آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۱ آبان ۱۳۹۶

سخیداد هاتف

طنز افغانستان


کتابچه‌ی عقلاطون | هشتاد و هفتم | تاریخ مختصر لویه جرگه در شیرآباد


 

 

در دوران قدیم افغان‌ها مشکلات خود را حل نمی‌کردند. می‌گذاشتند که مشکلات خوب زور خود را بزنند و سرانجام در اوج شرمندگی خودشان حل شوند. این رویکرد موثری بود. بسیاری از مشکلات می‌دانستند که افغان‌ها حل‌شان نمی‌کنند. به همین خاطر اصلا وارد زندگی افغان‌ها نمی‌شدند.
اما از جایی به بعد، افغان‌ها متوجه شدند که مشکلات با آنان قهر کرده‌اند و قریب است مملکت با کسرِ مشکل رو به رو شود. از هرکس می‌پرسیدید که مشکلی دارد، جواب می‌داد:
“نه، هیچ مشکلی ندارم. بُزمان شیر می‌دهد”.
زندگی بسیار ملال آور شده بود. همه احساس سرافکندگی می‌کردند. بالاخره فکر بکری به ذهن یکی از خلاق‌ترین افراد جامعه رسید ( این که از کجا رسید هنوز مورد بحث است):
آن فرد عین الحق نام داشت و هفتاد و هفت ساله بود. مدت‌ها بود که مردم به خانه‌اش رفت و آمد داشتند و از او می‌خواستند که مشکل یا مشکلاتی ایجاد کند تا مردم به حل‌شان همت بگمارند. عین الحق هر چه فکر می‌کرد فکرش به جایی نمی‌رسید. از این جهت خود را ملامت می‌کرد. شب‌ها دست‌های خود را به درگاه قادر متعال بالا می‌کرد و از او می‌خواست که مقداری مشکل از آسمان بفرستد. سرانجام، شبی مردم را در خانه‌ی خود دعوت کرد و مژده داد که چاره‌یی یافته است. به مردم پیش‌نهاد داد که بروند و خانه‌های خود را خراب کنند. مردم ابتدا شاک خوردند. بعد یک صدا گفتند:
” بابای عزیز، اگر خانه‌های خود را خراب کنیم، در کجا زندگی کنیم؟ کجا بخوابیم؟”.
عین الحق بابا گفت:
” خاک بر سر بی‌مغزتان! خوب، مشکل یعنی همین دیگر. مگر شما نبودید که می‌گفتید از دست ِ بی‌مشکلی مردیم؟ نمی‌گفتید مشکل می‌خواهیم که حل‌اش کنیم؟ بروید خانه‌های‌تان را خراب کنید. دو ماه بعد زمستان می‌رسد و شما مجبور می‌شوید مشکل بی‌خانگی‌تان را حل کنید”.
مردم افغان که این را شنیدند ناگهان متوجه شدند که چه حکمت عظیمی در این پیش‌نهاد نهفته است. این است که با چشمان گریان بر پای عین الحق بابا افتادند و از او تمنا کردند که عفوشان نماید. عین الحقق بابا دست مرحمت بر سر آنان کشید و گفت:
” من به زودی از میان شما می‌روم و به دیار باقی می‌شتابم. پس از من مشکلات خود را از طریق یک مجلس بزرگ قومی ایجاد نمایید و در حل آن مشکلات نیز از همان طریق اقدام کنید”.
همه‌ی مردم با چشمان گریان و ریش‌های آب‌چکان به‌سوی خانه‌های خود شتافتند و بیل و کلنگ برداشتند و شروع کردند به خراب کردن خانه‌های خود. در ظرف دو روز دیگر خانه‌ای نماند که با خاک یکسان نشده باشد. این روش کار داد. چون هنوز دو ماه نگذشته بود که هوا سرد شد و مردم در کمال شگفتی متوجه شدند که خانه‌های خود را خراب کرده‌اند و هیچ سرپناهی برای فرار از سرمای سوزان زمستان ندارند. گفتند چه کار کنیم؟ همه تصمیم گرفتند که دو باره نزد عین الحق بابا بروند. اما دریغا که وقتی به خانه‌ی عین الحق بابا رسیدند، دیدند که کبوتر روح از قفس ایشان پریده. همه واویلا گفتند و بر سر خود زدند. بعد گفتند حالا چه‌کار کنیم؟ یکی از پیران ِ باتجربه و خوشنام و خردمند پیش‌نهاد داد که همه یکدیگر را بزنند. زدن شروع شد. مردم چنان همدیگر را زدند که هیچ سر و دست و پایی سالم نماند. اما مشکل خانه و سرپناه حل نشد. آن پیر خردمند – که کمی تعجب کرده بود- همه را دعوت به آرامش کرد و گفت:
” یادتان هست که مرحوم عین الحق بابا گفته بود همیشه مشکلات‌تان را از طریق یک مجلس بزرگ قومی حل کنید؟ بیایید یک لویه جرگه یا مجلس بزرگ تشکیل بدهیم و برای مشکلات خود راه حلی پیدا کنیم”.
در لویه جرگه‌ی مذکور بر این تصمیم توافق کردند که همان خانه‌هایی را که خراب کرده بودند دو باره بسازند. همه صلوات گفتند. اما چون هوا خیلی سرد بود و اعصاب‌ها را نازک کرده بود، ناگهان همه دو باره به جان هم افتادند و باز همدیگر را به‌شدت لت و کوب کردند. بعد از لت و کوب لویه جرگه‌ی دوم را تشکیل دادند و تاکید کردند که بهترین کار همان دوباره ساختن خانه‌های خراب شده است. این است که متفرق شدند و آستین‌ها را بالا زدند و شروع کردن به ساختن خانه. خداوند متعال که دید همه چیز رو به راه است، یعنی هم هوا سرد است و هم مردم بی‌خانه‌اند و هم همگان شروع کرده‌اند به خانه سازی، با خود گفت:
” و از شما کسانی‌اند که چون مشکلی داشته باشند به حل آن همت می‌گمارند. پس شما را به عذابی الیم مژده می‌دهم”.
و هوا را چنان گرم کرد که گرمی کراچی پاکستان پیش‌اش خط ِ بینی می‌کشید. همه دست از ساختن خانه کشیدند و چون اعصاب‌شان از دست گرمی خیلی نازک شده بود، به جان هم افتادند و سر و دست و دندان و پا و کمر همدیگر را شکستند و بلافاصله لویه جرگه‌ی سوم را تشکیل دادند و تعهد سپردند که تا هوا دوباره سرد نشود، جریان ساختن خانه را از سر نگیرند…
و این چنین بود که لویه جرگه، یا مجلس بزرگی قومی برای حل مشکلات، در افغانستان پا گرفت و به یکی از بزرگ‌ترین افتخارات و دست آوردهای ملت شریف ما تبدیل شد.