آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۱۳ آبان ۱۳۹۶

ابراهیم نبوی

ستون پنجم


قصه دختر پاسبون و یکی که خوشگل بود


 

 

 

قصه دختر پاسبون و یکی که خوشگل بود

 

از  کتاب کوتوله‌ها و درازها

 

 

ایشان آدم واقع بینی بود، همیشه در مقابل آینه احساس ناراحتی می‌کرد.

 

 

یه نفر اینقدر حرف می‌زد که گوشش از شنیدن حرف‌های دیگران ناتوان شده بود.

 

 

یه موشه بعد از بیست سال فرار کردن، یه روز وایستاد و پنج دقیقه فکر کرد. گربه خوردش.

 

 

دختر پاسبون
دختر یه پاسبون یه روز تو رختخوابش جیش کرد. ننه‌اش بچه رو کتک زد. پاسبونه اومد خونه دید بچه داره زار زار گریه می‌کنه. یه فصل زنش رو خونین و مالین کرد. همون شب دکتر دندانپزشک که داشت توی خیابون می‌رفت برخورد کرد با همون پاسبانه که عصبانی بود. پاسبونه از غیظش که با زنش دعوا کرده بود دکتره رو انداخت زندون. رئیس کارخونه که شب دندونش درد گرفته بود، صبح رفت سراغ دندونپزشک که دندونش رو بکشه، اما دید مطب یارو بسته است. آخه دندانپزشک رو دیشب پاسبون گرفته بود. رفت کارخونه با دندون درد و چون دندونش درد می‌کرد عصبانی شد و سه تا کارگر رو اخراج کرد. کارگرها چون بیکار شده بودن دزد شدن و پاسبونه دزدها رو دستگیر کرد و به همین خاطر بهش پاداش دادن، اون هم با پاداشی که گرفته بود واسه زنش النگو خرید. زنه هم که النگودار شده بود بچه‌اش رو ناز کرد و بهش گفت: دیگه سرجات جیش نکنی‌ها!

 

 

واسه یه نفر کار واجبی پیش اومد، مرد.

 

 

تام و جری
یه روز که تلویزیون داشت « تام و جری» نشون می‌داد، « جری» از دست تام فرار کرد. تهیه کننده تلویزیون بهش گفت از این به بعد هر وقت تام اومد باید صبر کنی تا بخوردت. گفت: واسه چی؟ گفتن واسه این که مدیر عامل صدا و سیما گفته. گفت: اگه این طوره برمی‌گردم آمریکا پیش والت دیسنی، قرارداد هم بی‌ قرارداد. بهش گفتن: زکی! تو ممنوع الخروجی!

 

 

موشه پرونده‌ها رو خورد
گربه موشه رو خورد
سگه گربه رو خورد
سگه رو مامورین شهرداری مسموم کردن.
شهردار به جرم اختلاس بازداشت شد.
پرونده شهردار رو موش‌ها خوردند.

 

 

دشمنان مردم، در انتخابات اکثریت آراء را به دست آوردند.

 

 

تق تق تق….
صدای پاشنه یه کفش زنونه اومد
آماده باش اعلام شد
چکمه‌ها رژه رفتند.

 

 

انتخابات برگزار شد
وقتی آرآء رو دستی شمردند،
بی‌سوادها اکثریت آراء رو به دست آوردن
اما وقتی آرا رو با ماشین حساب کردن
تکنوکرات‌ها اکثریت آرا رو به دست آوردن

 

 

شانس آوردی که عشق چشمانت را کور کرد، وگرنه مجبور بودی واقعیات کثیف زندگی را ببینی.

 

 

وزیرانی که جز به مشکلات محرومان فکر نمی‌کنند،
نظامیانی که فقط به فکر نجات میهن هستند،
روشنفکرانی که فقط به فکر حقیقت هستند
رهبرانی که فقط به خدمت کردن فکر م‌ کنند
…. بله، برای اداره هر کشوری به مقداری دروغ احتیاج داریم.

 

 

یه آدم بدبخت خوابهای خوبی دید،
دیگه از خواب بیدار نشد.

 

 

یه روز عبید زاکانی به ایرج میرزا گفت:
خوب شد ما به موقع مردیم.

 

 

یه نفر خیلی خوشگل بود. مامورا گرفتنش و گفتن: واسه چی اینقدر خوشگلی؟ گفت: معذرت می‌خوام. مامورا قبول نکردن و انداختنش زندون. خدا خیلی عصبانی شد و گفت: بیچاره‌تون می‌کنم، یه کاری می‌کنم که از گشنگی بمیرین. فردا مامورا جمع شدن و دعا کردن و از خدا تشکر کردن که چقدر همه چیز به اونا داده. خدا از پررویی اونا تعجب کرد و زلزله سرشون نازل کرد، مامورا نصفشون مردن، اون نصفه که زنده مونده بودن گفتن: ببینید! چقده خدا ما رو دوست داره که زنده موندیم؟ خدا خیلی ناراحت شد و یه کاری کرد که همیشه دعواشون بشه. مامورا زدن همدیگه رو کشتن. بعدا اونایی که زنده مونده بودن به مردم گفتن: ببینید! خدا به ما کمک کرد اینا رو کشتیم. آخر سر خدا از دست اونا عصبانی شد و بهشون گفت: اینشاء الله تون به تون بشین و جز جیگر بزنین. خاک بر سرتون، از دست تون ذله شدم.