آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۱ آبان ۱۳۹۶

سخیداد هاتف

طنز افغانستان


کتابچه‌ی عقلاطون| نود و چهارم | این چنین همدم شفیق کی دید؟


 

 

آن وقت که در صنف دوم مکتب بودیم، در کتاب دستور زبان ما شعری بود در وصف کتاب:

 

این چنین همدم شفیق کی دید
که نرنجید و هم نرنجانید

 

در آن زمان من هرچه سعی می‌کردم معنای این بیت را نمی‌فهمیدم. یعنی منطق‌اش را درنمی‌یافتم. می‌گفتم خوب، مگر قرار است که کتاب از آدم برنجد؟ کتاب که جان ندارد، عاطفه ندارد و چیزی را حس نمی‌کند.

 

آدم ِ زنده ممکن است شما را برنجاند. البته در افغانستان بعضی معتقدند که مردگان هم می‌توانند برنجند و برنجانند. این را مستقیم بیان نمی‌کنند. اما از چیزهایی که می‌گویند برمی آید که باید چنین اعتقادی داشته باشند. مثلا خواهری در تلفون با برادر خود گپ می‌زند و از لحن‌اش پیداست که از دست برادر خود ناراحت است. در جایی از گفت و گو می‌گوید:

 

” گور پدرم از تو ناراضی باشد”.

 

ظاهرا چون پدر ایشان در عالم ِ مردگی حوصله‌ی بگو مگو با زندگان را ندارد، گور را نماینده و وکیل خود تعیین کرده. بنا براین هرچه گور بگوید همان سخن مرحوم پدر ایشان هم هست. از گور می‌پرسید:

 

“ببخشید، این آقایی که اینجا خوابیده از دست پسر خود ناراحت است؟”.

 

گور جواب می‌دهد:

 

“اوه اوه، نپرس. اگر من محکم‌اش نگیرم همین حالا از شدت خشم بر می‌خیزد و چوب به آستین آن فرزند نامرد خود می‌زند”.

 

کجا بودیم؟ می‌گفتم که آدم زنده ممکن است از شما برنجد یا شما را برنجاند. اما کتاب؟ یک مشت کاغذ؟
یک دقیقه صبر کنید.

 

ببخشید. دوستم بود. زنگ زده بود که همان کتابی را که ماه گذشته در باره‌اش صحبت کردیم برایش بفرستم. کتابی است با عنوان “چه گونه مطالعه کنیم؟”. این دوست من آدم زودرنجی است. اگر گفته باشیم که فردا ساعت شش عصر برویم و در فلان رستورانت ایتالیایی ماهی بخوریم و بعد مشکلی پیش بیاید و نتوانیم برویم، تا هفت ماه دیگر ناراحت می‌ماند و با من حرف نمی‌زند. اگر گاهی گرم صحبت باشد و من میان حرفش بدوم، چنان می‌رنجد که تا سه هفته‌ی دیگر باید ازش معذرت بخواهم. اگر او بخواهد در جایی بنشیند و من متوجه نشوم و خودم در آنجا بنشینم، شدیدا احساس اهانت می‌کند و آزرده می‌شود. اما کتاب این طور نیست. این چنین همدم شفیق کی دید؟ که نرنجید و هم نرنجانید. همین هفته‌ی گذشته به یکی از وطنداران گفتم که اگر آن دیوان غزلیات سعدی را که چهار سال پیش برده بود نمی‌خواند، برش گرداند. روز بعد که دیوان مذکور را آورد، دیوان بیشتر به یک جعبه‌ی سیاه چرکین می‌ماند تا کتاب. گفتم چه‌کار کردی با این دیوان؟ گفت:

 

” والله جنراتور ما روی کانکریت زیاد سر و صدا می‌کرد. این را زیرش گذاشته بودم که از سطح زمین بلندتر باشد”.

 

آن وقت معنای “این چنین همدم شفیق کی دید؟/ که نرنجید و هم نرنجانید” را متوجه شدم. دیوان سعدی ، با آن حالت نزار، آرام بود. کمترین نشان آزردگی در سیمایش دیده نمی‌شد.
گفتم:

 

“گور بابایت از تو ناراضی باشد”.

 

خودم هم از این تجربه‌ها دارم. از زود رنجی دوستم گفتم. کتاب‌هایم این طور نیستند. رمان “صد سال تنهایی” گارسیا مارکز را یازده سال پیش شروع کردم و دیروز به صفحه‌ی ۳۷ اش رسیدم. هیچ ناراحت نیست. نمی‌گوید تمامم کن، کشتی مرا. گاهی با خود می‌گویم:

 

“من اهل شیرآبادم. چه نیازی دارم که در این باب کتاب بخوانم که چه گونه مطالعه کنیم؟ کتاب، این همدم شفیق، مثل آن دوست عزیزم نیست که به یک و دو از من برنجد. هر طور دلم خواست مطالعه می‌کنم. دلم شد یک فصل کتاب را می‌خوانم و بقیه‌اش را نمی‌خوانم. دلم شد فهرست‌اش را می‌خوانم و دورش می‌اندازم. نمی‌رنجد”.

 

در افغانستان به هر حال رسم همین است دیگر: کسی حوصله ندارد یک کتاب چهارصد صفحه‌ای را از ب بسم الله تا ت تمت بخواند. همان نگاهی به فهرست مندرجات، یک پاراگراف از اول صفحه‌ی ۴۳، دو جمله از صفحه‌ی ۱۲۲، نیم پاراگراف از صفحه‌ی۳۶۷   و چند جمله از آخرین صفحه می‌شود مطالعه. برای همین اکثر مردم وقتی اسم کتابی را می‌شنوند با هیجان می‌گویند:

 

“آها، بلی بلی، کتاب فوق‌العاده‌ای است. آن را دیده‌ام. راستی، پدرتان از هندوستان برگشت یا هنوز تحت معالجه است؟”.

 

حتما فکر می‌کنید که با این حال حتما گورهای پدران ما از ما ناراضی‌اند. نه، اشتباه می‌کنید. پدران ما اگر از کتاب نخوانی ما ناراضی می‌بودند، حتما تشویق‌مان می‌کردند که کتاب بخوانیم و کتاب‌ها را تا آخر بخوانیم. نمی‌گفتند این چنین همدم شفیق کی دید که نرنجید و هم نرنجانید. به جای دادن این گونه خاطرجمعی‌ها به ما می‌گفتند:

 

“خجالت نمی‌کشی؟ واقعا نمی‌شرمی که چهار پاراگراف از یک کتاب را می‌خوانی و می‌گویی کتاب را خواندم؟ کتاب از تو می‌رنجد. دلش می‌شکند. چه قدر بی حیایی تو!”.