آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۱۲ دی ۱۳۹۶

حمید شریف

طنز روز


تکنسین دیوانه | چهار | راسل خنزر پنزری


 

 

 

امشب در هیاهوی خنده‌های مستانه‌تان، در حد فاصل سکوت نت‌های شادی‌هایتان، کمی آن‌طرف‌تر از برق آتش‌بازیهای سال نو، پیرمردی خمیده پشت و قوزی روی یک صفحه مانتیور قدیمی خم شده و با ولعی تمام ناشدنی، تنهایی‌اش را در انعکاس نور صفحه تماشا می‌کند. اگر دوربین خیال را کمی بالاتر ببرید در لانگ شات اتاقی را خواهید دید که سرتاسر آن به اشغال میزها و وسایل الکترونیکی در آمده. گیتار برقی کهنه، ضبط صوت مخروبه، کامپیوترهای از کار افتاده، پرینترهای بدون کاغذ، پرینترهای بدون جوهر، پرینترهای کم‌رمق، هارد دیسکهای بی‌جان، فایلهای بدون نام، فولدرهایی با حجم صفر و چند صفحه برّاق بی‌حیا که از همان فاصله دور هم، چشم شما را کور می‌کنند. اینها تمام دنیای آقای راسل هستند.

 

عالی‌جناب راسل، اجازه دهید در حضور خوانندگانم کمی خودمانی‌تر شویم و شما را «راسل خنزر پنزری» صدا بزنم. چرا که این عبارت خیلی بهتر از عنوان پر طمطراق پیشنهادی‌تان، «میلیونر بالقوه»،  ابهت شما را به آنها نشان می‌دهد. من شرح حال شما را قبلا با عکس خودتان منتشر کرده‌ام، دهها بار هم آن را مرور کرده‌ام و تقریبا شبی نیست که قبل از خواب تصویر شما را با آن کلاه مقدس همفری بوگارتی‌تان در چشم‌خانه‌ام تجسّم نکنم.

 

هر بار وقتی به عبارت «پیرمردی خمیده پشت و قوزی…» رسیده‌ام بغض کرده‌ام و قطرات اشکی را که با سماجت دروازه‌های پلکم را هل می‌دادند با توپ و تشر پاک کرده‌ام. هر روز راس ساعت یازده صبح، وعده‌های لمینت شده و بی‌حیای قمارخانه‌ها که نوید ثروت‌مند شدن‌مان (مان؟!) را می‌دهند مانند وردی نازل شده از بهشت، از بر خوانده‌ام. در سایه خیال این وعده‌های بهشتی خوشی‌ها کرده‌ام، از نردبام لذّت بالا رفته‌ام، سر به آسمان ساییده‌ام و در کمال نومیدی و حسرت از آسمان هفتم شهوت و لذّت به زمین گرم، هبوط کرده‌ام. آن پرنده‌های خیالی که در پاگرد پله‌های خانه‌تان داشتید را یادتان هست؟ حتما هست، من آن پرنده‌ها را هر روز صبح آب و دانه داده‌ام. آقای عزیز، از شما چه پنهان، چندتایی از جوجه‌های پروارتر را هم فروخته‌ام!

 

من، اولین شنبه هر ماه میلادی سه ساعت پس از عبور قمر از عقرب، برای خودم میز مفصّلی می‌چینم. سر تا سر میز پر است از کاغذها و مدارک، ابزار و ادوات ضبط شده در صحنه جرم، چندین قلّاده سگ پلیس، مقدار کافی قاضی، یک قاشق چای‌خوری هیئت منصفه و یک قبضه چکش! تمام اینها را با دقّت روی میز چیده و خودم را محاکمه می‌کنم. آقای عزیز، اینها سوالاتی است که در آخرین جلسه مطرح شد: آیا قرار است از شما فرار کنم یا به دامان شما پناه ببرم؟ آیا می‌خواهم مثل شما یک میلیونر بالقوه باشم یا مثل خودم یک گدای بالفعل باقی بمانم؟ آیا تصویر آن شب شما با آن کلاه مسخره همفری بوگارتی، تصویر خودم در انعکاس کاسه مسدراب نبود؟

 

خیلی مسخره است نه؟ خبر دارید سه گروهان سگ پلیس از آن شب تا الان در جستجوی پاسخ این سوالند که کدام یک از ما کلاه سر دیگری گذاشته؟ شما، که با روبرو کردن من با خودم باعث ترشح هورمون‌های غدّه رقّت و دلسوزی! در مغزم شده‌اید یا من که با فروختن کلمه به کلمه سرنوشت شما عشوه‌گری می‌کنم؟

 

نوشته بودم، «برو عالی‌جناب، دین من به شما معرفی‌تان به مخاطب بود، که ادا شد» اما دروغ گفتم آقا! کدام دین؟ خاطرتان هست آن شب، قصه‌ها از بی‌نیازی به آدمها و روابط‌شان سر دادید؟ ادعا کردید که از سر و کله زدن با پرینتر خراب بیش از نشستن و حرف زدن بیهوده در کافه، لذت می‌برید؟ یادتان هست وقتی کارم تمام شد، اشک در چشمهایتان دو دو می‌زد و نگاهتان به ثانیه‌ها التماس می‌کرد که این هم‌زبان غریبه را لَختی بیشتر نگه دارد؟ پس این شما بودید که کلاه سر من گذاشتید! من هم در عوض این قدرت را دارم که سر قلم را بچرخانم و به فاصله چند خط، کلاه همفری بوگارتی‌تان را از مقدّس به مسخره تبدیل کنم. این مهارت را دارم که با غم تنهایی شما ژست بگیرم بدون اینکه مخاطبم مرا به خودخواهی متوهّمانه، متهم کند! اصلا حرفه من این است که نقاب آدمها را بدزدم و با پنهان شدن پشت آن، دل خواننده‌ها را به حال خودم بسوزانم. پوزشِ «ضبط شده بر آداب لاجِرم» مرا بپذیرید، اما چاره‌ای جز این نیست. سال نو مبارک، عالی‌جناب مفلوک من!