آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۰ دی ۱۳۹۶

سروش پاکزاد

طنز روز


بسط تجربه ابلیسی


 

 

 

 

 

  • آقا ببخشید. یکی دو تا کتاب تفسیر و یک قرآن. بی زحمت خطش درشت باشه، دیگر چشم­هام سویی ندارد.
  • جالبه. تازگی­ها همه می­گویند جلدش معرق باشد یا صفحه­اش گلاسه باشد. کسی دیگر برای خواندن نمی­خواهد. اِ.. من شما را کجا دیدم؟ خیلی قیافه­تان آشناست.
  • چه عرض کنم؟
  • نکند شما… بعله! آقا خیلی مخلصیم. عجب سعادتی. چه شده از این طرف­ها؟ تو رو خدا بفرمایید بنشینید. اوخ ببخشید. درست نبود اسم خدا را جلوی شما بیاورم.
  • نه آقا راحت باشید. اشکالی ندارد.
  • شما شاید خاطرتان نباشد ولی به خدا آقای رجیم، شما یک لطف بزرگ در حق من کردید. من خودم را خیلی مدیون شما می­دانم. دو سال پیش یادتان هست؟ وضع کاسبی خوب نبود، پیشنهاد کردید دو تا سکه هدیه بدهم به مسوول کتابخانه مرکزی. آقا وضع­مان از این رو به آن رو شد. دیگر همه خریدشان را از ما می­کنند.
  • به سلامتی. متاسفانه خاطرم نیست ولی جنم­اش را خودتان داشتید و گرنه ما که کاره­ای نیستیم.
  • شکست نفسی می­فرمایید. این پسر بزرگ من از طرفدارهای پروپاقرص شماست. از این ریش‌های بلند گذاشته و تمام بدنش را خالکوبی کرده و مدام هم موسیقی هِوی گوش می­دهد.
  • عجب. البته من خودم کلاسیک گوش می کنم. به هر حال ذائقه­ها فرق می­کند. از قول من به پسرتان سلام برسانید. حتما در اولین فرصت به ایشان سر می­زنم.
  • بزرگی­تان را. ببخشید فضولی می­کنم. گرچه از نظر شما اشکالی هم نباید داشته باشد ولی جریان این کتاب­ها چیه؟ فکر نمی­کردم از این­ها بخوانید. شاید هم رویه­تان را عوض کردید؟
  • چه بگم؟ راستش خودم هم کمی گیج­ام. قدیم­ها زمان بنده و شما، اوضاع فرق می­کرد. همه چیز معلوم بود. ما هم ملت را راحت­تر گمراه می­کردیم. حالا ولی چیزها پیچیده شده­اند. به قول این جدیدی­ها، قرائت­های جدید از دین کار ما را هم سخت کرده.
  • مثلا چطور؟
  • ببینید، اگر خاطرتان باشد مثلا ما سابقا می­گفتیم که مردها بر زن‌ها ارجحیتی ندارند، زنان‌تان را نزنید، چند همسری کار درستی نیست، کسی اگر تصمیم گرفت کافر شود باهاش بدبرخورد نکنید، با ادیان دیگر گفتگو کنید، موسیقی گوش بدهید تا روح‌تان تزکیه بشود، پول از کسی اگر می­گیرید، سودش را به او برگردانید، سنگسار یا قطع عضو را حذف کنید، این طرفداران ادیان دیگر نجس نیستند و امثالهم. به خیال خودمان داریم گمراه­شان می­کنیم. ولی حالا باید عکس­اش را بگوییم.
  • می­فهمم چه می­گویید. خیلی سخته.
  • بله آقا. اعصاب درستی دیگر برایم نمانده. دکتر از این قرص­های صورتی داده برای افسردگی. همه­اش احساس می­کنم عمرم تباه شده. این خدا نکرده حرف­هاش را صاف و پوست کنده بزند که ما هم تکلیف بدانیم. همه­اش باید ببینیم تفسیر جدید چیست؟ از شما چه پنهان از این بحث­های هرمنوتیک و فنومنولوژي و این ها هم خیلی سر در نمی‌آورم. این است که مدام نگرانم اشتباهی مردم را به راه راست وسوسه نکنم.
  • بدزمانه­ای شده.
  • آقا سر شما را هم درآوردم.
  • این چه فرمایشیه؟ استفاده کردیم. راستی قبل از رفتن پیغامی نصیحتی برای این پسر ما ندارید؟
  • قابل نیستم ولی از قول من بفرمایید تا می­تواند کتاب بخواند.