آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۱۶ آبان ۱۳۹۶

موسی ظفر

طنز افغانستان


زاغ‌نامه کابل | چهل‌ودوم | عقل در افغانستان (قسمت پایانی: درگذشت نا به‌هنگام عقل)


 

 

شب درازی بود. تا صبح من و عقل نشستیم و های‌های گریه کردیم. عقل از اینکه با من به افغانستان آمده بود سخت پشیمان بود. من هم از اینکه او را با خودم آورده بودم پشیمان بودم. برایش قول دادم که در اولین فرصت او را دوباره به هالند می‌فرستم تا با هم‌جنسان خود کند پرواز. انگار به حرف من باور نداشت. با نگاه‌های خالی به طرف من دید و پرسید، “شما مرده خود را چه‌کارش می‌کنید؟”
من: اول می‌بریم حمام، خوب می‌شویم، بعد می‌بریم قبرستان و زیر خاک می‌کنیم.
عقل: اگر زیر خاک می‌کنید، چه نیاز است که بشویید؟ دوباره پُر خاک می‌شود.
من: شد که شد. به باور مردم افغانستان ما همه امانت خاک هستیم. وقتی امانت خاک را برمی‌گردانیم خوب تمیز می‌کنیم.
عقل: امانت همدیگر را هم همین‌گونه پاک و تمیز بر می‌گردانید؟
من: راستی، قبل از اینکه دانشگاه تو را به من بسپارد کجا بودی؟ چیزی به یاد داری؟
عقل: شکر اضافی نخور. جواب سوال مرا بگو.
من: خوب، نه. تو که می‌دانی در این کشور سالهای سال جنگ جریان داشته. کشوری که در طول این همه سال خراب شده، توقع نداشته باش در ظرف چند سال دوباره سر پا شود.
عقل: انگار شما مردم افغانستان غیر از همین یک جمله چیزی دیگر را یاد ندارید. در دنیا این همه بهانه وجود دارد. چرا شما همین یک بهانه را محکم گرفته‌اید؟
من: راستی، چرا از مردن پرسیدی؟ نکند از مرگ می‌ترسی؟
عقل: نه عزیزم. من از مرگ نمی‌ترسم. از زندگی در افغانستان می‌ترسم. مرگ که ترس ندارد. پاهایت را جمع می‌کنی، چشمانت را می‌بندی و با یک نفس عمیق از اینجا پر می‌کشی.
من: پر می‌کشی؟ یعنی از این شاخه به شاخه دیگر می‌روی؟
عقل: لطفاً خر نباش. پر می‌کشی یک اصطلاح است. پدرت امروز به تو گفت عرعر می‌کنی. حالا به من بگو تو واقعاً عرعر می‌کردی؟
من: نه. پدرم وقتی اعصاب‌اش خراب شد از همین اصطلاح استفاده می‌کند.
عقل: چون پرکشیدن فعل مخصوص پرندگان است، کسانی‌که این اصطلاح را می‌شنوند ذهن‌شان ناخودآگاه صحنه پرواز یک پرنده را به تصویر می‌کشد. پرنده‌ها اغلباً روی شاخه‌های درخت می‌نشینند و از همین رو ما فکر می‌کنیم که اگر قرار باشد چیزی پر بکشد، حتماً باید از شاخه‌ای به شاخه دیگر بپرد. نه دنیا شاخه است و نه ما شاخه دیگر داریم.
من: ولی من از مردن می‌ترسم. بیا موضوع را عوض کنیم. بیا بجای مرگ از دونالد ترامپ صحبت کنیم.
عقل: برعکس، من از دونالد ترامپ می‌ترسم. در مقایسه با دونالد مرگ موضوع بهتری هست.
من: آیا تو می‌دانی ما افغان‌ها چرا این‌قدر از مرگ و مرده می‌ترسیم؟
عقل: دلیل‌اش بی‌سلیقگی شما در مراسم تدفین است. کسی را که همین چند دقیقه قبل مثل خود شما بوده و مثل شما لباس بر تن داشته، یکباره لخت می‌کنید و به شکل چاکلیت در بین رخت سفید گره می‌زنید و در کنارش فریاد و هیاهو سر می‌دهید. هر کس باشد می‌ترسد.
من: ما چرا از مردن حرف می‌زنیم؟ گفتی دونالد ترامپ را دوست نداری. بسیار خوب. بیا از مراسم عروسی و جشن سال نو و عید حرف بزنیم. نمی‌خواهم شب در زیر لحاف من باران ببارد.
عقل: نترس، من از لحظه‌ی که وارد این خاک شده‌ام، احساس خفقان می‌کنم. نفس‌ام می‌گیرد. فکر می‌کنم من اینجا زنده نمی‌مانم. اگر در روزهای آینده قلب‌ام باز ایستاد و نتوانست خون را به مغزم پمپ کند و من قادر به نفس گرفتن نبودم، مرا مثل همین حالا که زنده هستم بغل کن، با همین لباس‌ها زیر خاک کن. من دیگر چیزی را حس نمی‌کنم. نه آه و ناله کن، نه بترس، نه دعا بخوان.
هرچند عقل می‌خواست موضوع مرگ را بیشتر کش دهد، اما من بحث احمدی‌نژاد و اشرف‌غنی و حامد‌کرزی را پیش کشیدم. از سیاست حرف زدم و از انتخابات آینده افغانستان. دیگر کم‌کم صبح می‌شد که موضوع کمیسیون انتخابات پیش آمد و من از طرح جدید آقای حکمتیار که برای کمیسیون انتخابات ارائه کرده است حرف ‌زدم. همین که اسم آقای حکمتیار را به زبان آوردم، دیدم سر عقل روی سینه‌اش آویزان شد. از شما چه پنهان، از اتاق فرار کردم و بیرون از اتاق فریاد کشیدم. چند نفر از محله آمدند و عقل را به دامنه‌ی کوه، دورتر از قبرستان مسلمان‌ها بردیم و دفن کردیم. عقل در روز دوم زندگی خود در افغانستان مرد. هرچند مدتی از مرگ عقل می‌گذرد، اما من هیچ‌گاه جرات نکرده‌ام در آن اتاق بروم. می‌ترسم. دارم به این فکر می‌کنم که چگونه دوباره به مسجد بروم و از آخند از ته دل معذرت بخواهم. نکند عقل را آه آخند کشته باشد. نکند من هم بمیریم.