آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۷ آبان ۱۳۹۶

موسی ظفر

طنز افغانستان


زاغ‌نامه کابل | چهلم | عقل در افغانستان (قسمت چهارم: نیرنگ عقل)


 

ساعت چهار صبح روز بعد پدرم مرا از خواب بیدار کرد. ازش علت این شکنجه را پرسیدم، گفت باید نماز صبح را در مسجد بخوانیم و همانجا از آخند معذرت‌خواهی کنم. هرچه روش مذاکره و مفاهمه بلد بودم به کار انداختم تا این معذرت‌خواهی را تا ساعت ده قبل‌ازظهر به تعویق بیاندازم، خللی در تصمیم پدرم وارد نشد. بالاخره سر و دستم را آب کشیدم و آماده رفتن شدم. پدرم همین که متوجه شد من همراه ندارم، ازم پرسید، “عقل کجاست”. گفتم عقل خواب است. دست‌اش را به‌شکل سلام هتلری با یک کمی زاویه متفاوت بالا برد و داد زد، “زمانی‌که بر آخند پخ می‌زدید سر شما دو نفر در کون یکدیگر بود، حالا می‌خواهی تنها بروی؟” خلاصه هرچه گفتم مهمان است و بار اول است اشتباه می‌کند و زشت است این‌گونه تحقیر‌ش کنیم، پدر دست خود را پایین نیاورد. مجبور شدم سراغ عقل بروم.
من: عقل جان! برخیز چاشت شده.
عقل: ولی ساعت هنوز چهار و ده دقیقه صبح است. چاشت ساعت دوازده ظهر است.
من: نه. چاشت والدین افغانستانی از سه شب شروع می‌شود.
عقل: خوب است من پدرمادر افغانستانی ندارم. برایت متاسفم. برو به کارت برس.
من: ببین عزیز، حرف چیز دیگر است. یادت است دیروز بر حرف ملا خندیده‌ بودیم؟ حالا پدرم می‌گوید من و تو باید به مسجد برویم و از آخند معذرت‌خواهی کنیم.
عقل: عزیزم، اصلاً حوصله خندیدن ندارم. بعداً وقتی قهوه نوشیدم و سازم کوک شد، تو جوک بگو من می‌خندم. هرچه بی‌مزه هم باشد قول می‌دهم بلند بخندم.
من: پدرم بیرون از خانه منتظر من و توست. دو دقیقه دیگر آماده نباشی هر دو بدبخت‌ایم.
عقل بدون اینکه یک کلمه دیگر بر زبان بیاورد از جایش پرید و آماده رفتن شد. تعجب کردم. گفتم، “تو که تاحال حاضر به شنیدن حرف من نبودی، چگونه یکباره حاضر به رفتن شدی”. هیچی نگفت. هر سه نفر به‌طرف مسجد حرکت کردیم. با همدیگر حرف نمی‌زدیم. برای اینکه یخ این فضای نیمه‌جنگی آب شود، سرم را بیخ گوش عقل بردم و گفتم، “تقصیر من است که بخاطر پدرم تو را وادار به این کار کردم، حتماً جبران می‌کنم”. عقل همچنان خاموش بود. داخل مسجد شدیم. پشت آخند طرف ما بود. پدرم رفت پیش آخند زانو زد و با صدای آهسته از حضور ما دو نفر خبر داد. پس از حدود یک دقیقه پدر با دست اشاره کرد که نزدیک برویم و پوزش بطلبیم. هر دو پیش رفتیم و عقل قبل از من لب به سخن گشود.
عقل: سلام حاجی آقا، من و رفیقم از صمیم قلب از شما معذرت می‌خواهیم. اشتباه از ما بود. دیروز که شما از مجلس تشریف بردید، من سری به انترنت زدم و دریافتم که واقعاً میتروی کشور دانمارک از روی سوره عنکبوت ساخته شده. نه تنها این، که میدان‌هوایی هیتروی لندن نیز از بااستفاده از فناوری سوره مریم ساخته شده. حتی درمورد شما علمای عظام جستجو کردم. نوشته بود از روی سوره بقره ساخته شده‌اید. امیدوارم بی‌خبری ما را به بزرگی‌تان ببخشید. ما سگ شما هستیم.
آخند: خداوند شما را هزار مراتبه لعععنت کند. شما قعصد معذرت‌خواهی ندارید. شما دارید علما را توهعین می‌کنید.
آخند توقع داشت که پدرم از حرف او برآشفته شود و ما را سرزنش کند، اما بیچاره پدر با کمال معصومیت به آخند گفت، “حاجی آقا، این بیچاره گفت که سگ‌ات هستیم. بده دست خود را که ببوسد. بچه من بخاطر احترامی که به من دارد پیش شما آمده. اگرنه جوان‌های این زمانه دور از جان شما آخند را آدم هم حساب نمی‌کند.”
چیزی نمانده بود که آخند منفجر شود. از بس عصبانی بود، یادش رفت وسط هر کلمه “ع” اضافی رد کند. با چهار انگشت به طرف عقل اشاره می‌کرد و داد می‌زد، “تمام‌اش از دست این است. از کجا آمده این جنس نجس؟ اگر این کثافت اینجا بماند تا یک‌ماه دیگر هیچ کسی به مسجد برای نماز خواندن نمی‌آید. تف بر صورت این جنس کافر.”
تیر عقل به هدف خورده بود. آخند از بی‌سوادی پدرم استفاده کرده بود و می‌خواست ما را حقیر کند. عقل با استفاده از همان نیرنگ دل پدر را بدست آورده بود و حالا این آخند بود که حقیر می‌شد. پدر وقتی دید آخند قصد بخشش ندارد و معذرت‌خواهی ما نتیجه برعکس داد، با تندی از ما خواست تا مسجد را ترک کنیم.
در برگشت من ته دلم خیلی خوشحال بودم، زیرا عقل توانسته بود از حق من و خودش دفاع کند. آهسته برایش گفتم، “عجب خری بودی تو. پدر نفهمید ولی من فهمیدم تو به آخند گاو گفتی. خیلی خوشحالم که تو را از هالند با خودم آوردم.” عقل آه سردی کشید و گفت، “زیاد قند آب نکن. من که افغانستان را دیده‌ام اینجا جنس من کارایی ندارد. امروز اگر گیلاسی هم از دست پدرت به زمین بیافتد و بشکند، آن را نشانه نفرین خدا و آخند می‌داند و بدبختی من و تو دوباره آغاز می‌شود. تا شب منتظر باش، ببینیم چه می‌شود.”
ادامه دارد