آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۱۲ آبان ۱۳۹۶

سخیداد هاتف

طنز افغانستان


کتابچه‌ی عقلاطون| نود و یکم | فاکتور ِ موش


 

 

 

 

اخیرا موسسه‌یی به من وظیفه داد که در باره‌ی پدیده‌ی “خشونت خانوادگی در برابر زنان افغان” تحقیق کنم. گفتند باید با ۲۰۰ نفر از مردان و زنان مهاجر افغان مصاحبه کنم. شرط تحقیق این بود که کسی که در این تحقیق شرکت می‌کند باید حتما تحصیلات عالی داشته باشد.

 

وقتی کار را شروع کردم در این فکر بودم که این همه آدم تحصیل کرده از کجا پیدا کنم. بعد از یک جست و جوی اولیه کسی به من گفت:
” روز جمعه به مسجد حضرت سعد بن لباده برو. افغان‌ها برای نماز می‌آیند”.

 

رفتم. بعد از نماز پنج نفر افغان را یافتم. از یکی از آن‌ها که پیرمرد موقری بود پرسیدم:
” ببخشید، شما تحصیلات عالی دارید؟”.

 

تبسمی کرد و گفت:
“بچیم، خیال کردی که چون به مسجد آمده‌ام حتما بی‌سواد هستم. پدر من رییس دیپارتمنت تدارکات وزارت و معادن صنایع داوود خان بود”.

 

گفتم:
” خواهش می‌کنم. من چنان فکری نکردم. این سوال را باید بپرسم. این شرط در تحقیقی که در باره‌ی خشونت خانوادگی در برابر زنان می‌کنیم ذکر شده”.

 

گفت:
” خیلی خوب. چه وقت مصاحبه می‌کنی؟”.

 

گفتم:
“هر وقت که شما فرصت داشته باشید. همین حالا. فردا. هر وقت که شما بخواهید”.

 

گفت:
” امروز شام در قهوه‌خانه‌ی کنار مسجد بیا”.

 

گفتم:
” عالی است. معذرت می‌خواهم که تکرار می‌کنم. شما در چه رشته‌یی تحصیل کرده‌اید؟”.

 

گفت:
” ما چهار برادر بودیم. من، عبدالواسع برادر کلانم، عبدالباری و یک برادر دیگرم که از من کوچک‌تر است. نامش عبدالقادر است. عبدالواسع در زمان حکومت خلقی‌ها به روسیه رفت و در همانجا با یک روس عروسی کرد. هرچه گفتیم که زن روس برایت زن نمی‌شود، قبول نکرد. زن‌های روسی یک خاصیت دارند که در چند ماه اول شوهر خود را پرستش می‌کنند. بعد از آن باور به خدا کنی که گرگ می‌شوند گرگ. در آن زمان که عبدالواسع در روسیه بود من یک بار به روسیه رفتم. باور به خدا کنی که چه عبدالواسع چه یک موش. عبدالواسع دیگ می‌پخت، عبدالواسع خرید می‌کرد، عبدالواسع خانه جاروب می‌کرد، عبدالواسع ظرف‌ها را می‌شست، عبدالواسع اطفال را نگهداری می‌کرد. خلاصه موش”.

 

گفتم:
” بسیار خوب. شما در کابل تحصیل کردید یا در روسیه؟”.

 

گفت:
” راستی برادر، در این شهر کدام افغان را می‌شناسی که کدام داکتر خارجی را بشناسد که آن داکتر خارجی بدون نسخه دوا بدهد؟”.

 

گفتم:
” نه، متاسفانه نمی‌شناسم. چرا؟ مشکلی داشتید؟”.

 

گفت:
” در وقتی که پدرم در دپارتمنت تدارکات وزارت معادن و صنایع داوود خان کار می‌کرد، یک روز مرا با خود به وزارت برد. من در آن وقت خیلی شیرینی می‌خوردم. در وزارت برای ما چای آوردند. من یک دانه قند گرفتم. از همان روز در دهان من یک زخم پیدا شد. تا همین امروز که ما و شما گپ می‌زنیم آن زخم جور نشده. پیش بیا نشانت بدهم”.

 

دهان خود را باز کرد. دایره سفیدی در داخل کومه‌اش بود. گفت:
” خدا بیامرز مادرم می‌گفت که چشم زخم خوردم. آن وقت من این قسمی پیر و پلال نبودم. چشم حسود کور خیلی مقبول بودم. به خدا باور کنی که همین دندان‌های زرد من مثل صدف بودند. قدم هم بلند بود”.

 

گفتم:
“شام ساعت هفت در همین قهوه‌خانه‌ی کنار مسجد خدمت‌تان می‌آیم”.

 

گفت:
” بچیم نام مرا نپرسیدی. نام من عبدالمنیب است”.

 

شام که به قهوه‌خانه رسیدم، دیدم که عبدالمنیب با یک خانم سالخورده در گوشه‌ی قهوه خانه نشسته. رو بروی‌شان نشستم. خانم میانسال پاکتی را به من داد و گفت:
“بچیم، تو یک دفعه این خط را بخوان”.

 

داخل پاکت نامه‌ی کوتاهی بود. نامه را خاموشانه خواندم و آن را به خانم پس دادم. با گریه گفت:
” دیدی بچیم؟ این هم شد اولاد. صد دفعه من و پدرش گفتیم که اولاد عطاء الله آدم نیست. قبول نکرد. من و پدرش یک طرف، این یک طرف. دو پای خود را در یک موزه کرده بود که یا آمید یا خودکشی”.

 

پرسیدم:
” حامد دامادتان است؟”.

 

گفت:
” آمید دختر است. آمیده بود، مادرش او را آمید می‌گفت. الهی زیر موتر شود.عروس نگو سرطان بگو. بچه گل ما را با چال و نیرنگ به جرمنی برد. حالی در خانه بندی‌اش کرده. در خط خواندی که سیفوللق گفته از این زندگی مرگ بهتر است”.

 

گفتم:
” سیفوللق کیست؟”.

 

عبدالمنیب گفت:
“سیف الحق است. مادرش سیفوللق می‌گوید. پسر ماست. حامده‌ی پدرسگ از جرمنی به مزار آمد و سیف الحق ما را بازی داد. حالا در جرمنی هستند. سیف الحق روزگار ندارد. سیف الحق دیگ می‌پزد، سیف الحق خانه جاروب می‌کند، سیف الحق ظرف‌ها را می‌شوید، سیف الحق اطفال را نگهداری می‌کند… راستی اولاد ندارند. خلاصه موش”.

 

بهانه‌یی ساختم و از نزد عبدالمنیب خان و همسرش بیرون رفتم. به موسسه‌یی که به من وظیفه داده بود تلفون کردم و به مدیر موسسه گفتم که نمی‌توانم این پروژه را انجام بدهم. علت‌اش را پرسید. گفتم به دو دلیل: اولا از قراین بر می‌آید که مردان افغان بیشتر قربانی خشونت خانوادگی هستند تا زنان. ثانیا، کاملا روشن است که برای مصاحبه کردن با ۲۰۰ مرد و زن افغان من به چهل و هفت سال وقت نیاز دارم.