آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۴ بهمن ۱۳۹۶

موسی ظفر

طنز افغانستان


زاغ‌نامه کابل | شصت‌وچهارم | وزیر امور تنهایی


 

 

 

تازه همین دیروز در انگلیس وزیر تنهایی تعیین شده، امروز از طرف این وزارت به مردم انگلیس نامه فرستاده شده و از آن‌ها خواسته شده تا اگر تنها هستند ویا فردِ تنها را می‌شناسند به این وزارت معرفی کنند. امروز که صندوق پستی را باز کردم و نامه را خواندم، به تلفن این وزارت زنگ زدم و از تنهایی یکی از دوستانم گزارش دادم. معلومات بیشتر خواست، که من ندادم. گفتم، قصه سر دراز دارد و پشت تلفن نمی‌شود معلومات داد. وقت گرفتم و ساعت سه تنهایی به وزارتِ تنهایی رفتم. وزارت کجا بود. یک دفتر کوچک تاریک با دو پایه کامپیوتر و سه کارمند که هر کدام در گوشه‌ی تنها نشسته بود. من اولین مراجع وزارت بودم. خانمی پس از احوال‌جویی قلم برداشت و شروع کرد به پرسیدن سوال. گفتم قضیه بیخ دارد و باید با خود وزیر ملاقات کنم. با صدای ملایم، که اصلاً به صدای وزیر نمی‌خواند، گفت، “خودم هستم”.

 

پرسش و پاسخ شروع شد. پرسید، اسم این دوست شما که تنهاست چیست. گفتم، اسمش رحمان است، ما در خانه رحیم می‌گوییم. پرسید، از چند وقت است تنهاست. گفتم، از روزی که تولد شده خودش را تُرش گرفته و با کسی حرف نمی‌زند. وزیر پرسید، زن و فرزند دارد. گفتم، یک بار آوازه شد که با دختری در خاورمیانه انس گرفته و برای خودش پسر مسری دارد، ولی آخرش معلوم نشد که چه به چه است. گفت، با کسی حرف می‌زند یا چت می‌کند. گفتم، “اول یک کتاب نوشت، خوشش نیامد، آن را جمع کرد کتاب دیگر نوشت که با اولی زیاد تفاوت نداشت. چند مدت بعد کتاب دومی را جمع کرد و سومی را نشر کرد و پس از چندی سومی را باطل اعلام کرد و چهارمی را به بازار عرضه کرد. کتاب‌ها خیلی تفاوت ندارند. ظاهراً از این آخری هم راضی نیست ولی ناشر طوری نشر کرده که دیگر نمی‌شود جمع‌اش کرد. چت هم نمی‌کند. پیام می‌فرستیم، در پاسخ از آن استیکرهای انفجاری می‌فرستد با رنگ زرد و سرخ.”

 

وزیر که از شنیدن پاسخ‌ها اندکی وحشت کرده بود و هی بر سینه‌اش صلیب می‌کشید، پرسید: آیا کارهای خطرناکی که به خودش یا دیگران آسیب برساند می‌کند؟ گفتم، “گروه داعش در هر ویدیویی که نشر می‌کند، از او بابت همکاری‌اش تشکری می‌کند. طالبان هم پس از آتش زدن مکاتب و کشتن افراد ملکی از همین دوست‌ تشکری می‌کنند. ترامپ را هم همین آقا به پیروزی رسانده. پروستات خامنه‌ای را همین آقا شفا داد. خلاصه هر چه خراب‌کاری در جهان می‌بینید زیر سر رحمان است. در یکی از کتاب‌ها خودش را مکار درجه یک گفته. واقعاً مکار است. با چوپان عزاداری می‌کند، با گرگ دمبه می‌خورد.”

 

خانم وزیر اندکی از من فاصله گرفت و پرسید، از این دوستت عکس مکس داری. عکسی را از جیب‌ام بیرون کشیدم و روی میزش قرار دادم. به عکس خیره شد، چشم‌هایش را چند بار تنگ و فراخ کرد و گفت، اینجا که عکس کسی نیست، فقط پشم دیده می‌شود. گفتم: همه جا عکس رخ یار توان دید – حتی در همین پشم شتر. از بیماری‌اش پرسید. گفتم خودش داکتر است و ادعا دارد به مردم شفا می‌دهد. از مصرف مواد مخدر پرسید، گفتم خودش تولید می‌کند ولی استفاده نمی‌کند. وزیر که اکنون کاملاً وحشت‌زده به نظر می‌رسید، با نگرانی پرسید، “حالا کجاست؟” گفتم، “در همین اتاق، کنار من و تو.” نمی‌دانم چرا وزیر یک‌باره فرمه و قلم را دور انداخت و با جیغ جگرخراشی از دفتر کار بیرون دوید. پس از چند دقیقه پلیس آمد و مرا هم از دفتر بیرون کرد.

 

شام که دوباره به دفترش سر زدم و از همکارانش احوال وزیر را پرسیدم، گفتند روانی شده و از هر چیز می‌ترسد. گفتند، وزیر هر چیزی را می‌بیند داد می‌زند که ’داخلش رحیم دارد‘. عجب مردم کم‌ظرفیتی هستند این انگلیس‌ها. کلان وزیرش از رحمان‌ رحیم می‌ترسد.