آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۹ آذر ۱۳۹۶

سخیداد هاتف

طنز افغانستان


کتابچه‌ی عقلاطون| صد و سیزدهم | برادر آهو


 

 

 

اگر سراسر جهان را گشتید و کسی را مظلوم تر از روشنفکر افغان یافتید، به من هم خبر بدهید. می‌گویند هر فرد نیاز دارد که بر چیزی تکیه کند یا بر جایی بایستد که آن چیز و آن جای استوار باشد و به آدم اطمینان و آرامش ببخشد. روشنفکر افغان بر هر چیزی که تکیه می‌کند،آن چیز می‌شکند و می‌افتد. بر هر جایی هم که می‌ایستد، زیر پایش می‌لرزد و ترک بر می‌دارد و می‌لغزد.

 

 

هفته‌ی گذشته در جمع عده‌یی از روحانیان و روشنفکران افغان بودیم. سخن از معجزه آمد. علما و روحانیان می‌گفتند که معجزه یکی از علامت‌ ها و ابزارهای  حقانیت دین مبین اسلام است. روشنفکران این ادعا را به شدت رد می‌کردند و می‌گفتند که چیزی به نام معجزه نداریم.

 

 

من گفتم:

” اگر امشب کسی در همین مجلس ما بیاید و بگوید که در مسیر آمدن به این جا صد تا شتر دیده است، آیا شما باور می‌کنید؟”.

 

 

یکی از روشنفکران که کنار من نشسته بود، آهسته در گوش من گفت:

” برادر گل، یک حرف محکم‌تر بزن. دیدن شتر که چیز عجیب-غریبی نیست”.

 

 

یکی از علما گفت:

” در این منطقه شتری دیده نشده است. اما امکان دارد. آیا اگر شما در این منطقه صد شتر را ببینید، آن را معجزه می‌دانید؟”.

 

 

گفتم:

” نه، ولی جان کلام من این است که وقتی کسی بگوید من امروز در این شهر صد شتر دیده‌ام، کسی باور نمی‌کند. در حالی که همه می‌دانیم حیوانی به نام شتر وجود دارد و یکجا شدن صد شتر در یک محل هم دور از عقل نیست. حتا در همین شهر ممکن است صد شتر با هم یکجا شوند و کسی آن‌ها را ببیند. با وجود این، اگر کسی ادعا کند که در این شهر صد شتر را دیده است، هیچ کس باور نمی‌کند. حال، چه‌گونه ممکن است که ما چنین چیزی را باور نمی‌کنیم، اما وقتی می‌شنویم که قرن‌ها پیش حضرت موسی دریا را با عصای خود شکافته آن‌را باور می‌کنیم؟ چه‌گونه ممکن است یک انسان عاقل و بالغ بپذیرد که مرده زنده شود؟ چه‌گونه ممکن است کسی که ذره‌یی عقل دارد قبول کند که یکی از اولیای خداوند با شیر و پلنگ سخن گفته باشد؟ آیا یک انسان هوشمند می‌تواند بپذیرد که مثلا شتری پرواز کند؟”.

 

 

همه خاموش شدند. آن روشنفکری که در کنار من نشسته بود، آهسته در گوشم گفت:

“آفرین! سر ما را بلند کردی. اول فکر کردم استدلالت خیلی ضعیف است. اما مطمئن بودم از عهده‌اش بر می‌آیی”.

 

 

علما و روحانیون مجلس خاموش بودند. به نظر می‌رسید که چیزی ندارند که در پاسخ من بگویند.

 

 

اما گفتم که روشنفکر افغان بدبخت‌ترین موجود روی زمین است. من می‌خواستم ضربه‌ی آخری را فرود بیاورم و بگویم که وقت آن رسیده که همه‌ی ما با تکیه بر خرد انتقادی دست از موهومات و خرافات برداریم و زندگی فردی و جمعی خود را در پرتو عقلانیت سامان بدهیم. ولی پیش از آن که من این را بگویم، ناگهان دیوار جنوبی خانه‌ی میزبان لرزید و آهویی از دل دیوار کانکریتی سر خود را بیرون آورد. نزدیک بود از وحشت و حیرت بی‌هوش شویم.

 

آهویی که از دل دیوار وارد مجلس شد

 

 

 

آهوی مذکور گفت:

“خواهش می‌کنم، بفرمایید. نترسید. من در جنگل ِ سان خوان در ده کیلومتری این جا زندگی می‌کنم. خسته بودم و کنار درختی خوابیده بودم که ندایی به گوشم آمد. یکی از قدیسان بود که سابق به جنگل سان خوان زیاد می‌آمد. گفت اگر تو امشب به داد علمای مسلمان شهر فریمانت نرسی، فاتحه‌ی اسلام در آن شهر خوانده می‌شود”.

 

 

یکی از علما رو به آهوی مذکور گفت:

“ببخشید برادر، شما هم مسلمان هستید؟”.

 

 

آهو گفت:

” نه، من کاتولیک‌ام. در ضمن من آهوی ماده هستم”.

 

 

آن گاه، آهو رو به من کرد و گفت:

” خوب، حالا بگو که من آهو نیستم و این دیواری که از دلش بیرون آمده‌ام دیوار نیست. بگو من حرف زدن بلد نیستم و این ماجرا اصلا اتفاق نیفتاده”.

 

 

گفتم:

“ببین همشیره…”.

 

 

آهو پق‌پق خندید و گفت:

” تا چند دقیقه پیش خطابه می‌دادی که معجزه ممکن نیست. حالا من شدم همشیره!”.

 

 

 

ناگهان برای مظلومیت روشنفکر افغان گریه‌ام گرفت. می‌دانستم که معجزه امکان ندارد. اما نمی‌دانستم که معجزه فقط تا وقتی امکان ندارد که آخندها در تنگنا نیفتاده باشند. وقتی که علما نتوانستند در برابر پرسش‌های روشنفکران افغان پاسخ قناعت بخشی بدهند، آن وقت معجزه هم ممکن می‌شود و رخ می‌دهد. نمی‌شد وجود آن آهو و وقوع آن رویداد شگفت را انکار کنم. معلوم شد که حتا خداوند متعال نیز برای شکست دادن روشنفکران افغان از هیچ اقدامی ابا نمی‌ورزد.