آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۹ مهر ۱۳۹۶

سخیداد هاتف

طنز افغانستان


کتابچه‌ی عقلاطون| هشتاد و ششم | ترمینولوژی با تخفیف


 

 

در افغانستان هر کس که در حوزه‌های دیگر زندگی سرش به سنگ خورد و ناکام شد، شروع می‌کند به نوشتن تاریخ. اگر در تاریخ نگاری هم توفیقی نیافت، می‌رود به حوزه‌ی تصحیح ترمینولوژی ملی و همانجا می‌ماند.
یکی از دوستان ما گلبدین نام داشت ( با آن گلبدین حکمتیار مشهور که از رهبران جهادی افغانستان است فرق دارد). معمار بود. برای مردم خانه می‌ساخت. خانه‌های خیلی مقبول هم می‌ساخت. کار و بارش عالی بود. آن قدر مشتری و خواهان داشت که مردم را به نوبت می‌گذاشت. در یکی از زمستان‌های سرد، گلبدین بیمار شد و به پیشاور پاکستان رفت. طبیبان پاکستانی معالجه‌اش کردند. گلبدین می‌خواست به افغانستان برگردد. اما یکی از خویشاوندان‌اش به او گفت:
” گلبدین جان، یک عمر تابستان‌ها زحمت کشیدی و زمستان‌ها زکام و سرفه کردی. همین زمستان در پیشاور بمان. هوا ملایم است و به جانت خوب می‌نشیند”.
گلبدین در پیشاور ماند. در آن وقت این گلبدین دیگر، رهبر جهادی، هم در پیشاور بود. از قضا گلبدین ما نماز مغرب خود را در مسجد بزرگی به‌جا می‌آورد که در کنار مسافرخانه‌ی محل اقامت او قرار داشت. هر شام به آنجا می‌رفت و پای منبر مولوی اعجازالحق شینواری می‌نشست. بهار که شد، گلبدین به وطن برنگشت. همه گفتند خیر باشد. حتما آب و هوای پیشاور را پسندیده و می‌خواهد مدتی دیگر نیز در آنجا استراحت کند. اما چند ماه که گذشت، خبر آمد که گلبدین در پیشاور بر روی زنان و دختران بی‌حجاب تیزاب می‌پاشد و خواهان سرنگونی رژیم سفاک کابل شده است.
گلبدین چند سال بر روی دختران و زنان تیزاب انداخت. بعد از این کار خسته شد و پروژه‌ی محو کردن کمونیسم از عرصه‌ی حیات را روی دست گرفت. بعد خواهان محاکمه‌ی امریکا در یک دادگاه صالح اسلامی شد. بعد در گوشه‌ی یکی از بازارهای غزنی دکان مرغ فروشی باز کرد. بعد غرفه‌یی باز کرد با نام ” گلبدین موبایل سازی” و به ترمیم موبایل‌های خراب شده پرداخت. بعد در دولت جدید کاندیدای پارلمان افغانستان شد و رای نیاورد… آخر که دید هیچ کدام از این کارها فایده ای ندارد، فکر بدیعی به سرش زد و با خود گفت:
” چه‌طور است چندی از تلاش برای زندگی شخصی خود دست بردارم و برای این وطن کاری بکنم”.
این است که شبی میهمانی بزرگی ترتیب داد و از هفتاد- هشتاد نفر از افراد با سابقه دعوت کرد که بیایند و در مورد طرح جدید او نظر و مشوره بدهند. بعد از صرف غذا و چای، گلبدین رو به میهمانان خود کرد و گفت:
” برادران عزیز ( هیچ خواهری دعوت نشده بود)،
واضح و مبرهن است که فرهنگ عزیز و والای وطن ما از چهار سو مورد تاخت و تاز اجانب قرار گرفته و روز به روز ضعیف‌تر می‌شود. بر همگان روشن است که زبان شیرین دری ما یک زبان غنی می‌باشد اما در کمال تاسف نسل جوان ما از این زبان شیرین به سرعت فاصله می‌گیرد. ما وظیفه‌ی دینی و وجدانی و ملی داریم که برای حفاظت از لسان و ثقافت و کولتور خود از هیچ نوع سعی و تلاش دریغ نورزیم. این جانب تصمیم گرفته‌ام که یک حرکت بی‌سابقه را برای حفاظت از ترمینولوژی عنعنوی این آب و خاک به جریان بیندازم و برای اولین بار با حمایت شما و توکل بر خداوند عظیم الشان به اصلاح ترمینولوژی ملی‌مان همت نمایم”.
سخنان گلبدین که تمام شد، همه‌ی آن هفتاد- هشتاد میهمان هِررررررر خندیدند. گلبدین با کمی ناراحتی و تعجب پرسید:
” چرا می‌خندید؟ این ابتکار وطن دوستانه‌ی من خنده دارد؟”.
محمد عظیم نفاخ که بیشتر از همه می‌خندید گفت:
” ببین گلبدین خان، خودت می‌گویی‌ که واضح و مبرهن است و بر همگان روشن است. فکر کردی ما هفتاد- هشتاد نفر که این جا آمده‌ایم چه‌کار می کنیم؟ کار ما همین است. همین اصلاح ترمینولوژی ملی. ابتکار گفتی؟ خخخخخخخخخخ. ما پانزده سال است که همین کار را می‌کنیم. آن دوست ما را که نزدیک تفدانی نشسته می‌بینی؟ شمس جان است. سیزده سال است که سر علامت مفعولی”را” کار می‌کند. شمس می‌گوید را ایرانی است و ما باید آن را از زبان دری دور بیندازیم. این برادر که پیش کلکین نشسته مستری سید سلیم گیلانی است. سر اسم غذاها کار می‌کند. می‌گوید استفاده از کلمه‌ی کباب توهین به کولتور آریایی ماست. باید کباب را آتشسپوختینه بگوییم. همه‌ی این برادران سر اصلاح ترمینولوژی کار می‌کنند”.
گلبدین بعد از شنیدن سخنان آقای نفاخ به چرت عمیقی رفت. آنگاه سر خود را بلند کرد و گفت:
” در این دور و بر ما و شما کسی دکان تعمیر موبایل دارد؟ من که ندیده‌ام”.
یکی از حاضران گفت:
” از همین خانه‌ی شما تا آخر کوچه سه دکان تعمیر موبایل هست”.
گلبدین گفت:
” راستی زن‌های کابل چه قدر بی‌حجاب شده‌اند. باید مردم کاری بکنند”.