آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب


۱۹ شهریور ۱۳۹۶

نگاه ۶۰

طنزپژوهی


مجابی در دانشکده حقوق و هنر و غیره


 

در گزارش‌های پیشین تصاویری از جواد مجابی طنزنویس بزرگ ایرانی را در گزارش‌هایی برایتان آوردم. در گزارش امروز روزهای دانشگاه و نقاشی او را پی می‌گیریم.

 

جواد مجابی و پدرش سید اشرف که پیش از رفتن به دانشکده در قزوین زندگی می‌کرد.
پسر شانزده ساله قزوینی اصلا استعداد ریاضی ندارد و ضعف مطلق‌اش در دروس ریاضی او را در آستانه مردودی قرار می‌دهد. بعدها واهمه اش از اعداد را می نویسد. یک سالی بعد با تغییر رشته از ریاضیات به ادبی از شاگردی تنبل به شاگرد اول دبیرستان تبدیل می‌شود. علاقه‌مند به ادبیات عرفانی است و در سن هجده نوزده سالگی در کنکور دانشکده حقوق رتبه عالی می‌آورد و برای تحصیل به تهران می‌رود.

 

 

جواد مجابی سال دوم دانشگاه
پس از چند بار خانه به دوشی در تهران در خوابگاه امیرآباد اتاقی می‌گیرد. از حالت شهرستانی خارج شده و قاطی بچه تهرانی‌ها و روشنفکران آن روزها حضور پیدا می‌کند. در سال دوم دانشکده اعتقادش را به قاضی محترم شدن از دست می‌دهد و جاه طلبی ادیب شدن پیدا می‌کند. هرچه از هدایت و چوبک پیدا می‌کند می‌خواند. به نوشتن شعر نو روی می‌آورد و شعرهایش را برای مجله فردوسی می‌فرستد.

 

 

در دانشکده با شاگردان هم نسل خودش دوست می‌شود. در دانشکده تعداد زیادی شاعر بالقوه وجود دارد که بعدها شاعر خواهند شد. او هم دانشگاهی سیمین بهبهانی، محمد علی سپانلو، حمید مصدق، منوچهر بدیعی و اردشیر محصص است و با بعضی از آنها دوست می‌شود. به دیدن گالری‌های نقاشی علاقمند می‌شود. به تالار فرهنگ و باشگاه مهرگان که محل برگزاری گالری‌های نقاشی است می‌رود.

 

سال دوم دانشکده حقوق با افرادی مانند مرتضی کاخی، معینی، غلامی و کتابی که در عکس هستند.
در سن بیست و پنج سالگی مدتها پس از فارغ التحصیل شدن از رشته حقوق تصمیم می‌گیرد اقتصاد بخواند. گرایش سوسیالیستی دارد و دائما در اعتصابات دانشجویی سال ۱۳۴۱ و ۱۳۴۲ حاضر است. دوره‌ی دکتری اقتصاد دانشگاه تهران قبول می‌شود و یک سالی هم اقتصاد می‌خواند، شاید انتظار دارد که در دانشکده اقتصاد سوسیالیستی بیاموزد، ولی خبری از سوسیالیسم نیست و همین دل‌زده اش می‌کند. همراه با برادرش حسین که به او بسیار نزدیک است آتلیه‌ای به اسم عجیب اوباش تشکیل می‌دهد. اولین بار در آنجا نقاشی را جدی می‌گیرد.

 

 

 

جواد مجابی در گالری اوباش
در سال ۱۳۴۲ در دانشکده هنرهای زیبا قبول می‌شود و مدتی هم به آنجا می‌رود. اما سال اول را به پایان نمی‌برد و از آنجا هم بیرون می‌آید. شعرهای کوتاهش را در نمایشگاه نقاشی برادرش در کنار تابلوهای او به دیوار می‌چسباند، یک نوآوری. روز پانزده خرداد تصادفا توسط فرمانداری نظامی دستگیر می‌شود و تا صبح در بازداشتگاه می‌ماند. وقتی در شهربانی می‌فهمند مجابی خودش کارمند دادگستری است او را آزاد می‌کنند.

 

 

یک سال بعد برادرش می‌میرد و او در اندوهی طولانی فرو می‌رود. حسین مجابی برادرش دوست نزدیک اوست. نامش را بعدها روی پسرش می‌گذارد.

 

 

جواد مجابی همراه برادرش حسین که از دست رفت
در همان سال با آسیه جوادی( ناستین) دختر دایی‌اش ازدواج می‌کند.