آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲۸ مهر ۱۳۹۶

موسی ظفر

طنز افغانستان


زاغ‌نامه کابل | سی‌وهشتم | عقل در افغانستان (قسمت دوم: اولین شکست عقل)


 

 

در کشوری که عقل کارایی و استفاده نداشته باشد، توقع انصاف حتی از منصف‌ترین مقام بی‌انصافی است. من توقع داشتم رئیس پولیس میدان‌هوایی به داد من برسد و حق مرا از حلقوم شیرهای میدانی بیرون کند. توقع‌ام عبث و بی‌جا بود. در دفتر رئیس مرد کوتوله با شانه‌های پهن و موهای کم‌پشت، ملبس به لباس نظامی روی مبلمان نشسته بود و کتاب می‌خواند. آهن‌پاره‌های زیادی پیش سینه‌اش آویزان بود. عساکر پولیس که مرا مشایعت می‌کردند به مرد نشسته سلامی زدند و جرم مرا توضیح دادند. قومندان با گوشه چشم به من نگاه کرد و از سربازان خواست تا دستبند مرا باز کنند. اشاره کرد تا روی مبل مقابل‌اش بنشینم.
قومندان: عقل آورده‌ای؟
من: بله صاحب، در دانشگاه برایم جایزه داده‌اند.
قومندان: بسیار خوب. عقل ته بیرون بکش که یک امتحان کنیم. ببین درباره این کتاب چه می‌گوید.
من: درست است آقای قومندان. کتابی که در دست شماست چه کتابیست؟
قومندان: قرآن، کلام الله مجید.
من: عقل من می‌گوید قرآنی را که عسکر در سنگر می‌خواند، بزودی بر سر قبرش خوانده خواهد شد.
رنگ از رخ قومندان پرید. دستی بر پیشانی‌اش کشید و دوباره پرسید، “از افغانستان چه می‌گوید؟ مثلاً از تاریخ پنج هزار ساله ما خبر داره؟”
من: راجع به افغانستان می‌گوید که طبق مطالعات علمی، این کشور یکی از بدترین کشورهای جهان برای زندگی است. از تاریخ پنج‌هزار ساله چیزی نمی‌داند ولی می‌گوید که دشمنی مردم این سرزمین با عقل بازگوکننده تمام تاریخ این خاک است. می‌گوید تاریخی که مایه عبرت و دانش نباشد به پشیزی نمی‌ارزد. معتقد است شئی‌که ظرفیت حفظ عناصرش در برابر محیط را نداشته باشد، زمان برای وجودش بلاست. همین شفتالو را که روی میز شماست مثال می‌زند. می‌پرسد وقتی شما به میوه‌فروشی می‌روید، شفتالویی را می‌خرید که پنج ماه پیش از درخت پایین شده یا شفتالوی که دیروز پایین شده.
قومندان: بر پدر ای عقل را نالت. چه می‌خورد که این‌قدر هشیار است؟
من: عقل از دانش تغذیه می‌کند.
قومندان: از سرور دانش؟
من: نخیر. منظورش از دانش، دانایی، علم یا معرفت است. سرور دانش که خوردنی نیست. هست؟
قومندان: ولا دانش صاحب بسیار آدم نرم است. در این کشور که از سنگ نرم‌تر باشد خورده می‌شه.
من: خوب قومندان صاحب، حالا تکلیف من چه می‌شود؟ بروم یا باشم؟
قومندان: اختیار با خودت. حساب بچه‌ها را خلاص کن، باز هر طرف که رفتی پناه‌گک‌ات به خدا. مقصد دفعه دیگه اگر از خارج آمدی گردنت بسته اگر یک موبایل خوب برایم نیاوری.
من: یعنی منظور شما این است که به عساکر شما رشوت بدهم؟
قومندان: بچیم، عسکر مثل شما نیست که دو تا سگ را بشوید و دو صد دالر بگیرد. بیچاره ماه دوازده هزار افغانی معاش دارد. اگر از تو نگیرد، از من نگیرد، چطور زندگی کند؟ البته کار زور نیست. اگر دست به جیب نشوی هم پروا ندارد. چند روز مهمان ما هستی، باز یک کسی خلاص‌ات می‌کند. با عقل‌ات مشوره کن و تصمیم بگیر.
وقتی با عقل مشوره کردم، دو راه پیش‌‌ رویم گذاشت: یک، حرمت عقل را نگه دارم و چند روز زندان را تحمل کنم؛ دو، پول بدهم و راحت به خانه بروم، هرچند این کار منجر به فاسد شدن عقل و اصول آن شود. راه اول خیلی سخت بود. من حتی نمی‌دانستم در زندان با چه کسانی روبرو می‌شوم و عکس‌العمل آنها در برابر عقل من چه خواهد بود. به عقل گفتم، راه دوم را پیش می‌گیرم، هرچه بادا باد. عقل لبخند سبکی زد و زیر لب گفت، “بادا باد یعنی چه؟ اگر قرار بود با بادت تصمیم بگیری که چرا با من مشوره کردی؟” حرف عقل را نشنیده گرفتم و به قومندان گفتم، “حق بچه‌ها را می‌دهم؛ اجازه دهید بروم”.
بیرون از دفتر قومندان صد دالر به عسکر پولیس دادم که قبول نکرد. یکی از عساکر گفت که اگر در اول این پول را می‌دادم مرا رها می‌کردند. گفت، حالا پای قومندان در میان است و کمتر از سه صد دالر نمی‌گیرند. بالاخره روی دوونیم‌صد دالر توافق کردیم و من توانستم پس از سه ساعت جار و جنجال با عقل خسته و خمیده از میدان‌هوایی بیرون شوم. بیرون از میدان با استقبال جمعی از هواداران‌ام، از جمله پدرومادرم، روبرو شدم که با گل‌های پلاستیکی منتظر من و مبایل آیفون بودند.
قصه عقل هنوز تمام نشده. در قسمت سوم این مطلب از رازهای خانوادگی پرده برمی‌دارم. بقول مجریان تلویزیون شلّه، با ما باشید.