آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۴ دی ۱۳۹۶

سخیداد هاتف

طنز افغانستان


کتابچه‌ی عقلاطون| صد و چهاردهم |نویسنده


 

 

یکی از روزنامه‌های کابل سلسله‌یی از تجربه‌های یک روز نویسندگان را منتشر می‌کند. من هم می‌خواستم یک روز خودم را شرح بدهم و برای‌شان بفرستم. اما به من گفتند که طنزنویس در شمار نویسندگان نمی‌آید. این است که من شرح یک روز خودم را اینجا می‌گذارم:

 

ساعت شش صبح بیدار می‌شوم. زنگِ “بیدار شو” در تلفونم را روی ساعت شش عیار کرده‌ام. بیدار می‌شوم، اما از بستر بیرون نمی‌آیم. با زنگ تلفون لج می‌کنم.

می‌دانم که خودم آن را سر ساعت شش گذاشته ام تا بیدارم کند. اما نمی‌دانم چه کار می‌شود که اول صبح معمولا فیلسوف می‌شوم – با گرایشی تند به آزادی انسان از یوغ تکنولوژی. با خود می‌گویم:

 

” نخیر، اشتباه می‌کنی جناب تلفون. من هنوز آن‌قدر اراده‌ام را از دست نداده‌ام که با زنگ تو بیدار شوم، با زنگ تو از بستر بیرون بیایم، با فرمان تو بنشینم و با فرمان تو برخیزم و خوب و بد زندگی‌ام را یکسره به دست تو بسپارم”.

 

تلفون معمولا به این اعلام استقلال من پاسخ نمی‌دهد. این بیشتر مرا عصبانی می‌کند. می‌گویم:

 

“چه‌طور است تا تو زنگ زدی من از بستر بیرون بپرم و شروع کنم به رقصیدن؟”.

 

این است که لحاف را بر سرم می‌کشم و در بستر می‌مانم. البته دوباره خوابم نمی‌برد. چون با خود فکر می‌کنم:

 

” موترم را دیشب در جای بدی پارک کردم. پشت موترم قسمتی از جدول پیاده رو را گرفته بود. اگر پولیس موترم را برده باشد چه‌طور؟ اگر یکی از عابران از این کار من خشمگین شده باشد و شیشه‌های موترم را شکسته باشد چه؟”.

 

این خیالات بی‌تابم می‌کنند. از بستر بیرون می‌آیم و خطاب به تلفونم می‌گویم:

 

” فکر نکن که تو مرا مجبور کردی از بستر بیرون بیایم”.

 

و می‌شنوم که تلفون به آهستگی می‌گوید:

 

“خوب، من نه. ولی موتر مجبورت کرد. تو اسیری. اسیر تلفون، موتر، کامپیوتر. اسیر تکنولوژی”.

 

با خود می‌گویم:

 

” تلفون از کجا فهمید که من در باره‌ی موتر فکر می‌کنم؟”.

 

برای این که به موبایل خود نشان بدهم که هیچ نگران نیستم، یکی از پیراهن‌های خود را می‌آورم و شروع می‌کنم به اتو کردن‌اش. اتو که تمام شد، کریم دندان و برس‌ام را بر می‌دارم و به دست‌شویی می‌روم تا دندان‌هایم را بشویم. دندانم را در آیینه می‌بینم و با خود می‌گویم:

 

” دیروز شسته بودم‌شان. بد نیستند. لازم است که باز بشویم‌شان؟ حالا باید سر تیوب را باز کنم و فشارش بدهم که خمیر دندان بیرون بیاید و آن را سر برس بگذارم… نه، شب که برگشتم دندانم را می‌شویم. باید بروم که موترم را پولیس نبرده باشد”.

 

لباس‌هایم را می‌پوشم و به‌سرعت از زینه‌ها پایین می‌روم. با خود فکر می‌کنم که اگر همین لحظه آن عابر خشمگین در حال شکستن موترم باشد، باید چنان لت و کوبش کنم که تا زنده باشد دیگر به شیشه‌ی موتر کسی دست نزند. با خود می‌گویم:

 

“حق ندارد به خاطر این که پشت موتر من چند سانتی‌متر از پیاده‌روی را گرفته، شیشه‌ی موترم را بشکند. پوزش را می‌پرانم. پدرسگ بی‌ناموس! نمی‌توانستی بی‌خیال از کنار موترم رد شوی؟ حتما باید برای من و برای خودت این همه درد سر جور می‌کردی؟”.

 

و در همان حال که به‌سرعت به طرف آخر کوچه می‌روم، ناگهان سوالی در ذهنم می‌گردد:

 

” وقتی از خانه بیرون می‌آمدم، اتو را از برق کشیدم یا نه؟”.

 

با خود می‌گویم:

 

“اگر اتو تا شب که بر می‌گردم به برق وصل باشد حتما خانه آتش می‌گیرد”.

 

برگردم به خانه؟ اگر به خانه برگردم، کسی که همین حالا در حال شکستن شیشه‌ی موترم هست کار خود را تمام می‌کند و می‌رود، بی آن‌که مجازات ببیند. بعد با خود می‌گویم:

 

“چرا باید آن عابر حالا شیشه‌ی موتر ترا بشکند؟ به خصوص که تو حالا به‌سرعت به طرف موتر خود می‌روی”.

 

و خودم به خود جواب می‌دهم:

 

“ابله، آن عابر از کجا می‌داند که من حالا سر وقتش می‌رسم؟”.

 

قدم‌هایم را تندتر می‌کنم. وقتی که کنار موترم می‌رسم، نفس راحتی می‌کشم. پولیس موترم را نبرده و عابران هم شیشه‌هایش را نشکسته‌اند. در موتر را باز می‌کنم. پشت فرمان می‌نشینم. فکر دیگری به خاطرم می‌آید:

 

” چرا در موترم باز بود؟ باز بود یا من بازش کردم؟ من که یادم نمی‌آید بازش کرده باشم. همین که دستگیره‌ی در را کشیدم، در باز شد. مطمئن‌ام که دیشب قفلش کرده بودم. چه کسی امشب در موترم را باز کرده؟”.

 

خوب سعی می‌کنم به یاد بیاورم که دیشب وقتی از موترم بیرون آمدم، درش را قفل کردم یا نه. مطمئن می‌شوم که قفلش کرده بودم. حالا کلیدهایم کجایند؟ در دستم هستند. کلیدهای را روی چوکی می‌گذارم و با خود می‌گویم:

 

” باید چهارسوی موتر را معاینه کنم. ببینم کسی با موترم کاری کرده یا نه”.

 

بیرون می‌آیم. در را می‌بندم. چهارسوی موتر را بررسی می‌کنم. چیزی دیده نمی‌شود که نشان بدهد شب کسی به موترم دست زده باشد. خاطرم جمع می‌شود. باید بروم. دستگیره را می‌کشم. در قفل شده. کلیدها روی چوکی‌اند. پاهایم را بر زمین می‌زنم و از شدت عصبانیت فارسی از یادم می‌رود:

 

  • Fu…k! Sh…t! Why should this happen to me? Fu…k! Why? Mother F….er! Gosh! No! this is bullshit!

 

وضعیت وقتی بدتر می‌شود که دوباره اتو یادم می‌آید و این‌که شاید آن را از برق نکشیده باشم.  حالا حتا به خانه هم برگشته نمی‌توانم. درِ خانه قفل است و کلیدها در داخل موتر مانده‌اند.

 

 

دو سه لگد به در موتر می‌زنم. باز نمی‌شود. معمولا در موتر با لگد باز نمی‌شود. امروز هم استثنا نیست. موبایلم را از جیبم بیرون می‌آورم تا به یکی از دوستان زنگ بزنم. به عنایت زنگ می‌زنم. گوشی را بر می‌دارد و می‌گوید:

 

“خوب شد زنگ زدی. همین حالا می‌خواستم به تو زنگ بزنم. باطری موترم مرده. روشن نمی‌شود. زود بیا که سرم دیر شد. باید بروم پدر خانمم را از شفاخانه بردارم”.

 

می‌گویم:

 

” عنایت جان، تو بیمه‌ی در باز کردن داری؟ کلیدهایم داخل موتر قفل شده‌اند. اتویم هم در خانه به برق وصل است”.

 

 

نگویید آخرش چه شد. آخرش در موتر را باز کردیم. به خانه که برگشتم، اتو به برق وصل نبود. آدم این قسمی نویسنده می‌شود!