آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۲ آبان ۱۳۹۶

موسی ظفر

طنز افغانستان


زاغ‌نامه کابل | سی‌ونهم | عقل در افغانستان (قسمت سوم: عقل بد کرده)


 

 

وقتی خانه رسیدیم، دیدم دیگ‌های زیادی بر روی آتش قل می‌زنند و سه آشپز به نوبت سرپوش دیگ‌ها را برمی‌دارند، با کفگیر یا قاشق مواد داخل دیگ را به سر زبان خود می‌زنند و پس از نشان دادن عکس‌العمل‌های گوناگون چیزهایی را به آنان اضافه می‌کنند. از مادرم درمورد دیگ‌ها پرسیدم، با لحن آرام گفت:
“بچیم! سگ مردم از خارج بیایه ازی کرده نذر کلان‌تر می‌گیره. تو که شکر آدم هستی. خدا را شکر که بخیر آمدی. برو از موتر پایین شو که قوم و دوست به گردنت گُل بیاندازه.”
باران باریده بود و وقتی پایم را به زمین گذاشتم، تا بند جوراب به گِل فرو رفتم. مردان و زنان زیادی منتظر من بودند. هرکدام به نوبه خود برگشت مع‌الخیر مرا به مادرپدرم تبریک می‌گفتند و به گردن من گُل می‌انداختند. ریشه‌های گل پلاستیکی مانند خار مغیلان گردن مرا اذیت می‌کرد، اما چاره نبود. جز اینکه تسلیم این جماعت گُل‌انداز باشم. دهان عقل از تعجب باز مانده بود. هی خودش را بیخ گوش من می‌رساند و سوال می‌پرسید.
عقل: این‌ها کی هستند؟ این مردها چرا رویت را می‌بوسند؟
من: این‌ها قوم و اقارب ما هستند. می‌بوسند چون از برگشت من خوشحال هستند.
عقل: این مردم چرا میان گِل راه می‌روند؟
من: خوب، صحن حویلی ما خاکی است. هروقت باران می‌شود اینجا گِل می‌شود. مردم که نمی‌توانند در هوا راه بروند.
عقل: به نظرت اگر پول همین گُل و برنج و قورمه را سرهم می‌کردند، آیا نمی‌توانستند صحن حویلی شما را کانکریت بریزند؟
من: کانکریت چیست. می‌توانستند مرمر فرش کنند.
عقل: بهتر نبود پدرت بجای این‌همه خرج بی‌جا و تجمع وقت‌گیر پول را برای صحن حویلی مصرف می‌کرد؟
من: چه عرض کنم. بهتر که بود ولی… پدر است دیگر. حرف کسی به گوشش نمی‌رود.
عقل ناامیدانه به گوشه‌ای خزید و لب بست. هردو به سالون رفتیم و به صدر مجلس نشستیم. حاضرین که همه را در بیرون دیده بودم و احوال‌جویی کرده بودیم، بار دیگر یک به‌یک سوال می‌کردند، “خووو! خوو! دیگه چطور هستی؟” من پاسخ تازه‌ای نداشتم. همان “خوبم” و “خدا را شکر” و “خبر خاصی نیست” را که در بیرون گفته بودم دوباره تکرار می‌کردم تااینکه نوبت به کاکایم رسید. تا چشم درچشم شدیم، پرسید، “هه بچیم! چطور بود خارج؟ زن، من نگرفتی؟” با خنده پاسخ دادم که من برای زن گرفتن نرفته بودم و درس می‌خواندم. کاکا بدون اینکه متوجه جدیت من در پاسخ باشد، گفت، “ههههه ها دیگه، زن را چه می‌کردی؟ دخترها زیاد است”.
موضوع تغییر کرد. نمی‌دانم چگونه یک‌باره همه حاضرین صاحب‌نظر در امور خارج شدند. یکی از گسترش روزافزون فحشا و جنایت و قتل در پاریس سخن می‌گفت، دیگری از تحقیقات جدیدی که دانشمندان آلمانی روی گوشت خوک کرده بودند و دریافته بودند که گوشت خوک انسان را بی‌غیرت می‌کند. کسی قسم می‌خورد که در آسترالیا یک نفر تربوز را با چای سبز خورده و در ظرف شش دقیقه هردو گرده‌اش تبدیل به سنگ شده. آخندی که دو نفر آنسوتر از من نشسته بود، اندکی خودش را تکان داد تا بقیه نوبت حرف زدن را به او بدهند. وقتی بقیه ساکت شدند، آخند گفت:
«قرعان از ماست، ولی همه علم آن را خارجی‌ها کشف کرده. یکی از دانشمندان عیرانی که سال‌های قبل به خارج سفر کرده بود، در کتاب خود نوشته عست که روزی در میتروی در داعنمارک نشسته بودم که یک نفر در کنارم نشعست. گفت دیدم مرد با خودش می‌خعندد. دانشمند عیرانی پرسیده که چرا می‌خندی. آن مرد گفته عست که این میترو را می‌بینی. دانشمند گفته بعله. آن مرد خارجی گفته که این میترو را ما از روی سوره مبارکه عنکبوت ساخته‌ایم.»
من و عقل چنان بلند خندیدیم که همه ساکت شدند. من که توانستم زودتر خودم را کنترول کنم ولی عقل در اختیار خود نبود. از بس خندید دیگر نشسته نتوانست و دراز خوابید. آخند با عصبانیت عبای خود را برداشت و آماده رفتن شد. کاکایم از آخند خواست تا برای صرف غذا تشریف داشته باشد، اما آخند درحالی‌که با سرعت به طرف در رفت، گفت، “من نمی‌توانم در مجلسی بنشینم که به قرعان توهین شود”.
مجلس به‌هم خورد. مردم همه بی‌احترامی مرا نکوهش کردند و خنده مرا نابخردانه و بی‌جا خواندند. پدرم مرا در گوشه‌ی طلبید و رسماً مورد بازجویی قرار داد.
پدر: او نبیره نمرود! چرا به قرآن توهین کردی؟
من: پدر جان، بخدا من قصد بدی نداشتم. آخند یک دروغ بزرگ گفت، این عقل خندید، من هم خندیدم.
پدر: عقل بد کرده، تو هم بد کردی. آخند هیچ‌وقت دروغ نمی‌گه. آبروی مرا پیش مردم بردی. بیا بریم از آخند معذرت‌خواهی کو. ای عقل پدرلعنت را هم جمع کو در بکس مکس بگذار. این جنس نجس چیست که تو برای آبروبری آوردی؟
به پدرم گفتم که در این قسمت نمی‌شود معذرت‌خواهی کنم چون نوشته خیلی طولانی می‌شود. قول دادم در قسمت بعدی نزد آخند بروم و ازش معذرت‌خواهی کنم.