آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۱۲ شهریور ۱۳۹۶

سخیداد هاتف

طنز افغانستان


کتابچه‌ی عقلاطون |شصت و هفتم | شهریار


 

 

 

بعد از پنج قرن بالاخره کتاب «شهریار» ماکیاولی به دست من رسید. شنیده بودم کتاب خوبی است و به آدم درس زندگی می‌دهد. قبلا رساله‌ی «صد پند سودمند لقمان حکیم» را خوانده بودم و از آن چیز مهمی نیاموخته بودم. بعضی از اندرزهای او حتا برای من مضر تمام شدند. مثلا لقمان حکیم گفته بود که برای دفع بلا همیشه انگشتر عقیق در انگشت داشته باش. من هرچه گشتم عقیق نیافتم. تا این که پارسال به کراچی رفتم. در محله‌یی که ما زندگی می‌کردیم مرد منوری دکان داشت. می‌گفتند تسبیح عقیق می‌فروشد. در یک پسکوچه دکان کوچکی داشت. روزی پیدایش کردم. پرسیدم:
« شنیده ام شما تسبیح عقیق می‌فروشید. انگشتر عقیق نداشتید؟»
خندید. بعد کمی پیش پای خود را نگاه کرد و دوباره خندید. گفتم:
« چرا می‌خندید؟ سوالم خنده‌دار بود؟»
گفت:
« ببین بچه جان، انگشتر عقیق چهل سال است که به چشم کسی نخورده. عقیق است عقیق. کسی که انگشتر عقیق دارد خوش‌بخت‌ترین آدم دنیاست.»
گفتم:
« ببخشید، گستاخی نشود، شما که تسبیح عقیق دارید.»
این بار فقط تبسمی کرد و چهره‌اش در هم رفت.
گفتم:
« ناراحت شدید؟ چیز بدی گفتم به نظرم.»
گفت:
« نه نه، کمی غمگین شدم. بچه‌های ما انجنیر و داکتر شدند، ولی هنوز فرق تسبیح عقیق و انگشتر عقیق را نمی‌دانند.»
گفتم:
« خیلی خوب، معذرت می‌خواهم. فکر کردم فرقی ندارند. خلاصه این که شما انگشتر عقیق ندارید.»
گفت:
« نه. من ندارم. کاش می‌داشتم.»

از دکان او بیرون آمدم و نزد همان کسی رفتم که نشانی دکان آن عقیق‌فروش را به من داده بود. پرسید:
« خریدی؟ آوردی؟»
گفتم:
« نه، حاجی انگشتر عقیق نداشت. گفت که در چهل سال گذشته هیچ کس انگشتر عقیقی ندیده.»
چشم‌های خود را ریز کرد و گفت:
« بچیش، خفه نشوی، این دانشگاهی که شما خوانده‌اید به یک پشقل بز هم نمی‌ارزد.»
گفتم:
« لطف داری. ولی چرا؟»
گفت:
«تا حاجی گفت ندارم، تو هم قبول کردی؟»
گفتم:
« خوب، چه کار می‌کردم؟ گفت ندارم. حتما نداشت دیگر.»
گفت:
« تو خبر نداری. این رسم است. کسی که انگشتر عقیق می‌فروشد می‌گوید ندارم. دفعه‌ی دیگر که بروی باز می‌گوید ندارم. ولی بعد از چند دفعه آخر اعتراف می‌کند. ولی حداقل باید ده بار بروی و بیایی.»

فردای آن روز باز به دکان حاجی رفتم.
گفتم:
« ببخشید حاجی صاحب، من دیروز آمدم و در مورد انگشتر سوال کردم. فکر می‌کنم…»
حاجی میان حرفم دوید و گفت:
« بلی بلی، بنشین. انگشتر عقیق می‌خواستی؟»
گفتم:
« بلی. انگشتر عقیق.»
گفت:
« فعلا سه رقم انگشتر عقیق دارم. عقیق قرطبه، عقیق یمن و عقیق خجند. خجندی‌اش قیمتی‌تر است، ولی مالِ خر عقیق است دیگر. با آتش جهنم هم نمی‌سوزد. عقیق یمن برای آدم اولاددار خوب نیست. اولاد داری؟»
گفتم:
« آری، یک دختر چهار ساله دارم».
گفت:
« اها، پس عقیق قرطبه هم نگیر. دخترت را پوچ می‌کند.»
گفتم:
« معذرت می‌خواهم پوچ؟ پوچ چیست؟»
گفت:
« می‌خواهی انگشتر را در دست راست خود بِغَلچی یا در دست چپ خود؟»
گفتم:
« من نمی‌دانم. اصلا معنای غلچیدن را نمی‌فهمم.»
گفت:
« هههههههههه. اصطلاح عقیق‌پوشان اصیل است. عقیق‌پوشان اصلی عقیق را می‌غلچند. این قسمی تخت و بخت شان را از چشم دیو و دد می‌پوشانند. رمز عقیق است.»
گفتم:
« من تخت و بخت ندارم، ولی در دست راست خود می‌غلچم.»
انگشتر سرخ درخشانی را از یک قوطی آبی بیرون آورد و آن را چهار دفعه دور سرم چرخاند. بعد آن را در انگشت بنصرم کرد و سیلی محکمی بیخ گوشم زد. اما پیش از آن که من اعتراض کنم، گفت:
« شاه شدی. شاه نیکی، شاه طالع، شاه عشق. سیلی چه باشد، سیل بیاید، دشمن با کلنگ و بیل بیاید، بدخواه خیل خیل بیاید، کوف کوف کوف. پخته شدی بچیم. چشم بد از تو دور شد.»
گفتم:
« خیلی تشکر. چند شد؟»
گفت:
« چه چند شد؟ چه گفتی؟»
گفتم:
« قیمت این انگشتری چند شد؟»
پیشانی خود را بالا انداخت و گفت:
« به خاطری که بی‌خبر هستی، چیزی نمی‌گویم. ولی گپ زشتی زدی. این انگشتر عقیق خجندی برای فروش نیست. من ترا آدم شایسته دیدم، آن را به تو دادم. حرف پول را نزن. برو. برو که بخت‌ات به آسمان رفت.»
از دکان او بیرون آمدم. باز نزد همان دوستی رفتم که مرا به دکان پیر عقیق‌فروش فرستاده بود. انگشتر را زیر دستمالی مخفی کردم.
گفت:
« رفتی؟ چه گفت؟»
گفتم:
« هیچ. حاجی همان سخن قبلی خود را تکرار کرد. گفت که انگشتر عقیق ندارد.»
گفت:
« خیر است. باز برو. بعد از ده یا یازده بار آخر به زبان می‌آید.»
دیگر طاقت نداشتم. دستم را با آن انگشتر سرخ‌نگین پیش چشمش گرفتم. دهانش از حیرت باز ماند. گفت:
« چه کار کردی؟ چه طور به این آسانی این انگشتر را ازش گرفتی؟ امکان ندارد.»
گفتم:
« ببین بیادر، اسم من سخیداد هاتف است.»
گفت:
« چه قدر پول دادی؟»
گفتم:
« این معجزه‌ی دیگر من است. حتا یک قران هم نگرفت.»
گفت:
« نه نه نه نه. اشتباه بزرگی کردی. خیلی اشتباه کردی.»
گفتم:
« چرا؟»
گفت:
« حاجی آدم به حق‌رسیده است. به هرکس هم انگشتر عقیق نمی‌دهد. پول نمی‌خواهد. خودِ شخص به او پول می‌دهد.»
گفتم:
« چه کار کنم؟»
گفت:
« فردا اول صبح صد هزار کلدار پاکستانی را در دستمال سفیدی بپیچان و ان را ببر کنار زانوی حاجی بگذار. نگو پول است. بگو شکرانه‌ی غریبان است. در غیر آن بلاهایی در زندگی سرت بیاید که…»

روز بعد صدهزار کلدار را به همان ترتیب به دکان حاجی بردم. شب که شد شمعی روشن کردم و به اعضای خانواده گفتم که بیایند و ببینند که عقیق حاجی چه گونه در برابر آتش، حتا آتش جهنم، صحیح و سالم می‌ماند. انگشتر را بر شعله‌ی شمع گرفتم. نگین انگشتر در کمتر از سی ثانیه سوخت و نابود شد. نزدیک بود سکته کنم. همه به من خندیدند.

فردای آن شب نزد همان کسی رفتم که پیر عقیق‌فروش را به من معرفی کرده بود. پیش از آن که من دهانم را باز کنم، گفت:
« می‌دانم، می‌دانم. رفتی عقیق را با آتش امتحان کردی. گناه بزرگی کردی. ولی به هر حال، یک چیز را برایت بگویم. حاجی آدم صادق و درستکاری است. ولی شش پسر او همه چاقوکش‌اند. هوش کنی که قصه‌ی انگشتر را در هیچ جا و با هیچ کس بر زبان نیاوری. وگرنه روده ات را می‌کشند.»
گفتم:
« ولی شما مرا فریب دادید.»
گفت:
« من اگر اهل فریب می‌بودم، حالا تشویق ات می‌کردم که برو پولت را از حاجی پس بگیر. به خدا روده ات را می‌کشند. تو این دفعه برو به امریکا. من حتما یک انگشتر عقیق برایت روان می‌کنم.»

لقمان حکیم بود و توصیه‌اش به پوشیدن ( یا به قول حاجی غلچیدنِ) انگشتر عقیق جیب مرا خالی کرد. ماکیاولی دیپلومات بود. نمی‌دانم با «شهریار» او به کجا خواهم رسید.