آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۱۶ شهریور ۱۳۹۶

نگاه ۶۰

طنزپژوهی


ناستین، حسین، پوپک و جواد مجابی


روز پانزده اردیبهشت ۱۳۸۳ پوپک و حسین، دختر و پسر جواد مجابی در کنار همسرش، ناستین نشستند و با هم یک گفتگوی خانوادگی صمیمانه درباره لحظات خوب و بد زندگی‌شان کردند. من بخش‌هایی از این گفتگو را که در نشریه دفتر هنر ویژه جواد مجابی منتشر شده است، برایتان انتخاب کردم که آن را می‌خوانید

 

 

عکس خانوادگی: ناستین، همسر مجابی، پوپک، جواد مجابی و حسین مجابی
پوپک: با وجود این که بیشتر آدم‌ها بابا رو بخاطر روزنامه نگاری‌اش می‌شناسن، چون تیراژش زیاده، ولی هنوز وقتی می‌بینم پدرم رو به عنوان روزنامه‌نگار مطرح می‌کنن خیلی عصبانی می‌شم. البته خودش عصبانی نمی‌شه. فکر کنم این حداقل عملکرد ذهنی‌شه. خودش می‌گه زندگی واقعی من شاید از همون موقعی آغاز شد که شروع کردم به نوشتن رمان‌هام. طنز بابا با جان و زندگی‌اش عجینه هر صبح که از خواب پا می‌شه باید یه شوخی‌ای بکنه، یه آوازی بخونه! اصلا توی خون‌شه.

 

حسین، ناستین و جواد مجابی حسین: به نظر من اگه بابا کاری رو در دو دوره و دو زمان مختلف انجام داده باشه حتما خیلی دوست داره. مثل همین نقاشی. چرا بابا دو باره روزنامه نگاری نکرده؟ ولی نقاشی کرده!

 

 

جواد مجابی، پوپک و حسین، یک شب قبل از ازدواج پوپک
پوپک: شبهای بمباران ما و همسایه‌ها توی زیرزمین دور هم جمع می‌شدیم. تمام افراد ساختمان ما که هفت طبقه و چهارده خانوار است. همیشه سیزده خانوار در حال رعب و وحشت بودند، جز ما که بخاطر روحیه بابا ترس بهمون اثر نکرد. صفحه می‌گذاشتیم و می‌رقصیدیم و روحیه بقیه رو خوب می‌کردیم. فکر می‌کردیم در مواجهه با مرگ هم باید شاد بود، این بزرگترین درسیه که بابا به ما داد.

 

 

پوپک، ناستین و جواد مجابی
حسین: قدیما که خیلی کوچولو بودم همیشه فکر می‌کردم که بابا چطور می‌تونه ساعت‌ها بنشینه و یه کار خاصی رو انجام بده. یا اصلا به نظر برسه هیچ کاری انجام نمی‌ده. بابا وقتی کار می‌کنه هیچ وقت آدم رو صدا نمی‌کنه توی اتاقش. یک روز من رو صدا کرد و گفت: بیا بیا، رفتم تو اتاقش. گفت: نگاه کن! ببین اشعه خورشید روی این برگا چقدر قشنگه. این رو که گفت دیدم اه اصلا همه چیزهایی که توی ذهنم تو هوا قرار گرفته بود اومد قشنگ سر جای خودش قرار گرفت. درسته که اونا یه سری روشنی روی یک سری برگ بود، ولی انگاری یه دنیای خیلی زیبایی بود. این حالت پنج دقیقه بیشتر طول نکشید.

 

پوپک: برای من پدرم اول داستانسراست. حتی قبل از شاعری. بخاطر این که وقتی بچه بودم همیشه برام داستان می‌گفت. چندین داستان کودکان هم داره.

 

 

حسین: بابا هیچ وقت خودش رو درگیر چیزهای روزمره و صدتا یه غاز نمی‌کنه. حد خودش رو پایین نمیاره. ممکنه شوخی بکنه ولی با ابتذال همیشه مبارزه می‌کنه. نه خیلی آشکار.