آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۱۳ دی ۱۳۹۶

سخیداد هاتف

طنز افغانستان


کتابچه‌ی عقلاطون| صد و هفدهم | شرمت باد!


 

 

 

هفته‌ی گذشته یکی از برادران یادداشتی نوشته بود در باره‌ی رمان “بدل” یا “همزاد”، نوشته‌ی خوزه ساراماگو. من در اینجا پیشاپیش از هموطنان عزیز معذرت می‌خواهم. اگر “دبل” را بدل می‌نویسم به خاطر احترام به زبان مادری است (هرچند زبان مادری من و شما عربی نیست). وگرنه اسم رمان ساراماگو همان “دبل” است که من و شما هر روز ده دفعه آن را به کار می‌بریم.

 

آن برادری که در باره‌ی آن رمان یادداشت نوشته بود، از آشناهاست. یعنی خبر دارم که کتاب می‌خواند. اگر از آشناها نبود، طبعا آدم بایست احتیاط کند. یعنی در شیرآباد بعید نیست که کسی مقاله‌ی مفصلی در ستایش کتابی بنویسد و آن کتاب را نخوانده باشد. همین ماه قبل من نزد خود خیالبافی می‌کردم. فکر می‌کردم که چه می شد اگر اسم من “دکتر فرهاد نرگس‌ پرست” می‌بود و کتاب قطوری می‌نوشتم در زمینه‌ی نقد ادبی و همه شیفته‌ی آن کتاب می‌شدند. با خود می‌گفتم اسم کتابم را ” ابرساختار نقد در عصر پساهرمنوتیک” می‌گذاشتم. بعد، یکی از دوستان را دیدم و از او پرسیدم:

 

“شما اسم دکتر فرهاد نرگس پرست را شنیده‌اید؟”.

 

نگاه ِ تو بی‌خبری من بی‌خبر نیستمی به من کرد و گفت:

 

” شوخی می‌کنی؟”

 

گفتم:

 

” نه، فقط سوال کردم”.

 

گفت:

 

” تو فکر می‌کنی کسی باشد که در این زمان زندگی کند و اسم دکتر فرهاد نرگس پرست را نشنیده باشد؟”.

 

گفتم:

 

“من تازه…”.

 

گفت:

 

” من تقریبا همه‌ی کتاب‌های او را خوانده‌ام”.

 

گفتم:

 

” شوخی می‌کنی. کدام کتاب‌هایش را خوانده‌ای؟”

 

گفت:

 

” غروب ِ عقل، سیاست در منجلاب شک، زبان ِ سرکوبگر، چرا شعر مرده است؟، حقیقت در تاراجخانه‌ی ایمان به سکوت”.

 

گفتم:

 

” ببین نذیر جان، مطمئنی که این کتاب‌ها را خوانده‌ای و اگر خوانده‌ای مطمئن هستی که این کتاب‌ها نوشته‌ی دکتر فرهاد نرگس پرست‌اند؟”.

 

گفت:

 

” کم کم اعصابم را خراب می‌کنی. من دروغ می‌گویم؟ لاف می‌زنم؟ مرا چه فکر کرده‌ای؟”.

 

نزدیک بود بی‌هوش شوم. گفتم:

 

“کتاب ابرساختار نقد در عصر پساهرمنوتیک این آقا را هم خوانده‌ای؟”.

 

گفت:

 

“خبرش را دیدم. اما هنوز منتشر نشده. منتظرش هستم”.

 

 

دور افتادیم. می‌گفتم که یکی از آشناها در باره‌ی کتاب ساراماگو، همان کتاب ِ دَبَل، یادداشتی نوشته بود. آن یادداشت مرا هم علاقه‌مند ساخت. رفتم کتاب دبل را خریدم و خواندم. نتیجه‌یی را که من از خواندن آن کتاب گرفتم اینجا می‌گذارم:

 

! تف بر شما ای مسئولین دروغگو! شرم‌تان باد!

 

اجازه بدهید این نتیجه‌گیری را توضیح بدهم:

 

وقتی که یک جوان افغان در کابل زمین ( کابل زمین با کابل فرق دارد. کابل زمین اسم عاطفی پایتخت افغانستان است)، بلی، وقتی که یک جوان افغان در کابل زمین کتاب وقیح و غیراخلاقی ساراماگو را می‌خواند و بعد در یکی از روزنامه‌های کابل زمین در باره‌ی آن داد سخن می‌دهد، آیا کسی از مسئولان رژیم پوشالی کابل هست که ببیند آن جوان کابل زمین در زیر ریش ِ مسئولان رژیم پوشالی ِ کابل در آن کتاب چه خوانده است؟ در آن کتاب، حداقل یک مساله‌ی جدی وجود دارد (در کنار بی‌ناموسی‌هایی که در آن هست) که جا دارد به‌خاطر آن دولت افغانستان روابط دیپلماتیک خود با کشور پرتگال، یعنی زادگاه خوزه ساراماگو، را قطع کند:

 

در کتاب مذکور از دو فردی سخن گفته می‌شود که صد در صد شبیه یکدیگر هستند، یعنی کاملا بدل همدیگر هستند و سر مویی تفاوت میان‌شان نیست. این در حالی است که این دو نفر هیچ قرابت خانوادگی با همدیگر ندارند.

 

در قرآن کریم گفته شده که “هیچ تر و خشکی نیست مگر این که در قرآن آورده شده باشد”. آیا دولت افغانستان، که خود را جمهوری اسلامی و مسئول دفاع از کتاب مبین می‌داند، تا حالا قرآن کریم را خوانده است؟ آیا یک انسان مومن می‌تواند قبول کند که در قرآن هیچ سخن غیر معقولی گفته شده باشد؟ البته می‌دانیم که رمان ساراماگو یک رمان است. نویسنده‌ی یک رمان، در صورتی که مسلم یا مسلمه نباشد، می‌تواند هر رطب و یابسی را وارد اثر خود کند. اما ما چه؟ از یک سو می‌دانیم که هیچ رطب و یابسی نیست که در قرآن مجید نباشد و براساس باورهای دینی خود باید به این سخن قرآنی مومن باشیم. از سویی دیگر، نمی‌توانیم بپذیریم که هر تر و خشکی که افرادی چون ساراماگو در رمان‌های خود می‌آورند، در کتاب مقدس ما هم باشند. چه کار کنیم؟ می‌دانیم که امکان ندارد دو مرد همسن و سال از هر نظر چنان شبیه همدیگر باشند که گویی کاپی همدیگر هستند ( چیزی که در رمان ساراماگو هست اما در قرآن نیست). اگر فرض را بر این بگذاریم که آن دو برادرند و از یک مادر متولد شده‌اند ( چیزی که توسط ساراماگو و مادر یکی از طرفین کاملا رد می‌شود)، آن وقت یا به  آن مادر محترمه‌ی افراد مذکور تهمت ناحق زده‌ایم یا باید آن مادر کثیف‌شان را سنگسار کنیم. هر دو حالت، برای یک جامعه‌ی مسلمانِ مشغوف به عدالت و شرافت دردناک است. به همین خاطر بهتر همان است که دولت افغانستان از بیخ نگذارد کسی رمان ساراماگو بخواند.

 

توضیح برای خواننده‌ی پژوهشگر: در قرآن کریم قصه‌ی اصحاب کهف هست. اصحاب کهف در روزگاری  به خواب می‌روند و در روزگاری دیگر از خواب بیدار می‌شوند. وقتی بیدار می‌شوند می‌بینند که همه چیز تغییر کرده و هیچ کسی آنان را نمی‌شناسد. بعضی می‌گویند خداوند آن داستان را به سبک رئالیسم جادویی نوشته است. اما این سخن مردودی است. از آنجا که اول قرآن کریم به صورت وحی بر پیامبر گرامی اسلام نازل شده، منطقی‌تر آن است که فکر کنیم سبک رئالیسم جادویی به پیروی از قرآن کریم پدید آمده است. خداوند داناست.