آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۶ آذر ۱۳۹۶

سخیداد هاتف

طنز افغانستان


کتابچه‌ی عقلاطون | صد و دوازدهم | روزگار دشوار چوپان راستگو


 

 

 

یک

من “بادشا” را می‌شناسم. آمدن‌اش به پایتخت، از روستایی دور، به میل خودش نبود. مجبور شد زادگاه خود، روستای سنگباغ در غزنی، را ترک کند و به کابل بیاید. در روستای” سنگباغ” چوپان بود. صبح زود گوسفندها و بزهای مردم را در گله جای جمع می‌کرد و از آنجا با خود به کوه می‌بردشان. شام آن‌ها را بر می‌گرداند. آخر سال مردم به او پول و گندم و چیزهای دیگر می‌دادند. خوش‌حال بود. از کار خود راضی بود.

 

 

دو

در صنف یازدهم مکتب بودیم که برای اولین بار معلم  اخلاق ما، استاد جمیل خان، قصه‌ی “چوپان دروغگو” را به ما گفت. در کتاب اخلاق ما این قصه را آورده بودند. معلم از شاگردان خواست که قصه‌ی چوپان دروغگو را بخوانند و در باره‌ی آن نظر بدهند. من مجبورم آن قصه را تکرار کنم:

چوپانی یک روز داد و فریاد راه می‌اندازد که “گرگ آمد! گرگ! گرگ!”. مردم روستا با شتاب به کوه می‌روند تا جلو حمله‌ی گرگ به رمه را بگیرند. وقتی به کوه می‌رسند، چوپان می‌خندد و می‌گوید:

“ههههه. مزاح کردم”.

مردم عصبانی می‌شوند و به خانه‌های خود بر می‌گردند.

روزی دیگر چوپان باز فریاد می‌زند “گرگ! گرگ!” و مردم به سوی کوه می‌شتابند. باز چوپان می‌خندد. روزی دیگر، گرگی به گله حمله می‌کند و چوپان هرچه فریاد می‌زند” گرگ! گرگ!”، کسی از روستا به کمک او نمی‌شتابد. گرگ چندین بز و گوسفند را می‌درد و چوپان هیچ کاری از دستش بر نمی‌آید.

 

 

سه

حالا حتما با خود می‌گویید:

“خدایا، چرا سطح نوشته‌ها در زبان فارسی این‌قدر پایین است؟ هزار بار این حکایت چوپان دروغگو را شنیدیم و هنوز حکایت همان است. آخر، لامذهب‌ها، نمی‌توانید یک چیز تازه بنویسید؟”.

راستش، من هم از این وضعیت رنج می‌برم. تصور کنید که ما در صنف یازدهم این حکایت را خواندیم. یک سال بعدش باید امتحان کانکور می‌دادیم و به دانشگاه می‌رفتیم. یعنی در حوالی تقدیم شدن به جامعه بودیم که این حکایت را به ما گفتند. این خودش ظلمی است. بعد، آیا شما خیال می‌کنید وقتی که معلم نظر ما را در باره‌ی این حکایت خواست، ما تفسیرهای خیلی درخشانی از این حکایت کردیم؟ من وقتی تفسیر آن زمان ِ خودم را به یاد می‌آورم، خجالت می‌کشم. واقعا در شان یک شاگرد صنف یازدهم نبود که چنان تفسیر عجیب-غریبی از آن حکایت عرضه کند. من به جای این که بر جوهرِ اصلی حکایت که عبارت از اهمیت راستگویی بود تاکید کنم، گفتم:

” معلم صاحب، به نظر من چوپان مذکور با گرگ همدست بوده. حتما به گرگ گفته بوده که من دو بار به دروغ گرگ! گرگ! می‌گویم تا خوب اعتبار اخلاقی خود را در میان مردم از دست بدهم. بار سوم که فریاد زدم گرگ! گرگ! مردم قطعا فکر می‌کنند که باز دروغ می‌گویم. آن وقت تو به گله حمله کن و کارت را بدون واهمه انجام بده”.

در برابر چنین تفسیری، معلم باید به من می‌گفت:

“ابله، اولا چوپان چه‌گونه به زبان فارسی با گرگ صحبت کرده بود؟ ثانیا، مگر گرگ شاگرد جان لاک بوده که مفهوم اعتبار اخلاقی چوپان در نزد مردم روستا را بفهمد؟ ثالثا، اگر چوپان می‌توانست این‌گونه قرارها را با گرگ بگذارد، چه نیازی داشت که آن همه درامه خلق کند؟ نمی‌توانست چند تا از گوسفندهای خود را خاموشانه به او بدهد؟”.

اما معلم من وقتی این تفسیر مرا شنید، گریه کرد و گفت:

“بچیم، من به وجود شاگردانی چون تو افتخار می‌کنم. این عمیق‌ترین برداشتی است که تا کنون از این حکایت به عمل آمده. قبلا هرکس که این حکایت را تفسیر می‌کرد، فقط نگاهی سطحی بر مساله‌ی راستگویی و دروغگویی چوپان می‌انداخت. هیچ‌کس به عمق ماجرا، یعنی خیانت سیستماتیک چوپان، توجه نمی‌کرد. خدا می‌داند آن چوپان چه اطلاعات حساس دیگر در باره‌ی زندگی مردم را به گرگ می‌داده. آفرین”.

 

 

چهار

“بادشا” همان پادشاه است.  بادشاه وقتی که در سنگباغ غزنی چوپان بود، یک بار گفته بود که از زندگی خود خیلی راضی است و در واقع خود را بادشاه ِ سنگباغ می‌داند. از آن پس اسمش بادشا شد. روشن است که مردم مسخره‌اش می‌کردند.

در کابل بادشا را دیدم. از او پرسیدم که چرا کار چوپانی را رها کرده و به پایتخت آمده است. گفت:

“من نمی‌خواستم شغلم را ترک کنم. مردم سنگباغ مجبورم کردند. می‌خواستند مرا بکشند”.

گفتم: چرا؟

کل ماجرا را گفت. گفت که روزی رمه‌ی گوسفندها و بزها را به کوه برده بوده. نزدیکی‌های عصر دو گرگ بر رمه حمله می‌کنند. بادشا هرچه فریاد می‌زند” گرگ! گرگ!” کسی از روستا به کمکش نمی‌آید. گرگ‌ها چندین بز و گوسفند را می‌درند و زخمی می‌کنند. شام که بادشا رمه را به روستا بر می‌گرداند، مردم می‌بینند که  چند بز و گوسفند در میان رمه نیستند. این است که عصبانی می‌شوند و بادشا را به شدت لت و کوب می‌کنند و دست و پایش را به زنجیر می‌بندند.

بادشا  گفت:

” دست‌ها و پاهایم را که به زنجیر بستند، به من گفتند که تو با گرگ‌ها همدست هستی”.

به بادشا می‌گویند که ما می‌دانستیم که تو در نوبت اول و دوم فریاد می‎‌زنی “گرگ! گرگ!” تا ما را غافل کنی و در نوبت سوم که ما به کوه نیامدیم گرگ‌ها را دعوت می‌کنی تا رمه را تار و مار کنند. ما می‌خواستیم در نوبت سوم به کوه بیاییم.

بادشا  گفت:

” فعلا من به اتهام همکاری با گرگ‌ها تحت تعقیب قضایی هستم. به من گفته شده که مبلغ ۳۴۰۰ دالر از گرگ‌ها رشوه گرفته‌ام”.

گفتم:

” چرا مزخرف می‌گویی؟ عقلت را از دست دادی؟ رشوه گرفتن از گرگ؟ گرگ و دالر؟ چه می‌گویی تو؟ در ضمن، مگر چند تا بز و گوسفند چه قدر قیمت دارند که یک گرگ بخواهد به خاطرشان ۳۴۰۰ دالر رشوه بدهد؟”.

گفت:

” من نمی‌گویم. استاد جمیل خان و ریش سفیدان قریه مرا متهم کرده‌اند. به گرگ‌ها نامه نوشته‌اند و آن‌ها را تهدید کرده‌اند که تاوان گوسفندها و بزهای کشته شده را بدهند. دیوانه شده‌اند دیوانه”.

 

 

پنج

نمی‌خواهم زیاد وقت‌تان را بگیرم. فقط خواهش می‌کنم در تفسیر حکایت‌ها کمی محتاط باشید. یک تفسیر نادرست می‌تواند زندگی افراد را ویران کند.