد. در دامنه‌ی پدرم، چه عرض کنم، رایحه‌ی عرق می‌وزد. به هر حال می‌وزد. شاید شما بگویید ولی در کوه شغال و روباه و خرگوش هم زندگی می‌کنند. در این مورد، به نظر می‌رسد که شما مفهوم شباهت را درست نفهمیده‌اید. گفتم که پدر من شبیه کوه است. اگر شغال و روباه و خرگوش در پدر من زندگی کنند که دیگر نباید بگوییم پدر من شبیه کوه است؛ باید بگویم عین ِ کوه است، خودِ کوه. در ضمن، حتا از همین جهت هم پدر من تا حدود زیادی شبیه کوه است. گرگ و شغال ندارد. اما تعداد زیادی از حیوانات کوچک دیگر در پدر بزرگوار من زندگی می‌کنند. مثلا آن حیوان کوچک که اسمش ۳ حرف دارد و ۹ نقطه. راستی از موضوع دور نشویم، هرکس این زبان فارسی را ساخته خیلی کم مغز بوده. این قدر نقطه به چه دردی می‌خورند؟ شاید بگویید کوه سنگ دارد. پدر من هم سنگ دارد. سنگ مثانه، سنگ گرده، سنگ کیسه‌ی صفرا. انواع سنگ‌ها. شاید بگویید کوه غار دارد. من در این مورد چه بگویم؟ می‌خواهید بگویم پدر من هم غار دارد؟ همین را می‌خواهید؟ می‌خواهید همان ذره‌یی از حیای میان پدر و فرزند را که در این روزگار در حال محو شدن است، نیز کنار بگذارم؟ فکر می‌کنم اگر به شمردن شباهت‌های کوه با پدر خود ادامه بدهم، بیشتر از این از دایره‌ی رعایت و ادب خارج شوم. روزگار خوش”.

 

برای من هنوز قضیه حل نشده است. امکان ندارد همه‌ی پدرها مثل پدر احمد طوفانپرور باشند. پس وقتی دیگران می‌گویند هیچ چیزی به اندازه‌ی یک کوه شبیه پدر نیست، منظورشان چیست؟