آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۱۹ آبان ۱۳۹۶

ابراهیم نبوی

طنزپژوهی


(شعر طنز امروزی ایران| قسمت صدوچهل و یکم | عباسعلی ذوالفقاری (زورو


 

 

 

زیارت می‌روی ارواحِ بابات

 

البته بلانسبت زائران گمنام و بی‌ریایی که دست‌شان در جیب خودشان است و چون عزم سفر کردند نه در کرنا و بوق می‌کنند و نه خبرنگاران را خبر می‌کنند… نه زیر بلیط ارگان خاصی می‌روند و نه کامیون کیک و کلوچه و ساندیس همراهی‌شان می‌کند و نه قبل از رسیدن به شهری در مسیر، فرماندار شهر را خبر می‌کنند که مقدمات استقبال و پذیرایی‌شان را فراهم کند… نه پلاکاردهایی با شعارهای غیرمرتبط در دست دارند و نه لباسهای یک‌دست پشت‌نویسی شده به تن… و می‌زنند به راه، نه جاده ( مبادا که ترافیک و راه‌بندان درست کنند و باعث جریمه رانندگانی شوند که روحشان هم خبر نداشته که بعد از این پیچ، جاده تا اطلاع ثانوی متعلق به زائرانی است که دِلِی‌دِلِی طی طریق می‌فرمایند)…

 

 

 

اَلا ای آن که از فقر و نداری
گرسنه سر به بالین می‌گذاری
(و یا جز چند روزی در محرم
نگردی با خورشت قیمه همدم
برنج و مرغ هم هر سال یک‌بار
فقط در سفره‌ات گردد پدیدار) ،
برای چند روزت نقشه دارم
وَ راهی پیش پایت می‌گذارم
اگر که بشنوی از مخلص این پند
سیبیلت چرب گردد مدتی چند؛
بیا چندی بزن دل را به جادّه
به قصد کربلا – البت پیاده –
نرو البته تنهایی و گمنام
نخور از جیب خود صبحانه و شام
(چنین رسمی قدیمی شد قدیمی؛
زیارت، بی‌ریا رفتن، صمیمی)
عزادار سیاسی- دولتی باش
ریاکاری ندارد عیب، داداش
فرو کن خویش را در چشم ملت
بشو یک آلت تبلیغ دولت
کفن بر تن برو در کاروانی
که دارد بودجه‌ای از سازمانی
مپندار این سفر از سود،عاری‌است
برای عده‌ای بیلان کاری‌است
حق ماموریت تو می‌کنی جور
برای عده‌ای مامور معذور
زیارت می‌روی ارواح بابات…
به هر شهری رسیدی از ادارات،
ستادی بهر استقبال، جور است
و خرج تو ز بیت‌المال، جور است
و یا اینکه فلان حاجی بازار
دهد خرج تو را از سود سرشار
بوَد این پول از سود نزولش
خدا این نذر را بِنْما قبولش…

 

 

به هر شهری رسیدی بزم برپاست
ناهار و شام و صبحانه مهیاست
دو سه تا کامیون، اسکورت‌تان است
پر از ساندیس و بیسکوئیت و نان است
ز پول کیست تو کارت نباشد
بخور از خوردنش عارت نباشد
چو خوردی رانی و ساندیس، داداش
به یاد اهل‌بیت تشنه‌لب باش
زیارت نه، که فال است و تماشاست
ثوابش از شما و خرجش از ماست
چو شب در جایگاه روبه‌راهی
تِلِپ گشتی، به حرفم ده گواهی؛
به یاد اهل‌بیت در خرابه
رفیق تو دَمر بر تخت، خوابه
چو فردا تور گردش گشت راهی
به سر تا پای‌تان بنما نگاهی؛
ز جیب ماست کلاً خرج راهت
لباس و کفش و شورتت با کلاهت!

 

 

و زورو بر شعر چنین افزاید که «تاریخ فراموش نخواهد کرد» حکایت شپورهای ایرانی در عراق

 

برگی از پرونده‌ی قالیباف (از مجموعه‌ی خودشیرینی‌های قالیباف)

اخبار بیست‌وسی (آذر ۹۳) : شهرداری تهران وظیفه نظافت شهرهای زیارتی عراق را به عهده گرفت…

 

به پا خیز و ببین فردوسی، امروز
نمانده بهر ایرانت غروری
به لطف شهردار پایتختش
– که بر مسند نشست البتّه زوری! –
عرب‌ها در عراق آشغال! ریزند
کنند ایرانیان آنجا سُپوری
محمدباقر! اون سال کار خوبی کردی و نذر قشنگی! به شرطی که حقوق اون پرسنلی که واسه این کار فرستاده بودی رو از جیب مبارکت پرداخت می‌کردی نه از کیسه‌ی ملت. نگو نداشتم و ندارم که لیست پولایی که خودت و خونواده‌ات توی بانکا دارید رو توی انتخابات رو کردی. دیگه حالا همه می‌دونند که:
خودت توی بانک ملی سه میلیون تومن داری، توی بانک شهر هم سی و پنج میلیون!
همسرت توی بانک تجارت سه میلیون داره توو بانک شهر سه میلیون و دو میلیون هم توی بانک ملی!
پسرت هم درسته مجموع پولاش توی بانکا یه میلیونه!، اما خب یه گوشه کار رو می‌تونست بگیره و حقوق چند نفر رو بده!
اصلاً یه چیز دیگه، از امسال که سرت خلوته نذر کن و هر سال با آقازاده محترمت برید کربلا و آشغال جمع کنید، چطوره؟ سَعیکُم مَشکور!
پی‌نوشت:
*البته ما به اون عزیزانی که در ایران مشغول این کارند با کمال احترام می‌گیم #پاکبان 🌺🙏

و زورو چنین افزاید در این باب که « روزگار است که ما ایرانیان را خوار دارد…

نسخه‌ی جدید شاهنامه: بعد از خودشیرینی‌های شهرداری تهران

«ز شیر شتر خوردن و سوسمار
عرب را به جایی رسیده‌است کار»،
که سوپور! از ایران بَرد در عراق
تو ای چرخ با ما چه کردی؟، الاغ!!!

پی‌نوشت:
لعنت به جان باقر کاین قصه را بنا هِشت!