آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۳ دی ۱۳۹۶

سخیداد هاتف

طنز افغانستان


کتابچه‌ی عقلاطون| صد و بیستم | نقش دندان در فروپاشی خانواده


 

 

 

اگر همین اکنون من در گوشه‌ی کتابخانه‌ای  نشسته‌ام و به جای یافتن راه حل برای بحران‌های مملکتی به “دندان” فکر می‌کنم، مرا ببخشید. این خاصیت آدمیزاد است؛  فقط وقتی می‌نشیند و به صورت جدی به چیزی فکر می‌کند که آن چیز از دستش رفته باشد.

البته این اولین بار نیست که پدیده‌ای به نام “دندان” ذهن مرا مشغول می‌کند. این بار فرقش این است که داکتر ِ دندان یکی از دندان‌های مرا کشید.  یکی از دندان‌های خود را از دهان دادم ( منظورم همان از دست دادم است؛ ولی دندان را که از دست نمی‌دهند).

در ایام کودکی من – یعنی غلام سخی-  و غلامرضا و غلام حسن و غلام نبی و غلام دستگیر و غلام رسول (همه غلام بودیم) مسابقه می‌گذاشتیم و هسته‌ی زردآلو را با دندان خود می‌شکستیم. تنها خادم حسین و عبدالعلی در این مسابقه شرکت نمی‌کردند ( البته آن دو هم خادم وعبد بودند، گیرم که دندان‌های خود را بیشتر از ما غلام‌ها دوست داشتند). نتیجه‌ی آن مسابقات هسته‌ای – با مسابقات هسته‌ای بزرگان فرق دارد- این بود که بعدها ما گروه غلام‌ها دچار دندان درد شدیم. غلام حسن همسایه‌ی ما بود. از دست دردِ دندان مثل شغال قوله می‌کشید. مادرش می‌گفت:

“مرگ! بمیر! خدا ترا از رویم بگیرد!”

و این زمانی بود که من با عبارت “جواب دندان‌شکن” تازه آشنا شده بودم. فکر می‌کردم آن ناسزایی که مادر غلام‌حسن به پسر خود می‌گوید، نمونه‌ای از جواب‌های دندان‌شکن است. دوران جنگ افغانستان با شوروی بود. مجاهدین هر روز آدم می‌فرستادند و از مردم روستا پول و نان می‌خواستند. مادر غلام‌حسن که ۹ فرزند دختر و پسر داشت به تنگ آمده بود و از دست مجاهدین شکایت داشت. می‌گفت:

“این سگ‌ها وقتی زورشان به روس‌ها نمی‌رسد، دندان خود را به جان ما تیز می‌کنند. ما نان از کجا پیدا کنیم؟”.

پدر غلام‌حسن که خود مجاهد بود از این ناسزاگویی زن خود خیلی ناراحت شده بود. شاید به همین خاطر بود که سرانجام خانه را ترک کرده بود و رفته بود به ایران و گفته بود دیگر پدر غلام‌حسنی وجود ندارد. احتمالا این را به مثابه‌ی یک جواب دندان‌شکن به مادر غلام‌حسن انتخاب کرده بود. یک بار من به پدرم گفتم:

“به نظرم حق با مادر غلام‌حسن است. راست می‌گوید. بیچاره چه قسمی ۹ اولاد خود را نان بدهد؟”.

پدرم قصه‌یی از  سعدی را برای من خواند:

یکی طفل دندان برآورده بود

پدر سر به فکرت فرو برده بود

که من نان و برگ از کجا آرمش؟

مروت نباشد که بگذارمش

چو بیچاره گفت این سخن پیش جفت

نگر تا زن او را چه مردانه گفت:

مخور هول ابلیس تا جان دهد

همان کس که دندان دهد نان دهد

 

گفتم:

” پدر جان، این مثال شما درست نیست. چون در این قصه زن با مردانگی تمام شوهر خود را نصیحت می‌کند و می‌گوید که نگران نباش. در حالی که در مورد مادر غلام‌حسن مساله معکوس است. در این‌جا این مادر غلام‌حسن است که نگران نان فرزندان خود است”.

پدرم با فریاد گفت:

” چند دفعه به تو گفتم که در مثال مناقشه نیست؟ تو اولاد سگ همیشه سر حرف من حرف می‌زنی. من دیگر حوصله‌ی زندگی کردن با شما را ندارم. دریغ از یک ذره ادب، یک نم احترام. من می‌روم گم می‌شوم. به خدا یک روز دیگر هم این جا نمی‌مانم”.

مادرم که فریادهای پدرم را شنید، آمد و مرا به گوشه‌یی برد و گفت:

“می‌خواهی پدرت دنبال پدر غلام‌حسن برود؟”.

من خندیدم و گفتم:

” نه، من چه‌کار کرده‌ام؟”.

گفت:

“الهی آن دندان‌های موشی‌ات را بخوری. تو آدم نمی‌شوی. عقل نمی‌گیری. پدرت دنبال بهانه می‌گردد. هر چیز که گفت بگو چشم. اگر فرار کرد، من ترا پوست می‌کنم”.

از آن پس ما حتی وقتی‌که می‌دانستیم پدرم به ناحق سر ما فریاد می‌کشد، دندان روی جگر می‌گذاشتیم و دم نمی‌زدیم. مادرم گفته بود که دندان روی جگر بگذاریم. البته نمی‌توانستیم دندان روی جگر بگذاریم، چون فاصله‌ی دندان و جگر خیلی زیاد است. ولی تظاهر می‌کردیم.

 

حالا که از بحث دور افتادن عادت من و شما شده، اجازه بدهید خدمت‌تان یک چیز دیگر را عرض کنم (البته عاجل این را هم بگویم که پدر من هم بالاخره از دست صدها دندان ِ نان طلب درخانواده‌ی ما فرار کرد و دنبال پدر غلام‌حسن به ایران رفت. بعدها شنیدیم که هر دو دندان‌های خود را طلاپوش کرده‌اند):

این که سعدی می‌گوید “همان کس که دندان دهد نان دهد” مرا کمی پریشان کرده. منطقی تر این است که ابتدا نان را آورده باشند، بعد فکر کرده باشند که آها، حالا این آدمی که باید این نان را بخورد، چه‌گونه بخورد؟ بعد برای کمک به آن آدم دندان در دهانش کاشته باشند تا بتواند نان بخورد. بعید است که قادر متعال اول مرحله‌ی کاشت ِ دندان در دهان آدم را تکمیل کرده باشد و بعد با خود گفته باشد:

“وای! این چه کاری بود که من کردم؟ حالا که دندان کاشته‌ام، مجبورم نان هم خلق کنم که دندان‌های این آدم مورد استعمال پیدا کند”.

البته شما می‌توانید بگویید:

“آفرین به هوش تو! خوب ابله، اگر خداوند ابتدا نان را خلق کرده باشد باز هم همین مشکل را داریم. چرا کسی، آن هم با نبوغ خداوند متعال، نان را خلق کند و پیش انسان بگذارد و بعد متوجه شود که آن نان را بدون دندان نمی‌توان خورد؟”.

حقیقت آن است که این جواب شما هم واقعا دندان‌شکن است. ولی چه‌کار کنیم؟ عجب پدیده‌ی مشکل‌سازی بوده این دندان.