آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲ بهمن ۱۳۹۶

موسی ظفر

طنز افغانستان


زاغ‌نامه کابل | شصت‌وسوم |موسی و فرعون


 

 

سال‌ها پیش در سرزمین مصر پادشاهی بود به اسم فرعون. اندک ریشی بر چانه داشت و عبای بر شانه. او پادشاه ظالم و شاطری بود که از حاصل زحمات دیگران برای خود قصر و بارگاهی ساخته بود. یک شب که فرعون لنگی خود را به شکل کفش از سر خود درآورد و خوابید، خواب وحشتناکی دید. وی دید که مرد تنبورنوازی از شرق بلند می‌شود و به طرف او می‌آید و آواز می‌خواند “تکون بده، تکون بده، هنرتو به من نشون بده…” فرعون که می‌بیند هیچ هنری برای نشان‌دادن ندارد با قمه بر تنبورنواز حمله می‌کند ولی قمه‌اش در نیمه راه پاش پاش می‌شود و بر سر خودش فرود می‌آید. فرعون از خواب بیدار می‌شود، حمام می‌کند و آنگاه حواریون خود را طلب می‌کند و خواب خود را با آن‌ها در میان می‌گذارد. یکی از حواریون می‌گوید، “به زودی مردی از تبار بنی‌ظفر در فیسبوک ظهور و تو را سرنگون خواهد کرد”. فرعون که از این تعبیر به شدت ترسیده بود از سپاهیان خود در تلگرام می‌خواهد که هر کجا مطربی بیابند با فتوایی سر او را ببرد تا مگر از این راه مانع ظهور آن مرد شود.

 

آنسوتر موسی یا همان مطربی از قبیله بنی‌ظفر که در بیابانی چوپانی می‌کرد از خدا خواست تا به وی معجزه‌یی عطا کند. خداوند تا حرف موسی را شنید به او عصای داد از جنس چوب. آنگاه از آسمان ندا آمد، “یا موسی! هرگاه به مصیبتی گرفتار آمدی؟ این چوب را به زمین بیانداز”. در این هنگام گوسفندی از میان رمه بع بع کرد و به طرف موسی دوید. موسی تا دید گوسفند رم کرده و قصد دارد او را با شاخ بزند، مصیبتی عینی‌تر از این ندید و عصایش را بر زمین کوبید. گوسفند از کنار عصا گذشت و شاخ محکمی بر خاورمیانه موسی زد. موسی که از شدت درد بر خود می‌پیچید رویش را بطرف آسمان کرد و گفت، “ای پروردگاررررا! کمرت بشکند با این معجزه”. از آسمان کامنت آمد، “خخخخخخ!” موسی که عصبانی شده بود داد زد، “مرگ، بی‌پدر! من و تو شوخی داشتیم؟” خداوند تا دید موسی عصبانی است و کامنت‌های خراب می‌دهد، موسی را بلاک کرد تا هرچه بگوید بی‌فایده باشد.

 

موسی با لگن شکسته به خانه برگشت و مستقیم پای کامپیوتر رفت. وی چار قُلی نوشت برای چار قوم بزرگ افغانستان و آن را در صندوق چوبی حلزون انداخت و به رود فیسبوک رها کرد. به حکم خداوند صندوق با موج‌های متلاطم به طرف قصر فرعون حرکت کرد و در نزدیکی کاخ او آرام گرفت. فرعون که در این هنگام در کنار رود فیسبوک نشسته بود و “سکرول داون” می‌کرد ناگاه چشمش به صندوق افتاد. آن را باز کرد و دید داخلش چار قُلی خوابیده با صورت زیبا که از پیشانی آن نور ساطع می‌شود. فرعون که از نور و روشنی می‌ترسید و آن را برای پادشاهی خود زیان‌بار می‌دید از درباریان خواست تا صاحب آن چار قُل را پیدا و به او پشت کنند. درباریان با شوق دنبال موسی رفتند ولی او را نیافتند و ناامید برگشتند.

 

فرعون این بار نیرنگ دیگر به کار بست. وی از خدا خواست تا موسی را غرق کند. خداوند ریکویست او را قبول کرد و موسی را برای ملاقاتی به کوه طور خواست. موسی گفت، من کوه طور را بلد نیستم، هرچه داری همین‌جا بگو. از آسمان ندا آمد، “من به تو معجزه‌ای داده‌ام. هرگاه از رودی می‌گذشتی عصایت را بر آن بکوب، آب رود شکافته می‌شود و تو از آن عبور خواهی کرد.” موسی قاه قاه خندید و عرض کرد، “ای پروردگار که جان من در دست توست، من لوده نیستم. برو این چال را سر کدام کس دیگر بزن.” خداوند به فرعون پیام فرستاد، “بچیم نفر فهمیده ما چه برنامه داریم. بهتر است دست از سرش برداریم. تو هم زیاد زر نزن. برو یک راه دیگر برای کسب شهرت پیدا کن.”

 

و این گونه بود که فرعون و موسی برای سال‌های سال زنده ماندند و هرکدام به اندازه پکیج خود از رود فیسبوک آب نوشیدند.