آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۱ آذر ۱۳۹۶

حمید شریف

طنز روز


تکنسین دیوانه | یک | گلدان وایرلس


 

 

 

من یک تکنسین دیوانه‌ی دوره‌گردم که روزی چند نفر را ملاقات می‌کنم تا مشکلات کامپیوتری‌شان را حل کنم. گاهی وقتها این مشکلات، یادآوری نکات کوچکی است که آدمها خودشان هم می‌دانند اما حالش را ندارند آن را انجام دهند. گاهی وقتها هم نکات کمی پیچیده‌تری است که با کمی فکر یا جستجو می‌شود پیداشان کرد. اما باز هم حالش را ندارند. به ندرت هم مشتریانی دارم که مشکلات نسبتا پیچیده‌ای دارند و دانش حل کردنش را ندارند. در هر صورت من به طور کلی پول جهل و تنبلی مشتریانم را می‌خورم و روزی هفت بار قبل از خوردن این پول، دو زانو روبروی خداوند متعال نشسته و به درگاه او دعا می‌کنم و می‌گویم: خدایا شکر که مشتری‌های من را از ابلهان آفریدی. البته فکر نکنید ابله، حرف بدی است ها. ابدا. ابله یعنی مومن! کسی که اختیار کامپیوتر و مخلفاتش را دست یک دیوانه‌ی اخیرا کچل می‌دهد بیشتر از هرچیز به او #ایمان دارد.

 

امروز از خانم لورن پسورد وایرلس را خواستم تا لپ‌تاپش را به اینترنت وصل کنم.

گفت: صبر کن الان می‌آرم.

رفت و با یک گلدان صورتی رنگ برگشت.

گفتم: ببخشید پسورد وایرلس را می‌خوام.

گفت: می‌دونم…ایناهاش. چسبوندمش ته گلدون که کسی پیداش نکنه!

 

۷۴ ساله بود. تیز و خیلی خنده‌رو! من هرچه لورن دیدم که ۷۴ سال داشته و پسورد وایرلس را زیر گلدان صورتی چسبانده بوده، خیلی تیز و خنده‌رو هم بوده. خیلی!

 

 

مشتری بعدی، آقای آلن، یک جنتلمن سابق بود در خانه سالمندان. هنگام نفس کشیدن ریه‌هایش مثل قلیان دو سیب صدا می‌دادند. اما ریه‌های عکسی که از خودش به دیوار قاب کرده بود خیلی سالم و سر حال بودند. زنش سالها پیش مرده بود و هنوز سه حرف از اسمش جزو پسورد کامپیوتر مرد بودند. بی ای تی… شاید اسمش بتی بوده. اگر مرا به تولید قوانین بی‌معنی متهم نمی‌کنید باید بگویم اتفاقا هرچه آلن هم دیدم که بخشی از پسوردش، سه حرف از اسم یک مرده بوده، ریه‌اش صدای قلیان دوسیب می‌داده. اینها قوانین من‌درآوردی نیستند. طی این بیست سالی که کار کردم کشف‌شان کردم. از همین الان این قوانین را جایی یادداشت کنید که یک روز به دردتان می‌خورد. حداقل وقتی می‌خواهید اسباب‌کشی کنید و یک عالمه چیزهای دور ریختنی دارید، این قوانین را هم می‌توانید همراه آنها توی جوب بیاندازید!

 

کجا بودیم؟ اینترنت خانه سالمندان مثل ریه‌های آقای آلن ضعیف بود و دائم قطع می‌شد. فقط صدای قلیان نمی‌داد. اینجور وقتها ابتکار عمل را به دست می‌گیرم. دست کردم توی ذهنم، گلدان صورتی رنگ خانم لورن را برداشتم و پسورد وایرلس را وارد کردم. لپ‌تاپ آلن با سرعت به اینترنت وصل شد. آنقدر سریع، که همان کلیک اول با سر رفت توی دیوار فیسبوک یک عابر پیاده و نزدیک بود صادق زیباکلام را زیر بگیرد. کشید توی شانه خاکی و بعد از سه دور چرخیدن با صدای دلتننننگ وحشتناکی متوقف شد.

 

لورن با شنیدن سر و صدا، ‌سرش را چرخاند و دید جا تر است و گلدان صورتی نیست. به اولین کسی که شک کرد تکنسین کچلی بود که ساعتی پیش آنجا بود. خوشبختانه مرد کچل تکه‌ای از افکارش را روی صندلی آشپزخانه جا گذاشته بود. زن افکار تکنسین را دنبال کرد تا رسید به آسایشگاه. گلدان را از روی میز برداشت و همین‌که خواست از در خارج شود آلن با صدای بلند گفت: بتی، اون گلدون رو کجا می‌بری؟

 

لورن گفت: من بتی نیستم، این گلدان و پسورد زیرش، اینترنت وصل شده به اون و زندگی سنجاق‌شده به اون اینترنت هم مال منه. من اگه زن تو بودم الان فقط سه حرف از اسمم مونده بود که همونم می‌خواستی روزی چن بار زیر انگشتات له کنی! خونه من کیلومترها دورتر از اینجاست و اگه این یارو کچله امروز فضولی نکرده بود که از تو خیالاتش گلدون رو برای تو بیاره، من اصلا الان اینجا نبودم…

 

آلن آهی کشید و گفت: پس من چه کنم؟ بچه‌ها ممکنه امروز ایمیل بزنند.

 

لورن رو گرداند. آلن گفت: پس می‌شه لطفا…

 

لورن ادامه جمله مرد را نشنید. چون گلدان را برداشته و به تاخت از در بیرون زده بود…آلن ادامه داد: می‌شه لطفا وقتی داری می‌ری چراغ بالای سرم را هم روشن کنی؟

 

گفتم: بله، حتما…چراغ را روشن کردم. در را بستم و آلن را در قبر نسبتا مدرنش جا گذاشتم!