آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۵ آذر ۱۳۹۶

حمید شریف

طنز روز


تکنسین دیوانه | دو | کمونیست‌ها در لپ‌تاپ!


 

 

 

لیجیا کازوبرن همان جمله دوم تاکید می‌کند که هشتاد و یک سال دارد، سواد کامپیوتری درستی ندارد و لپ‌تاپ، اگر هم خراب شده به جهنم، عکس‌های داخلش را باید کپی کرد، که لابد اندازه هشتاد و یک سال، نه حالا بگو شصت سال تاریخ پشت آنهاست. شمرده و با اعتماد به نفس حرف می‌زند و مشکلش را که توضیح می‌دهد معلوم می‌شود آنقدرها هم بی‌سواد نیست. سر پیچ یکی از مکث‌ها، تکرارهای بی‌امانش را قطع می‌کنم و می‌گویم فاتحه لپ‌تاپ خوانده است. خودش حدس می‌زده که چنین شود. شما هم اگر یک پیرزن هشتاد و یک ساله باشید حتما می‌دانید که آنها، معمولا فاجعه را قبل از وقوع حدس می‌زنند. بس‌که تاریخ به سرشان آمده! تر و فرز از صندلی چرخ‌دارش بلند می‌شود و از محفظه زیر آن دو تا هارد دیسک بیرون می‌کشد:

 

بریزشون این تو.

 

هارد دیسک‌ها جایی بین دستهای ما روی کابلهایشان در هوا در حال تاب خوردن‌اند که تلفن زنگ می‌زند. بی‌امان. مثل تکرارهای خانمِ خانه. لیجیا، من را با هارد دیسکها و عکس‌های توی لپ‌تاپ تنها می‌گذارد. صندلی چرخ‌دار، جملاتش را به سمت دیگر خانه سُر می‌دهد. مولکول‌های هوا از جایشان بلند می‌شوند و لهجه غلیظ روسی فضای خانه را می‌انبارد. چند جمله رد و بدل می‌شود و تا می‌آیم لذت شنیدن یک زبان نامفهوم را بچشم، به انگلیسی اضافه می‌کند که تکنیسین کامپیوتر در خانه است و بقیه‌اش برای بعد.

 

بر می‌گردد سر وقت من. یک نصف صفحه آ-چهار توضیح می‌دهد که بگوید جوانی که آن ور خط بوده چه نسبتی با او دارد. آخر سر هم می‌گوید:
توضیحش سخته. به هر حال فامیلیم.

 

 

هر نسبتی هم داشته باشد با من و هارد دیسک و لپ‌تاپ نسبتی ندارد. ولی می‌خندم و حرفهایش را تحویل می‌گیرم. بعد یکباره چهره‌اش در هم می‌شود و می‌گوید:
این بچه وقتی هشت سال داشت پدرش رو از دست داد. کمونیست‌ها پدرش رو از طبقه پنجاه و چهارم ساختمون پرت کردند پایین!

 

کمی مکث می‌کند و چون تقریبا هیچ اثری در صورتم ندیده باز تکرار می‌کند:
طبقه پنجاه و چهارم. می‌فهمی؟ حق نداشتن این کار رو بکنن. سال نود و چهار، دیگه لیتوانی مستقل شده بود. چرا؟ حق نداشتن…

 

توی ذهنم سن پسر را حساب می‌کنم، چهار سال از چیزی که لیجیا گفته بود بزرگتر است. اگر سنش همان باشد که گفته چهار سال که کم کنیم می‌رسیم به ۱۹۹۰. یعنی همان حوالی اعلام استقلال لیتوانی. پس کمونیستها حق داشته‌اند مرد را از طبقه پنجاه و چهارم پرت کنند! شما اگر تاریخ را ورق بزنید می‌بینید هر فرقه، حکومت، سلسله یا حتی گونه‌ای از جانوران، حق داشته‌اند دم‌دمای انقراض دشمنان‌شان را از طبقه پنجاه و چهارم به پایین پرت کنند. البته الان دیگر ورق نزنید. مطلب از دهن می‌افتد!

 

 

مرضِ بازی کردن با اعدادم عود می‌کند. حالا تعداد طبقات ساختمان را با سن لیجیا جمع می‌زنم. می‌شود ۱۳۵. صد و سی‌پنج من را یاد ناصرالدین شاه خودمان می‌اندازد. نه فقط من، شما به هر تکنسین دیوانه دیگری مثل من بگویید ۱۳۵، بلافاصله می‌گوید ناصرالدین شاه! شاه شهید صدوسی‌پنج سال عمر با عزت کرد…نه نه صدوسی‌پنج سال سلطنت کرد…نه، پنجاه سال سلطنت کرد و صدوسی‌پنج تا دانشجو را بدون خشونت از طبقه پنجاه و چهارم خوابگاه پرت…اصلا قبله عالم وسط بلبشو بین این همه کمونیست چه می‌کنند؟! ها؟ ایشان قبله عالم نیستند. گاو مشدحسن‌اند؟ پس من سن پسر را هم از ۱۳۵ کم می‌کنم. باز هم شد ۱۰۹. بالاخره این بچه چند سالش شد؟ کسی از ثبت‌احوال حسن‌آباد اینجا نیست؟ ۱۰۹، هیچ سابقه‌ای ندارد. اصلا چنگی به دل نمی‌زند. حتی محسن رضایی را هم به یاد آدم نمی‌اندازد. عددبازی را ول می‌کنم. لیجیا هنوز دارد ور می‌زند. یک سره. یک نفر بیاید این را از برق بکشد. تا حالا سه مرتبه کمونیستها فامیلشان را از طبقه پنجاه و چهارم به پایین پرت کرده‌اند. ای آقا، این بینوا اینقدر پرت شد چیزی ازش باقی نماند. حالا این میّت را چطور در ورق‌های تاریخ کفن و دفن کنیم؟ کمونیستها خسته و عرق‌ریزان دارند نعش فامیل لیجیا را برای بار چهارم کول می‌کنند که به بالای ساختمان ببرند. هارد دیسکها غلغله جمعیتند. زنها و مردهای توی هارد دیسک هم‌دیگر را هل می‌دهند، یک بچه زمین می‌خورد و فوری بلند می‌شود. کمونیستها داخل لپ‌تاپ از پشت سر جمعیت به تاخت می‌دوند. عددِ روی صفحه ۹۸ درصد را نشان می دهد. آخرین عکسهای توی لپ‌تاپ دوان دوان خودشان را به هارد دیسک می‌رسانند. ۹۹…۱۰۰ و تمام!

 

تمام شد. حالا می‌تونی لپ تاپ رو بندازی دور.

 

 

لیجیا تشکر می‌کند و مثل بقیه حرفهایش هی تشکرش را تکرار می‌کند. هفده بار…هجده بار…نمی‌دانم. لپ‌تاپ را می‌بندم و کمونیستهای توی لپ‌تاپ را در حالی که لب ورچیده‌اند به حال خودشان رها می‌کنم!