آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۰ آبان ۱۳۹۶

سخیداد هاتف

طنز افغانستان


کتابچه‌ی عقلاطون| نود و سوم | تو کجایی تا شوم من…هر چه تو بگویی!


 

 

 

نه کرسی فلک نهد اندیشه زیر پای
تا بوسه بر رکاب قزل ارسلان زند

 

هر وقت که معلم زبان و ادبیات دری ما – با فارسی فرق دارد- این بیت را روی تخته‌ی سیاه صنف ما می‌نوشت، ما پیشاپیش می‌دانستیم چه می‌خواهد بگوید. حتما می‌گفت شاعر متملقی این را گفته تا قزل ارسلان را خوش حال کند. می‌گفت خوش‌بختانه ما در عصری زندگی می‌کنیم که دیگر کسی از این مداحی‌ها نمی‌کند و ناگزیر هم نیست بکند. من که آن بیت را می‌دیدم به این فکر می‌کردم که قطعا شاعرِ آن از روز اول همنشینی با قزل ارسلان آن را نسروده. قبل از آن از جاهای پایین‌تر شروع کرده. مثلا گفته قامت ِ شاه به سروی می‌ماند که سر بر آسمان می‌ساید. بعد گفته که قامت شاه به سروی می‌ماند که از هر برگش لطف و رحمت می‌بارد. بعد گفته که قدِ شاه به سروی می‌ماند. و قزل ارسلان عصبانی شده و گفته:

 

“کشتی مرا با این همه سرو. در تخیل تو هیچ چیز دیگر نیست؟ اگر سرو نباشد لال می‌شوی؟”.

 

و شاعر تکان خورده و با خود گفته:

 

” چه‌طور است قزل را یک سوپرپهلوان بسازم که در میدان نبرد برید و درید و شکست و ببست، یلان را سر و سینه و پا و دست؟ ولی اگر بفهمد که این بیت را از فردوسی دزدیده‌ام پوست از سرم خواهد کند. در ضمن، قزل کجا و پهلوانی و میدان نبرد کجا؟ سر صبح که بر تخت می‌نشیند یک لگن انگور حسینی با شیر داغ می‌خورد و تا ظهر تملق ما را می‌شنود و ظهر از شدت پرخوری بی‌هوش می‌شود و عصر ما را در باغ قصر می‌طلبد تا باز مدح‌اش بگوییم. مهم‌ترین سوال‌اش هم این است که برای شام چه دارید. ولی چاره‌ای نیست. یک بار دیگر او را سرو بگویم مرا گردن خواهد زد”.

 

شاعر تصمیم می‌گیرد که از لشکرکشی‌های قزل ارسلان سخن بگوید و به او گزارش بدهد که نیزه‌اش جگر دشمنان را کباب می‌کند و رعد و برق شمشیرش لشکر بدخواهان را چون برگ‌های خزانی به هر سو می‌پراکند. شب تا صبح می‌نشیند و شعر خود را آماده می‌سازد. فردایش نزد قزل ارسلان می‌رود و می‌گوید:

 

” ز شمشیر آن شاه ِ قامت چو سرو
گریزند خصمان ز غزنی به مرو”

 

و پیش از آن که بیت بعدی را بخواند، قزل ارسلان می‌گوید:

 

” تو بی ناموس باز مرا سرو گفتی؟ به خدا قسم این آخرین مهلت توست. برو گم شو!”.

 

شاعر ترسان و لرزان به حجره‌ی خود بر می‌گردد و متوجه می‌شود که ای وای! نسخه‌ی پاکنویس شده را در حجره گذاشته و مدح ِ پیشنویس و ادیت نشده را نزد شاه خوانده. در نسخه‌ی پاکنویس شده آمده:

 

” ز شمشیر آن خسرو ِ خوش جلوس
گریزند خصمان ز غزنی به طوس”

 

خلاصه، شما را چه درد سر بدهم. تا اینجا حتما متوجه شده‌اید که قزل ارسلان آدم خوش ذوقی بوده. خوش ذوق که نه، ولی در این حد می‌فهمیده که مداح دربار نباید هی قامت او را به سرو تشبیه کند. شاید فکر کنید که قزل ارسلانی که هرگز به میدان نبرد نرفته و شمشیر به دست نگرفته، وقتی بشنود که شاعر از نبردهای هولناک او سخن می گوید ناراحت می شود. نه، اشتباه می کنید. همین شاعری که ذکرش رفت، در روزهای بعد نزد قزل ارسلان برگشت و پای او را بوسید و مدح حماسی خود را نزد او خواند. قزل خان اصلا نگفت که مرتیکه‌ی دروغگو! من کی به نبرد رفتم و این سه هزار نفری را که گفتی در کجا از دم تیغ همایونی گذراندم. برعکس، از مدح شاعر خوشش آمد.

 

آری این قسمی است برادر. و این گونه بود که بعدها کار به نه کرسی فلک و بوسه زدن اندیشه بر رکاب قزل خان رسید.

 

آها، آن معلم ادبیات ما در دانشگاه فعلا در قیدِ حیات نیست ( راستی، چرا قیدِ حیات می‌گویند؟ مگر قبر جای آزادتری است؟). اگر تا حالا در قید حیات بود، من می‌توانستم به او بگویم:

 

” استاد عزیز، معذرت می‌خواهم. این که شما می‌گفتید خوش‌بختانه در عصر ما دیگر کسی مجبور نیست چنان مدح‌هایی بگوید غلط بود”.

 

و مثلا همین سخنانی را که سخنگوی کاخ ریاست جمهوری افغانستان در باره‌ی رییس جمهور می‌گوید به او نشان می‌دادم. به او می‌گفتم:

 

“ببین استاد. رییس جمهور ما یک پیرمرد مردنی است که سال گذشته وقتی می‌خواست پتوی خود را سر میخ آویزان کند، چهار تا قبرغه‌اش شکستند. حالا سخنگوی ریاست جمهوری می‌گوید که کسی در پیاده گردی با رییس جمهور ما رقابت نمی‌تواند و رییس جمهور قصد دارد بعد از دوره‌ی خدمت در ریاست جمهوری در مسابقات دوش المپیک شرکت کند”.

 

از همین حالا “اندیشه” (همان اندیشه‌ای که نه کرسی فلک را زیر پا می‌نهاد تا بوسه بر رکاب قزل ارسلان زند) در فکر تدارک موترهای تیزرفتاری است که با رییس جمهور حرکت کنند و در ختم مسابقه‌ی دوش به اندیشه امکان بدهند که بر پاهای نحیف اما آهووش او بوسه زند.