آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۹ آبان ۱۳۹۶

حمید شریف

طنز روز


تذکره الاولیا فی ذکر احوال استاد شراگیم زند


 

 

آن دمبل‌زن با دوربین، آن طنز فارسی را توربین، آن محبوب‌تر از از هیلاری کلینتون، آن علاقمند به راکت بدمینتون، آن قناری باغ سخن و ما کلاغ، آن در حدّ رئیس‌جمهور ساوجبلاغ، آن فعال رسانه، آن نویسنده‌ی رمان در آشپزخانه، آن صاحب رساله در کباب، آن آسیاب دشمن را آب، آن مهمتر از نیروگاه نطنز، آن فست فود طنز، آن فارغ از هرگونه زد و بند، معجون نمک و قند، نویسنده کم گزند، وتدنا و شیخنا و مولانا استاد شراگیم زند صاحب کمالات و علم بود و مظهر تقوا و حلم بود. گویند چون از مادر بزاد تا هفت شب به جز آب نخورد تا اهل خانه نگران شدند که پس این بشر با چی زنده است؟ طبیب بیاوردند پس استاد شراگیم را برداشت وارسی کرد و گفت: این طفل در جوف وجود خود قند و نمکی دارد که از آن تغذیه می‌کند پس نیازش به هیچ قوت نیست. اهل منزل گفتند: هااا. پس بذارش سر جاش. طبیب گفت: باشه بابا. ولی این استعدادش را دارد که به ورطه هولناک طنز بیفتد، سلبریتی شود و آن وقت دیگر صاحب بچه‌تان نخواهید بود.

 

استاد شراگیم چون به سن مدرسه رسید، از بیم آن توصیه که طبیب کرده بود وی را به جای مدرسه به آشپزخانه دربار فرستادند تا از خطر سواد دور باشد. اما استاد از بس تیز بود هم فنون آشپزی را به غایت بیاموخت هم از روی منوهای سفارش، سواد خواندن نوشتن را فرا گرفت و نویسندگی را در پنج سالگی با جمله «بیلاخ! آن مرد با کفگیر آمد» آغاز کرد. استاد شراگیم بعد از آن به سرعت پله‌های ترقی را طی کرد و به بالای پشت بام ترقی رسید و چون بازیگوش بود از آن بالا تالاپی افتاد پایین و سر و کله‌اش داغون شد و تا آخر همان شکلی بود!

 

در جوانی روزی گذرش به کافه نویسندگان افتاد و سلبریتی‌ای وی را بدید و پرسید نام تو چیست؟ گفت: شراگیم. سلبریتی گفت: با من بیا. پس وی را با خود برد و مدتهای مدید تعلیم نویسندگی و سلبریتی‌گری می‌داد و بسیار عزیز می‌داشت. تا اینکه استاد شراگیم روزی دل به دریا زد و پرسید: این همه تکریم که مرا می‌داری از چه جهت است؟ سلبریتی گفت: به جهت پدرت که خدمتی بزرگ به شعر پارسی کرد. استاد شراگیم گفت: مطمئنی؟ پدر من هیچ وقت شاعر نبوده ها؟ سلبریتی گفت: مگر شما پسر نیما یوشیج نیستی؟ استاد شراگیم گفت: یوشیج؟ فامیل ما زند است. سلبریتی گفت: همین الان وسایلتو بردار از این در برو بیرون. اما دیگر دیر شده بود و استاد شراگیم آنچه که باید از محضر وی اندوخته بود.

 

از استاد شراگیم جملات قصار فراوان نقل است از آن جمله که فرمود: انسانها جملگی عین هم هستند به جز مواردی که با هم تفاوت دارند. پرسیدند یعنی چه؟ فرمود: همین که گفتم. و نیز از ایشان نقل است: ورزشکار باید که حریص نباشد و به یک پک از سیکس پک بسنده کند. سپس به شکم خود اشاره نمود. و روزی در جمع فالوئرها استتوسی گذاشت که هیچ نبود و فقط صدای ملچ مولوچ میداد. یکی از فالوئرها پرسید: در این عبارت چه سرّی نهفته باشد؟ استاد ریپلای کرد: در تراس ساندویچ نان لواش و تخم مرغ میل می‌کنم در حالی که به افقهای دور خیره شده‌ام. و از کرامات وی بسیار نقل کنند. از جمله آن که عزم رفتن به هر شهر و دیار که می‌کرد قوانین مهاجرت به آنجا سخت می‌شد و هر شهر که می‌رسید یا جنگ در می‌گرفت یا کودتا. از این رو وی را لقب قدم‌خیر الکاتبین داده بودند.

 

چون اجل استاد شراگیم فرا رسید عزرائیل بر پیج وی ظاهر شد. استاد بدون اینکه سر از کتاب بردارد، گفت: تو عزرائیلی و برای بردن من آمده‌ای درست می‌گم؟ عزرائیل فرمود: آفرین شلوارت را بپوش بریم. استاد شراگیم فرمود: بیا اینو بخور. و تاوه‌ای املت پیش کشید. عزرائیل تا ظرف املت را دید لقمه‌ای گرفت و فرمود: تو روحت عجب خوراکیه. استاد شراگیم فرمود: این املت در روح من است و روح من در آن پس ما دو جوهریم در یک قالب. اگر مرا قبض روح کنی…عزرائیل حرفش را قطع کرد و گفت: تفت نده بیشرف. پیازت کو پس؟ و کلا قضیه قبض روح مالید و شراگیم سالهای بسیار زیست و پوز جنتی را در این زمینه به خاک مالید.