آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۶ مهر ۱۳۹۶

موسی ظفر

طنز افغانستان


زاغ‌نامه کابل | سی‌وهفتم | عقل در افغانستان (قسمت اول: قاچاق عقل)


 

 

افغانستان از معدود کشورهای جهان است که در آن تولید، توسعه، تجارت، ذخیره و استفاده از عقل براساس قانون منع است. کسی که عقل داشته باشد نمی‌تواند در این کشور راحت زندگی کند. صاحبان عقل باید هزینه‌های سنگینی بابت زندگی در میهن مردان غیور بپردازند. چند سال قبل من به اشتباه یک مقدار عقل از هالند با خود آوردم، به دردسر عجیبی افتادم.
وقتی درس‌های ما در دانشگاه لیدن در هالند تمام شد، رئیس دانشگاه گفت که به فارغین دانشگاه، مخصوصاً آنهایی‌که با نمرات عالی کامیاب شده‌اند یک مقدار عقل جایزه می‌دهند. شوربختانه من در امتحان نمره خوب گرفته بودم و یکی از این جوایز به من تعلق گرفت. اولین بار بود که عقل را بدست می‌گرفتم. به‌نظرم یک شئی سنگین و ظریف آمد. همان چند روز آخر که در هالند بودم ازش استفاده کردم، دیدم زندگی را خیلی راحت می‌سازد. با عقل می‌توانستم درست تصمیم بگیرم، درست کار کنم، درست بیاندیشم و حتی گاهی ازش درآمد داشته باشم. با خود گفتم، این را باید به افغانستان ببرم. گفتم، هم خودم استفاده می‌کنم، هم گاهی به کسانی دیگر قرض می‌دهم تا بتوانند با استفاده از آن خودشان را از فلاکت و بدبختی نجات دهند.
از آنجا که عقل جنس ظریف است، در کنار سه تا مبایل آیفون با احتیاط داخل کارتن گذاشتم و داخل چمدان جا به‌جا کردم تا آسیب نبیند. در داخل طیاره همه‌اش به این فکر بودم که وقتی خانه رسیدم چگونه با نشان دادن عقل پدر و مادرم را سورپرایز کنم؛ چگونه آن را با خودم به مجلس ببرم و در اجتماع ازش استفاده کنم و چطور برای خودم زندگی خوب بسازم. طیاره به کابل رسید. برخلاف جاهای دیگر که وقتی طیاره نشست می‌کند، خدمه می‌گوید، لطفاً قبل از پیاده شدن مطمئن شوید که اسباب خود را جا نگذاشته‌اید، در کابل خدمه اعلان کرد، “لطفاً قبل از پیاده شدن اسباب مسافرین دیگر را به خودشان برگردانید و فقط لوازم خودتان را بگیرید”. با خیال راحت از طیاره پایین شدم و سوت زنان بسوی “بخش تسلیمی بگاژ” رفتم. نیم ساعت این پا و آن پا شدم ولی چمدان من نیامد.
پس از آنکه همه مسافرین رفتند، به غرفه پولیس رفتم و از مفقود شدن چمدان‌ام گزارش دادم. پولیس چمدان سیاه مرا در گوشه غرفه گذاشته بود. با انگشت اشاره کرد و پرسید، “ای بیک از توست، بچیم؟” گفتم، بله پدر جان.
پولیس: داخل‌اش چیست؟
من: چیز خاصی نیست، صاحب. لباس‌هایم است با دو پاکت چاکلیت، سه مبایل آیفون، یک کمی عقل و دو-سه کتاب.
پولیس: جنس خارجی قاچاق می‌کنی، هه؟ بازش کن.
من (درحالیکه رمز قفل چمدان را می‌زنم): قاچاق که نمی‌کنم، صاحب. سه مبایل است. یکی برای برادرم، یکی برای خواهرم، یکی برای یازنه جان‌ام آورده‌ام. تحفه است.
پولیس: مبایل را کی ازت پرسید؟ مبایل را که خوب کردی آوردی. منظور من این جنس دیگر است. عقل.
وقتی چمدان را باز کردم، دیدم نه چاکلیت است، نه مبایل. عقل بیچاره را از بین شورت و جوراب بیرون آوردم و با لحن اعتراضیه به پلیس گفتم، “ببخشید آقای پولیس، من در داخل بیک‌ سه تا مبایل آیفون داشتم. فکر کنم کسی لوازم داخل بیک را دست زده”.
پولیس: یعنی به‌نظرت ما دزد هستیم؟ ای نظام دزد است؟ حال که خودت سر قاچاق گیر آمدی، می‌خواهی بهانه بیاری که چاکلیت‌ات گم شده، ها؟
من: چاکلیت نبود، آیفون بود.
پولیس: ببین که دروغ میگی. اول گفتی چاکلیت‌ام گم شده، حالی میگی آیفون‌ات را ما دزدیده‌ایم. او بچه سردار! بیا با ای لوده‌ی بی‌عقل گپ بزن.
سردار، پولیس تنومند با کلاه پیک‌دار که ظاهر خیلی بزن بهادر داشت به‌محض ورود حکم مرا صادر کرد: بچیم، با ای‌طور نفرها گپ نزن. ببر یک شش ماه بندی کن که هوش به سرش بیاید. بیار ولچک بزن.
من: سردار صاحب، من در بیک خود نه مبایل آیفون داشتم، نه چاکلیت. اگر داشتم و کسی گرفته، نوش جان‌اش. بندی نکنید که بدبخت می‌شم. حالا چطور؟ اجازه است بروم؟
سردار: با جنس قاچاقی می‌خواهی خانه بروی؟ فکر کردی مملکت خر‌هاست؟ دست‌هایت را پیش رویت جوره کن. هله!
در این حال پولیس اولی به من نزدیک شد و به گوش من گفت: بیادر! آمر صاحب آدم بدی نیست. یک چیزی بده که راضی شود، آرام خانه برو.
من: آقای پولیس، من چهار سال کامل در بهترین دانشگاه دنیا درس خوانده‌ام. صاحب عقل هستم. حتی اگر بخواهم به شما رشوت بدهم، عقل‌ام اجازه نمی‌دهد.
پولیس: تو اگر عقل می‌داشتی در افغانستان عقل نمی‌آوردی. اگر یک ذره عقل می‌داشتی، یک چیزی به آمر صاحب می‌دادی و خانه می‌رفتی. عقل که نبود جان به عذاب است. بچه‌ها! بیایید این پروفیسور را پیش قومندان صاحب ببرید. بسیار گپ‌های خارجی می‌زند.
و پس از چند دقیقه دو نفر پولیس آمدند، مرا دستبند زدند و با وسایل‌ام به طرف دفتر قومندان میدان هوایی بردند….
(ادامه دارد)