آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۵ بهمن ۱۳۹۶

سخیداد هاتف

طنز افغانستان


کتابچه‌ی عقلاطون| صد و بیست و چهارم | بمیر ای دوست پیش از مرگ!


 

 

 

یکی از برادران، از همان‌ها که تا شکم‌شان درد می‌گیرد خود را به فیس‌بوک می‌رسانند و آن را اعلام می‌نمایند، نوشته بود که بیماری خطرناکی عاید حالش شده است. من قبلا دقت نکرده بودم که در افغانستان بیماری هم از جمله‌ی عایدات شخصی به‌شمار می‌رود. گفتم در این مورد تحقیق کنم. در این باره از چهل نفر که مریض بودند سوال کردم. همه به من خندیدند. گفتند:

“تو حالت خوب است؟ عاید یعنی درآمد، یعنی فایده یا حاصلی که به آدم می‌رسد. مریضی کجایش عاید است؟”.

سرانجام یکی از کسانی که سال‌ها در دولت کار کرده بود، گره را برایم باز کرد. ایشان گفت:

“هر مریضی عاید هر آدم نمیشود. تنها کسانی که در مقامات بالای دولتی کار می‌کنند  مریضی عاید حال‌شان می‌شود”.

گفتم:

” این برادر ما نوشته که بیماری خطرناکی عاید حالش شده”.

خندید و گفت:

” والله خوش‌بخت است. در دولت که باشی، مریضی هرچه خطرناکتر باشد بهتر است”.

گفتم:

“یعنی چه؟”.

گفت:

” ببینید، شما وقتی کارمند بلندپایه‌ی دولت هستید، به محضی که مریض می‌شوید عایدات‌تان دوبرابر می‌شود”.

گفتم:

“من متوجه نمی‌شوم. چه‌طور؟”.

گفت:

” توضیح می‌دهم. مریض شدن در دولت یک نوع سرمایه گذاری است. دلیل‌اش هم این است که وقتی مریض می‌شوید جز آن‌که معاش معمول چند هزار دالری‌تان را می‌گیرید، پول هنگفتی برای تداوی‌تان نیز اختصاص داده می‌شود. در ضمن، شما را به بهترین شهرهای اروپا و امریکا می‌فرستند. هزینه‌ی جلسات مردمی‌تان در آن شهرها را نیز می‌پردازند. فرض کنید معاش معمول‌تان ده هزار دالر است؛ فعلا آن حق‌السکوت و حق‌الزحمه و حق‌العجله و حق‌التاخیر و حق‌المعامله و حق‌الانکار و حق‌الچرخش و حق‌الاضطراب و حق‌الغیبت‌تان را وارد این بحث نمی‌کنیم. معاش‌تان ده هزار دالر در ماه است. وقتی مریض می‌شوید، صد و هفتاد هزار دالر به تداوی‌تان اختصاص‌می‌یابد. پنجاه هزار دالر به عنوان خرج جیب به شما داده می‌شود. چهل هزار دالر به عنوان هزینه‌ی ملاقات‌های مردمی‌تان پرداخته می‌شود. بعضی مصارف دیگر هم دارید و پولش را به شما می‌دهند که خوب نیست اینجا در موردش حرف بزنیم. می‌بینید که بیماری واقعا عاید حال‌تان شده”.

من در رشته‌ی اقتصاد سیاسی درس خوانده‌ام؛ اما به نظر می‌آید که دانشگاهی که من در آن درس خوانده‌ام فریبم داده. سال‌ها از ما پول گرفتند و یک مشت اباطیل به ما تحویل دادند.  مگر ممکن است آدم اقتصاد سیاسی بخواند و این چیزها را نفهمد؟ به کسی که مفهوم “بیماری به مثابه‌ی عاید” را برای من توضیح داده بود، گفتم:

“ببخشید، شما آدم عمیقی به نظر می‌رسید. می‌توانم یک سال عرفانی هم از شما بپرسم؟”.

با فروتنی گفت:

“خواهش می‌کنم. بفرمایید”.

گفتم:

” سنایی می‌گفت:

بمیر ای دوست پیش از مرگ اگر می زندگی خواهی

که ادریس از چنین مردن بهشتی گشت پیش از ما

ممکن است معنای این بیت پیچیده را برای من توضیح بدهید؟”.

گفت:

“این که پیچیده نیست. کجایش پیچیده است؟”.

گفتم:

“می‌فرماید بمیر ای دوست پیش از مرگ. این چه گونه ممکن است؟”.

گفت:

“آها، گره کار در این جاست که شما با فرهنگ اصیل افغانی خوب آشنا نیستید. سنایی از غزنی بود. از همین منطقه‌ی شش گاو. شعرهای خود را برای مخاطبان افغان می‌سرود. در این بیت سنایی مساله‌ی ساده‌یی را مطرح می‌کند: می‌گویید آیا شما می‌زندگی خواهید یا نمی‌زندگی خواهید؟ اگر می‌زندگی خواهید راهش این است که پیش از مرگ بمیرید”.

گفتم:

“خوب، مشکل در همین جاست. یعنی چه که آدم پیش از مرگ بمیرد؟”.

خندید. گفت:

” ادریس را می‌شناسی؟”.

گفتم:

“نه، نمی‌شناسم‌اش”.

گفت:

” پروا ندارد. ادریس هم عصرِ سنایی بود. مسئول خزانه‌ی دولتی بود. یعنی هرچه طلا و سیم و زر در خزانه‌ی دولت بود، در دست او بود. ادریس خان دیده بود که سرِ امنیت غزنی اعتبار نیست. غزنی در آن زمان هم امنیت نداشت. ادریس می‌خواست به جایی برود که هم خوش آب و هوا باشد و هم ثبات و امنیت داشته باشد. در آن زمان سمرقند شهرت زیادی داشت. می‌گفتند سمرقند نگو، بهشت بگو. یک روز ادریس به پادشاه رقعه نوشت که مریضی سختی عاید حالش شده و فلان شده و بهمان شده و باید برای تداوی به سمرقند برود. پادشاه به او اجازه داد و به افراد گارد شاهی سپرد که کاروانی از محافظان نیز با وزیر خزانه‌داری به سمرقند برود. پادشاه نمی‌دانست که ادریس تمام خزانه‌ی دولتی را هم با خود برداشته. بعد از یک ماه خبر آمد که ادریس در سمرقند وفات کرده”.

پرسیدم:

“واقعا وفات کرده بود؟”.

گفت:

“نه، وفات نکرده بود. خودش شایعه انداخته بود. به یکی از افراد نزدیک به خود گفته بود من تا حالا در غزنی نفهمیدم زندگی یعنی چه. از این پس در بهشت سمرقند می‌زندگی خواهم. این که سنایی می‌گوید بمیر ای دوست پیش از مرگ اگر می‌زندگی خواهی/ که ادریس از چنین مردن بهشتی گشت پیش از ما، به همین قضیه اشاره دارد”.

گفتم:

” پس در همان دوره هم مریضی عاید حال مقامات می‌شده”.

گفت:

” چه فکر کردی. این مفاهیم ریشه‌های عمیق در فرهنگ و تاریخ اصیل مملکت ما دارند”.

گفتم:

“بالاخره پادشاه فهمید که ادریس نمرده و شایعه‌ی مرگش صحت ندارد؟”.

گفت:

“آری فهمید. ولی وقتی که فهمید پادشاه دیگری بر تخت نشسته بود”.

 

تازه مغزم باز شد. این دکترای اقتصاد سیاسی من دو پول هم نمی‌ارزد.