آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۱۴ شهریور ۱۳۹۶

حمید شریف

طنز روز


  یادداشتهای آقا شکیب | هشت | شبهای گلبندک


 

 

یه شب اون کلّه شهریور، تنهایی تو اتاق نشسته بودیم، هوا حوصله‌سربر بود و غم و اندکی غبطه. پیچ رادیو رو وا کردیم یاد زلف آتیه پیچید تو اتاق. یهو دیدیم رادیو رنگ می‌زنه «شبهای گلبندک چه ناتمومه» مام گفتیم: «چه خوب، حالا که چن ساله صبح نمی‌شه پاشیم بریم گلبندک. یادت اومد؟»

 

همچین راسته‌ی خیام رسیده نرسیده دیدیم خانمه وایساده پا آتیش دسساشو گرم می‌کنه. گفتیم: «چه خبر؟» گف: «سلامتی. می‌بینی که خونواده وایساده.» گفتیم: «تو که تنهایی!» اشاره کرد به پیت آتیش گف: «شوورمه!» تا ما اومدیم ابروهامونو هشتی کنیم چشامون از حدقه در بیاد، خیر سرمون وحشت کنیم. دو دستی گرفت ابروهای ما رو کشید پایین. گفت: «نترس بابا. ما از طایفه دود و درمونیا هسسیم. الان سی ساله زن شووریم هر هفته یکی‌مون خودشو آتیش می‌زنه کانون خونواده رو گرم می‌کنه. اون یکی هم پا آتیش وا می‌ایسته دود اون یکی می‌ره به چشش. باقالی‌ای، لبویی، سیب‌‌زمینی‌ای هم گیر بیاد لا آتیش می‌کنه، سق می‌زنه. خدا بده برکت، دور همی خوش می‌گذره…» دست کرد تو ظرف چندبار مصرف، یه پر لبو کشید بیرون گرفت جلو ما گفت: «بفرما شیرین شو…آره…این هفته نوبت یوسفه. هفته بعد من خودمو آتیش می‌زنم اون گرم می‌شه!» بعد تازه یادش افتاد آشنایی‌مون نداده. گفت: معرفی می‌کنم: «یوسف، عابر پیاده. عابر پیاده، یوسف.»

 

یوسف سرشو گرفت بالا از تو پیت گفت: «منو اینجور نیگا نکنی‌ها. یلی بودم واس خودم عینهو رستم.» گفتیم: «پس چطو اسمت رستم نی؟» گفت: «آقام خیلی اولاد دوست بود. خدا بیامرز رو الفبا اسم می‌ذاشت. مام آخریا بودیم یوسف بهمون افتاد. البته یه کوچیکتر از منم هس که یونسه. آقام خودش بچه هفدهم بود. یعنی ما شونزده تا عمو عمه داریم. عمه بزرگه محترم خانم. بعدی طلعت. بعد اون سه تا پسر اومده که یکیشون به وبا رفته. اون یکیو مار زده. سومی، «سال گندم یه من شیش تومن» تو قحطی تلف شده. بعد از اینا عمو جماله که بهش می‌گفتیم ارباب. بعد عمو…»

 

دیدیم می‌خواد همین طور یه بند تا آخر متن ور بزنه دور خیز کردیم پریدیم وسط شجره‌نومچه‌اش: «چن ساله اینجایی؟» انگار نشنیده باشه باز شروع کرد به حرف خودش: «محله ما سه تا طایفه اصلی داره. طایفه ما دود و درمونیا سالهاس همین بساطشه. پارسال یه شبی اونقد زن و مردای طایفه کانون خونواده رو گرم نگه داشتن که آتیش سوزی شد. سه تا از این ماشین آب پاشا اومد. پلیس اومد. دوازده تام آمبولانس بو. خیلی خوش گذشت. راننده آمبولانسا و پلیسا اولش غریبی می‌کردن. بعد که دیدن ما با هم ندارهستیم اومدن وسط. ماشین آب پاشا رو اوردیم دیگ بار گذاشتیم جات خالی…» دوباره پریدیم تو حرفش: «هر شب تا صب حرف می‌زنی؟ زنت اعتراض نمی‌کنه اینقد دیالوگ کم داره؟» گفت: «کودوم زن؟ کودوم صب؟ مث که یادت رفته اینجا گلبندکه. شباش ناتمومه!» نیگا کردیم دیدیم راس می‌گه. زنه غیبش زده. یه پیت آتیش وسط اتاقه. از پنجره نگا کردیم دیدیم یه سگ ناشتا رو رد پوتینای دو تا سرباز، جا خوش کرده. رفتگره خش‌خش کنون، اون عقب داره قربون صدقه برگای پاییز می‌ره: «خجالت نداره…برید تو کادر…برید تو کادر به مخاطب سلام کنید…آ باریکلا»