آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۳ آبان ۱۳۹۶

سخیداد هاتف

طنز افغانستان


کتابچه‌ی عقلاطون| هشتاد و هشتم | منظومه‌ی شمسی شیطان


 

 

 

 

اخیرا هفت‌ها تن از علما و طلاب متدین در شهر هرات دست به تظاهرات زدند. اما چون دیدند تنها دست زدن به تظاهرات نتیجه‌ی چندانی ندارد، پا نیز به تظاهرات زدند و در خیابان‌ها و کوچه‌ها سرازیر شدند. این علما و طلاب به برنامه‌ی” ستاره‌ی افغان” (مسابقه‌ی آوازخوانی) اعتراض داشتند و از دولت و مردم شهیدپرور افغانستان می‌خواستند که هرچه زودتر بساط این برنامه را جمع کنند.

 

من برای این‌که روایت دست اولی از این تظاهرات به خوانندگان حلزون عرضه کنم، گفت و گویی کردم با مولوی مهیب الرحمن. مولوی مهیب الرحمن رهبری این تظاهرات را بر عهده داشت.

 

من: مولوی صاحب سلام.

 

مولوی مهیب الرحمن: السلام علیکم و علی رسول الکریم و علی آله و اصحابه طاهرین.

 

من: مولوی صاحب، شما چرا ستاره‌ی افغان را “ستاره‌ی شیطان” می‌گویید و علت مخالفت‌تان با این برنامه چیست؟

 

مولوی مهیب الرحمن: بسم الله الرحمن الرحیم. در غزوه‌ی احد که دندان مبارک رسول خدا صلی الله علیه و سلم شهید گردیدند، صحابه به آن حضرت گفتند که جنگ خطرناک شده و باید به مدینه برگردیم. اما آن حضرت قبول نکرد. شما ببینید که حتا در آن شرایط سخت رسول ِ مبارک از رسالت خود عقب نشینی نکرد.

 

من: جناب مولوی، سوال من این بود که دلیل مخالفت شما با برنامه‌ی ستاره‌ی افغان چیست.

 

مولوی مهیب الرحمن: حضرت ابومشغوف بن سعد کوفی از پدر خود سعد ابن قینقاغ کوفی روایت می‌کند که روزی حضرت خالد بن ولید سردار اسلام در زیر درخت خرمایی نشسته بود و برگ خرمایی را در دهان خود گذاشته بود. مسلمانان پریشان شدند و نزد حضرت سلمان پارسی رفتند و ماجرا را برای او نقل کردند. حضرت سلمان گفت وای بر ما! من خودم از رسول مبارک شنیدم که روزی که خالد بن ولید برگ خرما را در دهان خود بگذارد و زیر درخت خرما بنشیند، امت من به سی و هفت فرقه تقسیم خواهد شد.

 

من: مولوی صاحب، شما دیروز تظاهرات کردید و به برنامه‌ی ستاره‌ی افغان اعتراض داشتید. چه چیزی در این برنامه برای شما قابل قبول نیست؟

 

مولوی مهیب الرحمن: در صحیح بخاری آمده که یک مرد مومن در طول عمر خود به هشتاد و پنج آفت مبتلا می‌شود. اول، آفت ِ کاهلی در نماز. دوم، آفت ِ…

 

من: معذرت می‌خواهم مولوی صاحب، شما دختر دارید؟

 

مولوی: گم شو کافر بی‌ناموس. تو کی هستی که درباره‌ی دختر من سوال می‌کنی؟

 

من: بسیار معذرت می‌خواهم. فقط می‌خواستم بدانم که شما هستید و صدای مرا می‌شنوید.

 

مولوی مهیب الرحمن: من الحمدالله دختر ندارم. هفت پسر دارم و دیروز همه شان در تظاهرات شرکت کرده بودند…

 

من: اها تظاهرات گفتید. علت این تظاهرات شما چه بود؟

 

مولوی مهیب الرحمن: رسول مبارک به حضرت علی رضی الله عنه گفت که بعد از من یک میمون در شام خود را خلیفه‌ی مسلمانان می‌خواند و با فرزندان تو خصومت می‌نماید. ام المومنین عایشه رضی الله عنها وقتی این سخن پیامبر را شنید به سختی گریخت…

 

من: مولوی صاحب، گریخت یا گریست؟
مولوی مهیب الرحمن: در کتاب گریخت نوشته شده ولی ما می‌فهمیم که گریست است.

 

من: مولوی صاحب، سوال من به‌طور مشخص در مورد ستاره‌ی افغان است که شما آن را ستاره‌ی شیطان می‌خوانید.

 

مولوی مهیب الرحمن: در سال پنجم هجرت مسلمانان نزد رسول مبارک رفتند و…

 

من: جناب مولوی، بیایید از این مساله بگذریم. ما از موسسه‌ی هالندی “هنر برای توسعه” مقداری پول دریافت کرده‌ایم.

 

مولوی مهیب الرحمن: برای چه؟ چه‌ مقدار پول؟

 

من: این موسسه برای ما چهار صد و پنجاه هزار یورو داده و از ما خواسته که آن را برای برنامه‌های هنری مصرف کنیم. شرطی که این موسسه گذاشته این است که برای پرهیز از ایجاد تنش در جامعه‌ی سنتی افغانستان این پروژه باید زیر نظر یک مولوی سرشناس اجرا شود.

 

مولوی مهیب الرحمن: ما با این پروژه هیچ مخالفتی نداریم. پدر من مرحوم مولوی قریب الرحمن شصت سال پیش با یک دانشمند هالندی به نام داکتر ادمونسن رفیق بود. داکتر ادمونسن خوب هارمونیه می‌نواخت. من در آن‌وقت کوچک بودم و در مجلس داکتر ادمونسن توله می‌زدم. مردم هالند مردم خوبی هستند. من به دختر کلانم می‌گویم که این پروژه‌ی هنری شما را در بین خانم‌ها اجرا کند. خودم هم به حیث سرپرست پروژه در خدمت شما هستم.

 

من: مولوی صاحب، شما گفتید که دختر ندارید.

 

مولوی مهیب الرحمن: هههههههه. دختر ندارم واقعا. صفیه و محموده حالی چهل و پنج و چهل هفت ساله‌اند. دختر که چیز دیگر است. دختر به کسی گفته می‌شود که مثل گل باشد. هی‌هی! دختر. شانزده باشد، هفده باشد، هجده باشد. مثل گل. دختر دختر است. دختر. دختر. همو غنچه‌ی تازه را دیده‌ای؟ فقط گل واری. وای. هههههههههه.

 

من: مولوی صاحب، شما حاضرید این پروژه را نظارت کنید؟

 

مولوی مهیب الرحمن: بلی بلی بلی بلی بلی، چرا نه؟ در اسلام هنر گرامی داشته می‌شود. حضرت رسول مبارک هر صبح به آواز دلنشین پرندگان گوش می‌داد و لذت می‌برد. به یاران خود می‌گفت که موسیقی غذای روح است. بعدها دیگران این جمله را به دانشمندان غربی نسبت دادند.

 

من: البته پروژه‌ی ما در زمینه‌ی موسیقی نیست. نقاشی و مجسمه‌سازی است.

 

مولوی مهیب الرحمان: چه فرق می‌کند؟ هنر هنر است. حضرت رسول مبارک نقاشی را خیلی دوست داشت. مصعب ابن خیطول بصری نقاش مخصوص دربار رسول مبارک بود.

 

من: البته قرار این شده که ما یکی از علمای بزرگ را پیدا کنیم، کسی در حد شما، که به صورت داوطلبانه و بدون معاش این پروژه را نظارت کند…

 

مولوی مهیب الرحمان: روزی ام‌المومنین پارچه‌یی را آورد که بر آن گل و بلبل نقش شده بودند. حضرت رسول مبارک روی خود را گرداند و از نگاه کردن به آن پارچه ابا ورزید. ام‌المومنین علت را جویا شد. حضرت رسول مبارک فرمود: به خدا قسم دو گروه پیش از دیگران به جهنم وارد می‌شوند. یکی آوازخوانان و دیگری نقاشان.

 

من: مولوی صاحب، بگذارید…

 

مولوی مهیب الرحمن: در کتاب صحیح بخاری آمده که…