آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۱۱ آبان ۱۳۹۶

موسی ظفر

طنز افغانستان


زاغ‌نامه کابل | چهل‌ویکم | عقل در افغانستان (قسمت پنجم: عقل گریست)


 

 

 

جایی که مردم عقل ندارند، ثبات هم وجود ندارد. عقل فهمیده بود که می‌گفت تا شب منتظر باش ببینیم چه می‌شود. هنوز چاشت روز بود که پدرمادر مرا برای مشوره درمورد یک امر خیر به حضور طلبیدند. پدر شرط گذاشته بود که عقل را با خودم نیاورم. هرچه جار و جنجال کردم فایده نداشت. بالاخره مثل موشی در تلک افتاده وارد اتاق پدر شدم.

 

پدر: خوب، چیزی به اذان ظهر نمانده. من باید زود بروم وضو تازه کنم و برای رفتن به مسجد آماده شوم. ده دقیقه وقت داریم که گپ بزنیم.

 

من: حتماً موضوع مهمی نیست که جلسه را این قدر مختصر گرفته‌اید. بفرمایید.

 

پدر: نه، موضوع خیلی مهم است. ما برایت زن می‌گیریم بخیر.

 

من: چه؟ زن؟ من؟ از کجا؟ یعنی کی گفت؟

 

پدر: لازم نیست کسی بگوید. من دوست ندارم در خانه من پسر جوان را هر شب شیطان بازی بدهد. خانه مردار می‌شود.

 

من: پدر جان! شیطان کجا بود؟ به‌خدا از اول عمر تا حالا سگ به‌ خوابم نیامده، شما شیطان می‌گویید. من اصلاً خواب نمی‌بینم.

 

پدر: ببین بچیم! مادرت که امروز لباس‌هایت را شسته، یک لکه‌ی بزرگ در پیراهن‌ات پیدا کرده. لازم نیست بشرمی. مادرت است. می‌دانم به تکلیف هستی. قبول کن.

 

من: بس کنید به‌لحاظ خدا! آن لکه از روغن قورمه است که دیروز روی لباسم ریخته بود. درضمن، آن لکه پایین‌تر از قسمت سینه‌ام افتاده. شیطان که مرا از زیر سینه‌ام بازی نمی‌دهد.

 

پدر: بچیم، تو شیطان را نمی‌شناسی. خیلی رجیم است.

 

من: آن لکه از روغن است. من تانک تیل نیستم که هروقت شیطان آمد روغن بیرون بریزم.

 

پدر: بچیم، روغن قورمه بوی خام ندارد. ببین، این لکه شاید برای تو دو قطره مرداری باشد که از شر‌ اش بی‌غم شده‌ای، اما برای ما یک نواسه است که به رحمت خدا رفته. زود باش قبول کن که صدای اذان می‌آید.

 

من: آقا جان! زن گرفتن موضوع خیلی مهمی هست. شما مسجد بروید و برگردید، جلسه را بعد از نماز دوباره از سر می‌گیریم. با عجله نمی‌شود تصمیم گرفت.

 

پدر: تو فکر کردی ما بیکار هستیم؟ برو من خودم می‌فهمم چه کار کنم. حیف وقت که با تو ضایع کردم. بخاطر عرعر تو شاید رکعت اول از دستم رفته باشد. تخم نمرود!

 

من با سرعت باد از اتاق پدر بیرون شدم و به اتاق خودم آمدم تا خبر مرگم را به عقل بدهم. ظاهراً عقل می‌دانست چه بر سر من آمده. وقتی قضیه را تعریف کردم، عقل از من خواست تا آرامش‌ام را حفظ کنم. شانه‌اش را نزدیک آورد و از من خواست تا سرم را روی آن بگذارم و پنج-ده دقیقه زار بگیریم که سبک شوم. این مرا بیشتر عصبانی کرد و به عقل بدوبیراه گفتم. گفتم، تو بجای اینکه در جستجوی راه بیرون‌رفت از این معضله باشی، بیشتر ادای مقامات بلند‌پایه افغانستان را درمی‌آوری. عقل با لحن آرام گفت، “راه بیرون‌رفتی وجود ندارد. وجود دارد، اما این‌که تو آن را قبول کنی، باورم نمی‌شود.” وعده سپردم که قبول می‌کنم. عقل گفت، “این کاکا خیلی کله‌شخ است. تا حرف خود را به کرسی ننشانده، از پا نمی‌نشیند. باید در برابرش بی‌ایستی. این زندگی از توست. نباید اجازه دهی این کاکای اعصاب خراب آن را به بند پای خود بزند.” از اینکه عقل پدر جان مرا “کاکای اعصاب خراب” گفته بود ناراحت بودم، اما وعده سپردم که به حرف‌اش عمل کنم و تا پای جان مقاومت کنم.

 

ساعت سه بعد از ظهر مادر از من خواست تا صورت‌ام را آب بزنم و با او و پدرم به خانه کربلایی مکروب بروم (اصلاً اسمش کربلایی عباس است، از بس به هر چیز کار دارد مردم اسمش را کربلایی مکروب گذاشته‌اند). علت این رفتن را پرسیدم، مادرم گفت که قرار است پدرم از دختر کربلایی خواستگاری کند. دادوبیداد راه انداختم و خودم را در داخل اتاق قفل کردم. گفتم، “من نمی‌روم، شما هر کاری می‌خواهید بکنید.”

 

فکر می‌کنید چه شد. پدر شال خود را به دور خود پیچید، مادر هم کفش پلوخوری را به پا کرد و هردو خرامان خرامان از خانه بیرون رفتند. از عقل پرسیدم که این‌ها کجا می‌روند. گفت، برای خواستگاری دختر کربلایی مکروب. می‌دانستم کربلایی قبول نمی‌کند. با خیال راحت منتظر برگشت پدرمادر نشستم.

 

دو ساعت بعد مادر با یک کاسه شرینی برگشت. از نتیجه خواستگاری پرسیدم، با غرور خاصی جواب داد، “قبول کرد. کربلایی باید خدای خود را شکر کند. دخترش مثل پیشک زرد است. اگر به ما نمی‌داد باید در خانه پیر می‌شد.” دنیا پیش چشمم تاریک شد. از پدرم پرسیدم، گفت رفته است تا سودای محفل نامزدی را بخرد.

 

وقتی به اتاق برگشتم، عقل از من خواست تا طبق وعده در برابر پدرمادر ایستادگی کنم، اما من می‌دانستم چنین چیزی امکان ندارد. از عقل خواستم تا شانه خود را برای یک شب در اختیار من بگذارد. آنشب تا صبح گریستیم.

 

ادامه دارد